شاعران جاویدان
بعدها وقتی جذب ادبیات شدم از ادامه دادن در رشتههای فنی انصراف دادم؛ اما باز هم شعر نمیخواندم، بلکه داستان و رمان میخواندم، آن هم داستان و رمان خارجی. هیچ وقت یادم نمیرود وقتی که رمان بیگانه نوشته آلبر کامو را قبل از دانشگاه برای اولین بار خواندم چه قدر دربارهی این رمان با برادرم حرف زدم و چه قدر لذتبخش بود. نمیدانم چرا با شعر رابطه برقرار نمیکردم. شاید فکر میکردم تفکر در داستان و رمان قویتر است. شاید هم تصور میکردم رمان چون مدرن است بر شعر ارجح است و از این دست قضاوتهای ناپخته. وارد دانشگاه شدم. بر اساس آشنایی قبلیام با داستان و رمان فرانسوی، آن هم از طریق ترجمههایی که خوانده بودم رشته ادبیات فرانسه را انتخاب کردم. باز هم تا آن موقع هنوز به شعر علاقه نداشتم. نه تنها شعر فارسی نمیخواندم، بلکه سعی هم میکردم شعر ترجمه نخوانم. چون معتقد بودم شعر ترجمه نمیشود. هنوز این جملهها را نشنیده بودم که «هیچ شعر غیرقابل ترجمه وجود ندارد. اگر شعری خوب ترجمه نمیشود به این دلیل است که مترجمش را پیدا نکرده است.» تا اینکه یکی از روزهای اول دانشگاه، وقتی سر کلاس نشستم، دیدم یکی از همکلاسیهایم دارد شعر از شاملو را میخواند و یادداشتی دربارهاش مینویسد. بحثهایم با او دربارهی شعر و مخصوصن شعر فارسی معاصر سبب شد با شعر آشتی کنم. و با همان شاملو شروع کردم. هر شب به اتاق این همکلاسی که حالا دوست هم شده بود میرفتم و با هم قطعاتی شعر میخواندیم و دربارهاش حرف میزدیم. این مقدمه را گفتم تا این نکتهی کلی را گوشزد کنم که وقتی چیزی را به خوبی نمیشناسیم نباید دربارهاش قضاوت کنیم. مخصوصن دربارهی شعر که به نظر من کارنامهی زبان و فرهنگ هر ملتی است. * ماجرای من و سهراب سپهری قضیهی سهراب سپهری در میان دیگر شاعران معاصر ایرانی که من با آنها آشنا شدم تا حدودی متفادت است. قطعاتی از شعر او را در کتابهای دبیرستان خوانده بودم و ازشان بدم نیامده بود. ولی وقتی خواندن شعر را به طور جدی شروع کردم زیاد به طرف سپهری نرفتم. حس میکردم شعر او خیلی شخصی است؛ نه تنها در زبان بلکه در معنیای که القا میکند. اما همینطور که شعر بیشتری هم از سپهری و هم از دیگر شاعران میخواندم، کمکم شعر سپهری برایم دلنشینتر شد. گاهی آن چنان مجذوب شعرهایش میشدم که بابت بیحرمتیهای گذشتهام از او در دلم عذرخواهی میکردم. حالا اینجا به احترام سپهری و تمام لحظههای عاشقانهای که او برای خوانندگان اشعارش از جمله من خلق کرده، دو نگاه متفاوت به شعر این شاعر را مرور میکنم. این مطلب بر اساس دو کتاب «زمینهی اجتماعی شعر فارسی» نوشته محمدرضا شفیعی کدکنی و «واحهی زمردین» اثر داریوش شایگان نوشته شده است. * زوال خرد جامعهی ایرانی در شعر سهراب سپهری شفیعی کدکنی در بخشی از کتاب خود که مجموعهای است از یادداشتها مقالات پراکنده اما با موضوع واحد «زمینهی اجتماعی شعر فارسی» به گونهای از شعر فارسی میپردازد که آن را «شعر جدولی» مینامد. او شعر جدولی را شعری توصیف میکند که شاعر آن از به هم ریختن خانوادهی کلمات و ترکیب تصادفی آنها به مجموعهی بیشماری استعاره و مجاز و حتی تمثیل دست مییابد؛ بیآنکه دربارهی هیچ کدام آنها از قبل اندیشه و حس و حالتی و تأملی داشته