شاعران جاویدان

یک فرصتِ طولانی از چشمِ تو می‌خواهم
آن روز تو خواهی گفت: می‌فهمم و همراهم

آن روز تو می‌گویی: عاشق شده‌ای، امّا
از وسوسه می‌ترسی، از بوسه‌ی ناگاهم

من دستِ تو را آن روز در دست نمی گیرم
جز با همه‌ی شرمم، شعرم، نفَسم، آهم

شب حادثه‌ای قطعی‌ست در بسترِ این دنیا
من چاره ندارم جز، همبستریِ ماهم

با تو همه‌ی دنیا یک فرصتِ کوتاه است
بگذار غزل باشد این فرصتِ کوتاهم


افشین یداللهی

شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ 19:22 صبا آناهید(دریا ایزد)

ای خوش آنان کاندرین نامهربان دنیای بد
عمر را در کار خوب مهربانی کرده‌اند

خود چو خور پیوسته سرگردان عالم بوده‌اند
پیش پای دیگران پرتوفشانی کرده‌اند

پیش‌ پا افتادگان دشت حسرت را چو کوه
با شکوه و استواری پشتبانی کرده‌اند

صخره‌های ساحل صبر و نجابت بوده‌اند
با هجوم موج غم‌ها سرگرانی کرده‌اند

ور چو ابر از گریه بار دل گَهی بگشوده‌اند
گریه هم چون شام بارانی نهانی کرده‌اند

ور ز دلتنگی چو غنچه دست بر سر برده‌اند
پا به ‌پای هر نسیمی شادمانی کرده‌اند

چون چنار پیر کآرد در بهاران برگ نو
پنجه گاهی نرم با یاد جوانی کرده‌اند

آن کسان کاندر جهان این‌گونه نیکو زیستند
راست چونان چون شهیدان زندگانی کرده‌اند

چون دُر افشاندم ز گرمارود من این قطعه را
بر سر آنان که عمری جانفشانی کرده‌اند

پنجشنبه نهم اسفند ۱۴۰۳ 20:51 صبا آناهید(دریا ایزد)

خبری ده به من، ای باد که جانان چونست

آن گل تازه و آن غنچه خندان چونست

با که می می خورد آن ظالم و در خوردن می

آن رخ پر خوی و آن زلف پریشان چونست

چشم بد خوش که هشیار نباشد، مست است

لب میگونش که دیوانه بود، آن چونست

رخ و زلفش را می دانم باری که خوشند

دل دیوانه من پهلوی ایشان چونست

روزها شد که دلم رفت و دران زلف بماند

یا رب، آن یوسف گم گشته به زندان چونست

گل به رعنایی و نازست به مجلس، باری

حال آن بلبل آشفته به بستان چونست

هم به جان و سر جانان که کم و بیش مگوی

گو همین یک سخن راست که جانان چونست

خشک سال است درین عهد وفا را، ای اشک

زان حوالی که تو می آیی، باران چونست

پست شد خسرو مسکین به لگدکوب فراق

مور در خاک فرو رفت، سلیمان چونست

پنجشنبه نهم اسفند ۱۴۰۳ 19:50 صبا آناهید(دریا ایزد)

ای طفلِ دل، باید ازین هشیارتر باشی
در زندگی، فکرِ رَهی هموارتر باشی

این کوره راهِ عاشقی کور و کرت کرده
باید بسی، بیناتر و بیدار تر باشی

امروز، ناچاری بیفتی در پیِ دلبر
فردا، از آن ترسم از این ناچارتر باشی

ای تک‌درختِ عمر، انبوه و کهن گشتی
ما منتظر بودیم تا پُر بارتر باشی

کار است، تنهاپُشتوانه بهرِ هرحرفی
پُربارتر گردی ، اگر پرکارتر باشی

عیبی ندارد بر اساس پیشرفت خود
درچشمِ شور وشوم دشمن،خوارتر باشی

ای دلربا، بردی دل و نشکسته، سوزاندی
دلبرشدی؛ باید از این، دلدارتر باشی

من دوستتر دارم تورا ازجان خود، جانا؛
وقتش رسیده با من، اینک، یارتر باشی

بیزاری از شیطان و از بیگانگان؛ لیکن
از نَفْسِ خود، باید از آن بیزارتر باشی

"الهام" از دل می کشد بانگِ بلند و بم
ای ناله، باید زیرتر، هم زارتر باشی

پنجشنبه نهم اسفند ۱۴۰۳ 19:36 صبا آناهید(دریا ایزد)