شاعران جاویدان
آن جا یک قهوه خانه بود. ما را نترسانید از طوفان بیدل دهلوی » غزلیات » مباش غره به سامان این بنا که نریزد جهان طلسم غبارست ازکجا که نریزد مکش ز جرات اظهار شرم تهمت شوخی عرق دمی شود آیینهٔ حیا که نریزد به جدگرفتن تدبیر انتقام چه لازم همانقدر دم تیغت تنکنما که نریزد قدح به خاک زدیم از تلاش صحبت دونان نداشت آن همه موج آبروی ما که نریزد بهگوش منتظران ترانهٔ غم عشقت فسانهٔ شبخون دارد آن صدا که نریزد دل ستمکش بیحاصلی چو آبله دارم کسیکجا برد این دانه زیر پا که نریزد به باد رفتم و بر طبعکس نخورد غبارم دگر چه سحرکند خاک بیعصا که نریزد نثار راه تو دیدم چکیدن آینه اشکی گرفتم از مژهاش برکف دعا که نریزد خمید پیکرم از انتظار و جان به لب آمد قدح به یاد توکج کردهام بیا که نریزد به این حنا که گرفته است خون خلق به گردن اگر تو دست فشانی چه رنگها که نریزد غم مروت قاتلگداخت پیکر بیدل مباد خون کس ارزد به این بها که نریزد در آثار همهٔ سخنوران آذر بیگدلی آشفتهٔ شیرازی ابن حسام خوسفی ابن یمین ابوالحسن فراهانی ابوالفرج رونی ابوسعید ابوالخیر ابوعلی عثمانی اثیر اخسیکتی ادیب الممالک ادیب صابر ازرقی هروی اسدی توسی اسیر شهرستانی اسیری لاهیجی افسر کرمانی افسرالملوک عاملی اقبال لاهوری الهامی کرمانشاهی امامی هروی امیر شاهی امیر معزی امیرخسرو دهلوی امیرعلیشیر نوایی انوری اوحدالدین کرمانی اوحدی اهلی شیرازی ایرانشان ایرج میرزا باباافضل کاشانی باباطاهر بابافغانی بلند اقبال بیدل دهلوی پروین اعتصامی ترکی شیرازی جامی جلال عضد جمالالدین عبدالرزاق جویای تبریزی جهان ملک خاتون جیحون یزدی حاجب شیرازی حافظ حزین لاهیجی حسین خوارزمی حسینی حکیم سبزواری حکیم نزاری حمیدالدین بلخی حیدر شیرازی خاقانی خالد نقشبندی خلیلالله خلیلی خواجوی کرمانی خواجه عبدالله انصاری خواجه نصیرالدین طوسی خیالی بخارایی خیام دقیقی رشحه رضاقلی خان هدایت رضیالدین آرتیمانی رفیق اصفهانی رودکی رهی معیری سحاب اصفهانی سراج قمری سرایندهٔ فرامرزنامه سعدالدین وراوینی سعدی سعیدا سلطان باهو سلطان ولد سلمان ساوجی سلیم تهرانی سلیمی جرونی سنایی سوزنی سمرقندی سید حسن غزنوی سیدای نسفی سیف فرغانی شاطرعباس صبوحی شاه نعمتالله ولی شاهدی شمس مغربی شهریار شیخ بهایی شیخ محمود شبستری صائب تبریزی صابر همدانی صامت بروجردی صغیر اصفهانی صفای اصفهانی صفایی جندقی صفی علیشاه صوفی محمد هروی طبیب اصفهانی طغرای مشهدی طغرل احراری ظهیر فاریابی ظهیری سمرقندی عارف قزوینی عبادی مروزی عبدالقادر گیلانی عبدالواسع جبلی عبید زاکانی عثمان مختاری عراقی عرفی عسجدی عطار عمان سامانی عمعق بخاری عنصرالمعالی عنصری عینالقضات همدانی عیوقی غالب دهلوی غبار همدانی غروی اصفهانی غزالی فایز فخرالدین اسعد گرگانی فرخی سیستانی فرخی یزدی فردوسی فروغی بسطامی