باشد. دقیقن مثل کسی که دارد جدول کلمات متقاطع روزنامهای را حل میکند و همزمان با پر کردن خط افقی جدول متوجه میشود که سر و کله کلمات روی خط عمودی پیدا شده است. شفیعی کدکنی این نوع شعر را یک بیماری فرهنگی میداند که حاصل نسل خردگریز است. او در یادداشت خود پس از ارایه مثالهای زیادی برای بسط این نوع شعر، مینویسد که نفس تازه بودن عبارات و ترکیبات در این نوع شعرها، یعنی فاقد سابقهی تاریخی بودن آنها، سبب میشود خواننده در این شعرهای «جدولی» احساس تازگی کند. به همین دلیل بازی با این جدول، یکی از سرگرمیهای نسل جدید شده است. این استاد زبان و ادبیات فارسی معتقد است بخش عظیمی از تولیدات ادبی سی-چهل سال اخیر شعر فارسی از همین مقوله است؛ یعنی حاصل در هم ریختن نظام خانوادگی کلمات زبان فارسی. به زعم شفیعی کدکنی در قدیم این گونه تغییرات در زبان، گاه گاه و از سر نوعی نیازمندی روحی و فرو رفتن در اعماق وجود حاصل میشد. مثل تعبیر بایزید بسطامی که میگوید: «عشق، باریده بود.» اما حالا هر آدم بیکاری که حوصلهی کار با این جدول را داشته باشد میتواند هزاران نمونه از این شعرها در هر شبی خلق کند یا به عبارت بهتر «قالب» بزند. وقتی این جملات شفیعی کدکنی را میخواندم بیدرنگ به یاد اشعار احمد عزیزی افتادم. چون یادم است بچه بودم که یکی از دوستانش به خانهی ما آمده بود و به پدرم میگفت که عزیزی بعضی از شبها دویست بیت شعر میگوید! شفیعی کدکنی در ادامه تأکید میکند که بخش اعظم «غزل نو» که در سالهای اخیر ظهور کرده است، از محصولات همین کارخانه است. او سپس به موضوع «کلام نفسی» اشاره میکند و میگوید که پیشتر کسانی چون بایزید و حلاج و دیگر شاعران بزرگ فارسی در اشعار و شطحیات خویش تجربهای در قلمرو کلام نفسی داشتهاند و آن کلام نفسی خود را به کلام صوتی و کلام منقوش بدل کردهاند، اما نسل جدید بیآنکه این تجربه را داشته باشند از طریق بازی با کلمات، به کشف «جدول مندلیف واژهها» میپردازند که معروفترین دستاورد آن همان مضحکهی «جیغ بنفش» است. شفیعی کدکنی، از سهراب سپهری –سوا از چند شعرش که به اعتقاد شفیعی کدکنی جزو میراث درخشان شعر فارسی است- به عنوان یکی از این شاعران نسل جدید نام میبرد که گاهی از شعر جدولی بهرهبرداری اسرافکارانه میکرد. مثلا: استاد دانشگاه تهران مینویسد این درهم ریختگی نظام خانوادگی کلمات که در سبک هندی هم دیده میشود به دلیل انحطاط روح جامعه است که به لحاظ فرهنگی هم روح خلاقیت واقعی را ندارد؛ خلاقیتی که علاوه بر داشتن نگاه تازه به حیات، زیر سلطهی عقل باشد. شفیعی کدکنی معتقد است تکامل و انحطاط خرد ایرانی و ژرفای بلند عقلانیت ما، در ارتباط مستقیمی است با همین رعایت خانوادهی کلمات و یا درهم ریختگی آن. او شاعرانی چون فردوسی، بیهقی، خیام ناصرخسرو، سعدی و شاعران عصر مشروطه را مظهر این خردگرایی ایرانی میداند و مینویسد: وقتی شاعری حرفی برای گفتن ندارد با در هم ریختن نظام خانوادگی کلمات سر خود را گرم میکند. در آینده کامپیوترهای زبانشناسان جای اینگونه شاعران را همانگونه خواهند گرفت که کامپیوترهای پیشرفته جای چرتکههای بازار قدیم را. اما پیچیدهترین کامپیوترها نمیتوانند سخنانی از این دست بیافرینند: * شعر سهراب