شاعران جاویدان
« هلیا! فراموشی را بستاییم چرا که مارا پس از مرگ , نزدیکترین دوست زنده نگه میدارد, و فراموشی را با درد ناک ترین نفرتها بیامیزیم , زیرا انسان دوستانش را فراموش میکند , و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را ... آن را هم فراموش میکند.لیکن چگونه از یاد خواهی برد آن غروب های نارنجی را که خورشید آن غروب ها برنگاه من مینشست و نگاه من به روی تمام شیشه ها سایه می انداخت؟ بگذار که انسان ساده ترین دروغهای خوب را باور کند. براسبهای تیز پای اندیشه هایمان مینشستیم و به دریا و به آسمان و به دشتهای از تف آفتاب سوخته ی بیکران میگریختیم. و دیگر فراتر از حد ما هیچ معبری نمانده بود – که هر قدم , از شمال تا جنوب ,بر تن های ما کوفته میشد.ما گامگاه دیگران میشدیم از کران تا کران . باز میگردم همیشه باز میگردم . مرا تصدیق کنی یا انکار , مرا سر آغازی بپنداری یا پایان , من در پایان پایانها فرو نمیروم. مرا بشنوی یا نه مرا جستجو کنی یا نکنی, من مرد خداحافظی همیشگی نیستم .باز میگر دم همیشه باز میگردم . هلیا! خشم زمان من بر من مرامنهدم نمیکند. من روح جاری این خاکم. من روان دائم یک دوست داشتن هستم . ما در روزگارانی هستیم , هلیا , که بسیاری از چیزها را میتوان دید و باور نکرد و بسیاری چیز ها راندید و باور کرد. هلیا! هیچ چیز تمام نشده بود . هیچ پایانی به راستی پایان نیست . در هر سرانجام , مفهوم یک آغاز نهفته است.چه کسی میتواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟ من آنچه را که درآن روزها گذشته است فراموش کرده ام . بگذار بار دیگر به شهری باز گردم که خوابهای مرا زنده خواهد کرد . من میخواهم به کودکی خویش باز گردم , به پاکترین رویا ها. یه سوی آنچه مرا هفت ساله بودن بیاموزد . که همه چیز را با رنگهای کودکانه بیامیزد. بخواب هلیا دیر است دود دیدگانت را آزار میدهد. دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...» ( بر گرفته از رمان« بار دیگر شهری که دوست میداشتم » اثر جاودانه ی نادر ابراهیمی)