شاعران جاویدان
زَرق و برق بدلیجات اسیرت نکند جان به لب آمد و جانانِ جهان بازنگشت خسته ام خسته از این بی عملی ها خسته پینه دوزی به بَرَش رفت ولی ما عمریست ماهمه غمزده و غمزه ی چَشمَش کافیست غم مخور یوسف گمگشته میاید ای دل
ای دلِ خسته ی من همدمِ ویرانی ها
غرق شو غرقِ خودت غرقِ پریشانی ها
ماه را گم نکنی بینِ چراغانی ها…!
جان گرفتند ز بی جانی ما جانی ها
خسته از حرف زدن ها و سخنرانی ها
غَرّه هستیم به این پینه ی پیشانی ها
تا زشادی بشود پُر دلِ زندانی ها
این خبر را برسانید به کنعانی ها…! یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۸ ❣
10:59 ❣ صبا آناهید(دریا ایزد) ❣ ❣