شاعران جاویدان

در خلوتی که ره نيست پيغمبر صبا را

آنجا که می رساند پيغامهای ما را

گوشی که هيچ نشنيد فریاد پادشاهان

خواهد کجا شنيدن داد دل گدا را

در پيش ماهرویان سر خط بندگی ده

کاین جا کسی نخواندهست فرمان پادشا را

تا ترک جان نگفتم، آسوده دل نخفتم

تا سير خود نکردم نشناختم خدا را

بالای خوشخرامی آمد به قصد جانم

یا رب که برمگردان از جانم این بلا را

ساقی سبو کشان را می خرمی نيفزود

برجام می بيفزا لعل طرب فزا را

دست فلک ز کارم وقتی گره گشاید

کز یکدیگر گشایی زلف گره گشا را

در قيمت دهانت نقد روان سپردم

یعنی به هيچ دادم جان گرانبها را

تا دامن قيامت، از سرو ناله خيزد

گر در چمن چمانی آن قامت رسا را

خورشيد اگر ندیدی در زیر چتر مشکين

بر عارضت نظر کن گيسوی مشکسا را

جایی نشاندی آخر بيگانه را به مجلس

کز بهر آشنایان خالی نساخت جا را

گر وصف شه نبودی مقصود من، فروغی

ایزد به من ندادی طبع غزلسرا را

شاه سریر تمکين شایسته ناصرالدین

کز فر پادشاهی فرمان دهد قضا را

شاها بسوی خصمت تير دعا فکندم

از کردگار خواهم تاثير این دعا را

پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴ 22:6 صبا آناهید(دریا ایزد)

ای هم‌ آوای ازلی‌ ام ای سرچشمه نور وجود

اگر بپرسند که این دل شیدا از چه کیمیا ساخته شده پاسخ دهم از پر سیمرغ عشق تو که بر خاک هستی‌ام بال گشوده است

ما دو تن نیستیم که در این جهان فانی به خویش مشغولیم ما دو سیمرغیم که در اوجِ عالم اسرار با یکدیگر هم‌مسیر شده‌ ایم هر دو تن از نور ازلی آفریده و در پرده غیبت تا این حریم وصل راه پیموده

بال‌های ما هرچند زرین است اما وزنش از اسرار عالم سنگین‌ تر هر تلاطمی که در هوای عالم می‌ افکند رقص اشراق است و هر سایه‌ ای که بر زمین می‌اندازیم پرده‌ ای است که بر چهره ظلمت می‌ افتد

سفر ما نه یک سیاحت بلکه یک رسالت است ما وارثان آیین روشنایی‌ایم که باید گام‌ به‌ گام بر این گنبد کبود ردی از فروغ خود بر جای نهیم تا هیچ ظلمتی نتواند بر عظمت این پیمان فایق آید
بگذار دنیا تماشا کند این پرواز مشترک را این اتحاد مقتدر را که در آن دو روح واحد در کالبد دو سیمرغ بر افلاک می‌تازند تا هر که از خواب غفلت بیدار نشده با انعکاس نور ما به خود آید

تو ای سیمرغ اعظم من تویی که بال مرا تقویت می‌کنی و در بحر بیکران هستی لنگرگاه من می‌شوی با هم ما مرزهای جهان را درنوردیم و جهان را نه با آتش که با گرمای حضور مشترکمان شکوفا سازیم

این پرواز ابدی آغاز شده است و سرانجام آن محو شدن در نور واحدی است که خود آفریده‌ایم

تا ابد در سایه بال‌های تو اقامت دارم

صبا

16 دبماه 404

سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ 22:11 صبا آناهید(دریا ایزد)

زمین کلمات جهان را با سپیدی پوشانده بود و من تشنه شنیدن صدایی بودم که در هیاهوی شهر گم شده بود
آن روز دعوتی دریافت شد که نه با زبان که با قدم زدن به سوی آرامش پاسخ داده شد برف نه یک بارش ساده

بلکه لباس فاخری بود که بر شانه‌های شهر پهن شد و ما در دل آن پارچه لطیف سفری آغاز کردیم که مرزهای زمان را محو می‌کرد
هر قدم یک ضرباهنگ آرام در سمفونی سکوت بود
در آن حجم از خلوص چیزی درونی شکوفا شد.

