شاعران جاویدان

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم

لبخند تو را در باران
می‌خواستم
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می‌دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم

✿☆✿

ابر نخستین ترانه معجزه را
بر لب‌هامان حک کرد
زبانمان را فراموش کردیم
کفش و لباسمان کهنه ماند
و ما
با بوسه
درختان را
بهار کردیم

ما در بدبختی سوء تفاهم بودیم
بادکنک‌ها
که نفس‌های عشق مشترکمان
در آن حبس بود
به تیغک‌ها خورد و منفجر شد
قلبمان ایستاد
و ساعت‌های خفته زمین
به کار افتاد

کتابهای اشعار احمدرضا احمدی

ترانه های احمدرضا احمدی

روی دیوار سفید خونه مون
من با رنگ سبز یه جاده كشیدم

جاده ای پر از درخت و گل و یاس
جاده ای پر از بهار و عطر یاس

رنگ سبزم كم اومد
باد اومد پاییز اومد

روی جاده قشنگ
ابر اومد بارون اومد

من نوشتم بارون
من نوشتم بارون

روی دیوار سفید خونه مون
من با رنگ آبی دریا كشیدم

توی دریای قشنگ رو دیوار
من با رنگ آبی قایق كشیدم

رنگ آبیم كم اومد
موج اومد بارون اومد

روی دریای قشنگ
ابر اومد بارون اومدمن نوشتم بارون
من نوشتم بارون

    سه شنبه بیستم تیر ۱۴۰۲ 21:58 صبا آناهید(دریا ایزد)

    پری نبوده‌ام از قصه ها مرا ببرند
    پرنده نیستم از گوشه‌ی قفس بخرند
    زنم حقیقت پرتی پر از پریشانی
    پر از زنان پشیمان که تلخ و دربه‌درند
    چرا به شاخه‌ی خشک تو تکیه می‌دادم؟
    به دست‌هات که امروز دسته‌ی تبرند؟
    بگو به چلچله‌های چکیده بر بامت
    زنان کوچک من از شما پرنده‌ترند
    بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن
    زنان کوچک من گرچه سر‌بریده پرند،
    در ارتفاع کم عشق تو نمی‌مانند
    از آشیانه‌ی بی‌تکیه‌گاه می‌گذرند
    به خواهران غریبم که هرکجای زمین
    اسیر تلخی این روزگار بی‌پدرند،

    بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاه‌ست
    بلندتر بنشینند... دورتر بپرند...

    یکشنبه چهارم تیر ۱۴۰۲ 11:51 صبا آناهید(دریا ایزد)

    شبیه باد همیشه غریب و بی‌وطن است
    چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

    کتاب قصه پر از شرح بی‌وفایی اوست
    اگرچه او همه‌ی عمر فکر ما شدن است

    چه فرق می‌کند عذرا و لیلی و شیرین؟
    که او حکایت یک روح در هزار تن است

    قرار نیست معمای مبهمی باشد
    کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

    کسی که کار جهان لنگ می‌زند بی او
    فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است

    یکشنبه چهارم تیر ۱۴۰۲ 11:50 صبا آناهید(دریا ایزد)