شاعران جاویدان
ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی درین جهان غریبم از آن رها کردی بسم نوای خوش آموختی و آخر عمر چنین عبث نگهم داشتی به عمر دراز تو خود هر اینه جز اشک و خون نخواهی دید مرا که گنج دو عالم بهای مویی نیست زمانه کرد و نشد ، دست جور رنجه مکن هزار نقش نوم در ضمیر می آمد لب تو نقطه ی پایان ماجرای من است هوشنگ ابتهاج
ازین سرای کهن راهی کجام کنی
که با هزار غم و درد آشنام کنی
صلاح کار چه دیدی که بی نوام کنی
که از ملازمت همرهان جدام کنی
گرت هواست که جام جهان نمام کنی
به یک پشیز نیرزم اگر بهام کنی
به صد جفا نتوانی که بی وفام کنی
تو خواستی که چو سایه غزل سرام کنی
بیا که این غزل کهنه را تمام کنی دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ ❣
3:54 ❣ صبا آناهید(دریا ایزد) ❣ ❣