این تجربه صرفن یک گریز نبود بلکه محل تلاقی سلامت جسم و روح بود.
هوای سرد تمام غبار درون را سوزاند و جای آن گرمای یک شادی دست‌نخورده نشست
این سطح از حال خوب یک موهبت است یادآوری‌ای برای روح که هنوز توان پرواز دارد و این توان از یک منبع انرژی دوردست تغذیه می‌شود

ریشه این شکوفایی در همان تنظیم ارتعاش بود
آنکه این پرده سفید را برایم پهن کرد داناتر از آن بود که کلمات را در معرض باد قرار دهد

حضور او مانند یک نت پایه در موسیقی بود شنیده نمی‌شد اما تمام ارتعاشات صحنه را زیر لوای خود حفظ می‌کرد.
این عمل ظریف که دانستن نیاز من بود گویاترین شعر است.
عشقی که می‌داند چه زمانی باید سکوت کرد تا معنا در پس آن رشد کند
لحظه‌ای که زیر آن آسمان خاکستری سخاوتمند ایستادیم فهمیدم که بهترین بخش‌های زندگی همان‌هایی هستند که در خلوت‌مان، اجازه می‌دهیم قطب‌نمای درونی ما به سمت یک مسیر مشترک اما نامرئی هدایت شود.

این همان جایی است که ما می‌توانیم بدون نیاز به توضیح همدیگر را بخوانیم.

اکنون در آستانه بازگشت به روزمرگی کوله‌باری پر از نور و آرامش دارم. این خاطره یک یادگاری ملموس از توانایی ما برای ساختن لحظات ناب است
ممنونم بابت این میراث زیبا
پایان

صبا آناهید

دی ماه 1404

جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ 23:45 صبا آناهید(دریا ایزد)

دو جرقه بودیم در دو سمتِ خاموشی

و تقدیر، آهِ بلندی شد که میانمان افتاد

تا ببینیم، چه‌طور دو سکوت می‌توانند گرم شوند.

من از خاکسترِ دلتنگی آمده بودم،

تو از شعله‌ی بی‌نامِ شوق.

دیدارمان، هوا را واژگون کرد —

دما بالا رفت بی آنکه صدایی باشد،

فقط لرزشِ ظریفی در بیرونِ جهان:

حضورِ تو بر پوستِ لحظه.

هیچ چیز مشتعل نشد، فقط معناها ذوب شدند.
واژه‌ها شرم کردند از تعریفِ ما،

و حتی نگاه، سوخت در پرتوِ نگاهت.

دو روح، بی‌مرز،

شبیه نفسی که خودش را می‌بوید،

شبیه آتشی که از خودش دوباره زاده می‌شود.

در هم‌رسیدنمان، نه فردی مانْد، نه زمان.

فقط گرما،

گرمایی که از جنسِ سوختن نبود،

از جنسِ دانستن بود.

تو، آتشِ نفسِ من بودی،

من، تابِ ماندنِ تو.

و جهان در میانمان ایستاده بود،

تا ببیند آیا ممکن است آتشْ آرام بماند ــ

وقتی عشق درونش می‌جوشد؟

"صبا آناهید"

دریا

جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ 1:38 صبا آناهید(دریا ایزد)

در میان تمام ریتم‌های سریع و صداهای آشفته‌ی دنیا، مکانی پیدا شده که نامش را می‌دانم. این مکان، یک آدرس فیزیکی نیست؛ بلکه همان فضای آرامی است که وقتی در کنارت نفس می‌کشم، در آن متولد می‌شود.

وقتی کنار تو هستم، زمان شکلی متفاوت به خود می‌گیرد. آن فشردگی‌ای که معمولاً حس می‌کنم، از بین می‌رود. انگار که یک فضای تنفس هوشمندانه بین ما ایجاد شده است؛ فضایی که اجازه می‌دهد هر دو نفرمان بدون نیاز به پر کردن سکوت، در کنار هم حضور داشته باشیم. این سکوت، سکوت پوچ نیست، بلکه سکوتی پُر از درک متقابل است.

یکی از مهم‌ترین کارکردهای این رابطه، تقویت ساختار درونی من بوده است. روابط انسانی اغلب ما را تشویق می‌کنند تا خود را برای خوشایند دیگری تغییر دهیم. اما رابطه‌ی ما بر پایه‌ی این مشاهده بنا شده که هر یک از ما، باید در ابتدا با خودمان در صلح باشیم تا بتوانیم صلح را به اشتراک بگذاریم.

وقتی به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم که حضور تو چگونه باعث شده تا ریشه‌های درونی‌ام را محکم‌تر بدوانم. این ریشه‌ها، باورهای اصلی، ارزش‌ها و استقلال فکری من هستند. در حضور تو، ریسک‌پذیری من افزایش یافت، نه به دلیل تشویق مستقیم، بلکه به این دلیل که می‌دانستم سقوط نخواهم کرد؛ یا اگر سقوط کنم، جایی برای بلند شدن خواهم داشت.