فصیحی هروی فضولی فلکی شروانی فیاض لاهیجی فیض کاشانی قاآنی قائم مقام فراهانی قاسم انوار قدسی مشهدی قصاب کاشانی قطران تبریزی قوامی رازی کسایی کلیم کمال خجندی کمالالدین اسماعیل کوهی لبیبی مجد همگر مجیرالدین بیلقانی محتشم کاشانی محمد بن منور محمد کوسج محیط قمی مسعود سعد سلمان مشتاق اصفهانی ملا احمد نراقی ملا مسیح ملکالشعرا بهار منوچهری مولانا مهستی گنجوی میبدی میرداماد میرزا آقاخان کرمانی میرزا حبیب خراسانی میرزاده عشقی میلی ناصرخسرو نجمالدین رازی نسیمی نشاط اصفهانی نصرالله منشی نظام قاری نظامی نظامی عروضی نظیری نیشابوری نورعلیشاه نوعی خبوشانی نیر تبریزی واعظ قزوینی وحدت کرمانشاهی وحشی بافقی وحیدالزمان قزوینی وطواط وفایی شوشتری وفایی مهابادی هاتف اصفهانی هجویری هلالی جغتایی همام تبریزی یغمای بیدل دهلوی » غزلیات » مباش غره به سامان این بنا که نریزد جهان طلسم غبارست ازکجا که نریزد مکش ز جرات اظهار شرم تهمت شوخی عرق دمی شود آیینهٔ حیا که نریزد به جدگرفتن تدبیر انتقام چه لازم همانقدر دم تیغت تنکنما که نریزد قدح به خاک زدیم از تلاش صحبت دونان نداشت آن همه موج آبروی ما که نریزد بهگوش منتظران ترانهٔ غم عشقت فسانهٔ شبخون دارد آن صدا که نریزد دل ستمکش بیحاصلی چو آبله دارم کسیکجا برد این دانه زیر پا که نریزد به باد رفتم و بر طبعکس نخورد غبارم دگر چه سحرکند خاک بیعصا که نریزد نثار راه تو دیدم چکیدن آینه اشکی گرفتم از مژهاش برکف دعا که نریزد خمید پیکرم از انتظار و جان به لب آمد قدح به یاد توکج کردهام بیا که نریزد به این حنا که گرفته است خون خلق به گردن اگر تو دست فشانی چه رنگها که نریزد غم مروت قاتلگداخت پیکر بیدل مباد خون کس ارزد به این بها که نریزد
اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای.
چرا؟
دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا مینشستیم
و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله،
همیشه عجله...
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام...
📚 از #کتاب روزگار سپری شده مردم سالخورده| نوشتهی #محمود_دولت_آبادی
ما گردباد آسمان گردیم
در برف ریز ظلمت و بیداد
زخم تبر خوردیم و گل کردیم
با خون خود هر لاله زد فریاد
تا پای جان بر عهد و پیمانیم
یعنی که صلح با خزان هرگز
ما خار چشمان زمستانیم
از هشت فصل داغ می آییم
از سالهای آب و آیینه
از فصل های لاله باران ها
از روز های بغض در سینه
از پیله ی تحریم ها رستیم
در پیله ها پروانه تر گشتیم
ما در مصاف صخره های سخت
چون موج ها کوبنده برگشتیم
داغ شهیدان زمان هرگز
در سینه ها پرپر نمی ماند
از کاخ ظلمت خیر استکبار
جز مشت خاکستر نمیماند
با خون خود هر لاله زد فریاد
تا پای جان بر عهد و پیمانیم
یعنی که صلح با خزان هرگز
ما خار چشمان زمستانیم ...
عالیه_مهرابی