سپهری آینه هستی است داریوش شایگان اما درباره شعر سهراب سپهری به گونهای دیگر میاندیشد. او نه تنها مجذوب همین عبارتهایی است که شفیعی کدکنی از آنها به عنوان شعر جدولی یاد میکند، بلکه آنها را «ترکیبات کیمیاگرانه» میخواند. او معتقد است سپهری شاعری پریشان و گمگشته نیست. او کاری به حادثههای روزمره، سلیقههای رایج فکری و تمایلات سیاسی ندارد، بلکه دردش از حسرت یافتن جایگاهی است که از آنجا تمامی تجربهی معنوی آدمی برمیخیزد. بر اساس نظر شایگان، زبان فارسی در ذات خود، وجهی تمثیلی و اشارتآمیز دارد؛ وجهی که از آهنگ پرطنین کلمات برمیخیزد، از ترکیبات مملو از ایهام، از چندنوایی متقارن کلمات در سطوح گوناگون و از محتوای مثالی استعارات. هر عشق میتواند هم عشقی زمینی باشد و هم به مقام عشق الهی ارتقا یابد. هر میکده هم جای مستی و عشرت است و هم محفل انس و فنا از خود. هر نگاه میتواند لبهی تیز بینشی شهودی باشد. اما سپهری علیرغم این فضای عرفانی، میکوشد تا از کلیشههای رایج در ادبیات سنتی ایران دوری جوید. شایگان ترکیباتی از شعر سپهری را مثال میآورد و آنها را بابت نوآوریشان میستاید که شفیعی کدکنی همانها را مذمت میکند: «معراج پولاد»، «چراگاه جرثقیل»، «ترس شفاف» و «فوارهی جاوید اساطیر زمین». این فیلسوف معاصر ایرانی مینویسد که برای سپهری میان همه چیز نوعی همدلی سحرآمیز وجود دارد. هر هر آنچه هست جان دارد و از این رو، روح چون غباری شفاف پراکنده در فضا است و هر ذرهاش هماننده هزاران منظومه در تمامی چیزها حضور دارد؛ در گلی که قبله است، در دشتی که سجاده است، در نبض پنجرههایی که میتوان با آنها وضو گرفت و در لب آبی که به منزله کعبه است. همه چیز برای سپهری مظهر است. همه چیز آینه است که بینهایت صفات هستی را منعکس میکند. شایگان معتقد است نگاه سپهری به جهان مبتنی بر وحدت وجود و در قرابت با عرفان نظری و شهودی ایران است، و این وجه خاص در نگاه سپهری دیده میشود که عرفانش همگن با آیین طبیعت است. شایگان این نوع نگاه به طبیعت را در شعر فارسی تازه میداند؛ نگاهی که مشحون از حیرت است. زیرا شعر کلاسیک فارسی بیشتر معطوف به برد عاطفی و معنوی حالات درونی است تا متوجه ادراکات ظریفی که اشیا محیط القا میکنند. شایگان میگوید که هر شعر سپهری روزنهای است میان دو نحوهی حضور؛میان اینجا و سرزمین هیچستان. و هر شعر سهراب سپهری دعوت به فضای فراسو و بازیافتن دوست غایب است. او پیوسته به مبدأ اشاره دارد و شاعری که به دنبال مبدأ است، همیشه کودکی خود را طلب میکند: 
من خیلی دیر شعر را یافتم. تا زمانی که در دبیرستان درسهای رشتهی ریاضی و فیزیک را میخواندم، از ادبیات همان چیزهایی را میدانستم که کتابهای درسی به من میگفتند. تمام ولع خواندنم را صرف رشتهی خودم میکردم؛ بر عکس دو برادر بزرگترم که از کودکی با ادبیات آمیخته و آموخته شده بودند و شعر در شب و روزشان جاری بود.
خیال میکردیم
میان متن اساطیری تشنج ریباس
شناوریم
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
یا این شعر غیرجدولی همان سپهری جدولگرا:
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
حرف بزن، ای زن شبانهی موعود!
زیر همین شاخههای عاطفی باد
کودکیام را به دست من بسپار.