شاعران جاویدان
یک فرصتِ طولانی از چشمِ تو میخواهم آن روز تو میگویی: عاشق شدهای، امّا من دستِ تو را آن روز در دست نمی گیرم شب حادثهای قطعیست در بسترِ این دنیا با تو همهی دنیا یک فرصتِ کوتاه است ای خوش آنان کاندرین نامهربان دنیای بد خبری ده به من، ای باد که جانان چونست آن گل تازه و آن غنچه خندان چونست با که می می خورد آن ظالم و در خوردن می آن رخ پر خوی و آن زلف پریشان چونست چشم بد خوش که هشیار نباشد، مست است لب میگونش که دیوانه بود، آن چونست رخ و زلفش را می دانم باری که خوشند دل دیوانه من پهلوی ایشان چونست روزها شد که دلم رفت و دران زلف بماند یا رب، آن یوسف گم گشته به زندان چونست گل به رعنایی و نازست به مجلس، باری حال آن بلبل آشفته به بستان چونست هم به جان و سر جانان که کم و بیش مگوی گو همین یک سخن راست که جانان چونست خشک سال است درین عهد وفا را، ای اشک زان حوالی که تو می آیی، باران چونست پست شد خسرو مسکین به لگدکوب فراق مور در خاک فرو رفت، سلیمان چونست ای طفلِ دل، باید ازین هشیارتر باشی این کوره راهِ عاشقی کور و کرت کرده امروز، ناچاری بیفتی در پیِ دلبر ای تکدرختِ عمر، انبوه و کهن گشتی کار است، تنهاپُشتوانه بهرِ هرحرفی عیبی ندارد بر اساس پیشرفت خود ای دلربا، بردی دل و نشکسته، سوزاندی من دوستتر دارم تورا ازجان خود، جانا؛ بیزاری از شیطان و از بیگانگان؛ لیکن "الهام" از دل می کشد بانگِ بلند و بم
آن روز تو خواهی گفت: میفهمم و همراهم
از وسوسه میترسی، از بوسهی ناگاهم
جز با همهی شرمم، شعرم، نفَسم، آهم
من چاره ندارم جز، همبستریِ ماهم
بگذار غزل باشد این فرصتِ کوتاهم
افشین یداللهی
عمر را در کار خوب مهربانی کردهاند
خود چو خور پیوسته سرگردان عالم بودهاند
پیش پای دیگران پرتوفشانی کردهاند
پیش پا افتادگان دشت حسرت را چو کوه
با شکوه و استواری پشتبانی کردهاند
صخرههای ساحل صبر و نجابت بودهاند
با هجوم موج غمها سرگرانی کردهاند
ور چو ابر از گریه بار دل گَهی بگشودهاند
گریه هم چون شام بارانی نهانی کردهاند
ور ز دلتنگی چو غنچه دست بر سر بردهاند
پا به پای هر نسیمی شادمانی کردهاند
چون چنار پیر کآرد در بهاران برگ نو
پنجه گاهی نرم با یاد جوانی کردهاند
آن کسان کاندر جهان اینگونه نیکو زیستند
راست چونان چون شهیدان زندگانی کردهاند
چون دُر افشاندم ز گرمارود من این قطعه را
بر سر آنان که عمری جانفشانی کردهاند
در زندگی، فکرِ رَهی هموارتر باشی
باید بسی، بیناتر و بیدار تر باشی
فردا، از آن ترسم از این ناچارتر باشی
ما منتظر بودیم تا پُر بارتر باشی
پُربارتر گردی ، اگر پرکارتر باشی
درچشمِ شور وشوم دشمن،خوارتر باشی
دلبرشدی؛ باید از این، دلدارتر باشی
وقتش رسیده با من، اینک، یارتر باشی
از نَفْسِ خود، باید از آن بیزارتر باشی
ای ناله، باید زیرتر، هم زارتر باشی