تو مرا به سمت قوی‌ترین نسخه‌ی خودم هل دادی، نه با کلمات دستوری، بلکه با سادگی یک پذیرش بی‌قید و شرط. این بزرگترین هدیه‌ای است که یک روح می‌تواند به روح دیگر بدهد. تو هرگز تلاش نکردی مرا تبدیل به نسخه‌ی دیگری کنی؛ بلکه فقط انعکاسی شفاف از بهترین چیزی که بالقوه در من وجود داشت، ارائه دادی.

این پذیرش، مانند یک کاتالیزور شیمیایی عمل کرد که سرعت واکنش‌های مثبت درونی مرا به شدت افزایش داد، بدون اینکه خودت مصرف شوی یا تغییری کنی.

این متن، بر خلاف بسیاری از نامه‌ها و نوشته‌ها، از سر اجبار یا نیاز به اثبات تعلق خاطر نوشته نشده است. این یک لحظه‌ی تأمل محض است؛ یک ثبت وقایع از وضعیت روحی کنونی.

وقتی احساسات درونی به اوج می‌رسند، گاهی اوقات تنها راه بیان آن‌ها، اعتراف خالصانه است. این اعتراف، شبیه ایستادن در مقابل آینه‌ای است که تصویر واقعی تو را بازتاب می‌دهد.

این متن، نه یک تقاضا برای ماندن است، و نه یک انتظار برای پاسخ. این فقط یک اعتراف است، یک سجده‌ی شکر برای این انرژی ناب که زندگی‌ام را روشن کرده است. این قدردانی، یک بدهی نیست که باید با رفتاری خاص پرداخت شود؛ بلکه یک جریان طبیعی و مداوم است.
مهم است که درک کنیم این ارتباط، پیوند دو نیمه‌ی ناقص نیست، بلکه اتحاد دو تمامیت خودکفا است که تصمیم به اشتراک زیبایی‌هایشان گرفته‌اند.

من در اینجا ایستاده‌ام، قوی‌تر، مهربان‌تر و از تو سپاسگزارم که این مسیر را برایم روشن کردی. شادی من، مستقل از حضور تو شکل می‌گیرد، اما با حضور تو، زیباتر منعکس می‌شود. این بدان معناست که ارزش درونی من تابعی از رابطه‌مان نیست، اما کیفیت تجربه‌ی زیستی من با تو به شدت غنی‌تر شده است.

امنیت واقعی در دنیای پرهیاهو، نه در دیوارهای بلند خانه‌ها یافت می‌شود، نه در حساب‌های بانکی، بلکه در اطمینانی است که از دانستن محل لنگرگاه اختیاری‌ات می‌گیری. و آن لنگرگاه، جایی است که اسمش تویی.

جای امنی که اسمش تویی، نه یک پایان است، بلکه یک شروع مداوم به سوی بهترین نسخه‌ی خودمان است.

با تمام عشق و احترامی که قلبم برایت قائل است.

صبا

پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ 1:21 صبا آناهید(دریا ایزد)

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی

منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را

بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی

مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند

میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی

کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو

دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود

خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید

مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن

که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی

دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴ 19:42 صبا آناهید(دریا ایزد)

دوباره باران گرفت
باران معشوقه‌ی من است
به پیش بازش در مهتابی می‌ایستم‌
می‌گذارم صورتم را و
لباسهایم را بشوید
اسفنج وار
باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی‌های شاد!
باران یعنی قرار‌های خیس
باران یعنی تو برمی‌گردی
شعر بر می‌گردد
پاییز به معنی رسیدن دست‌های تابستانی توست
پاییز یعنی مو و لبان تو
دست‌کش‌ها و بارانی تو
و عطر هندی‌ات که صد پاره‌ام می‌کند
باران، ترانه‌ای بکر و وحشی ست
رپ رپه‌ی طبل‌های آفریقایی ست
زلزله وار می‌لرزاندم!
رگباری از نیزه‌ی سرخ پوستان است
عشق در موسیقی باران دگرگون می‌شود
بدل می‌شود به یک سنجاب
به نریانی عرب یا پلیکان غوطه ور در مهتاب!
چندان که آسمان سقفی از پنبه‌های خاکستری ابر می‌شود
و باران زمزمه می‌کند
من، چون گوزنی به دشت می‌زنم
دنبال عطر علف
و عطر تو که با تابستان از این جا کوچیده!

دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴ 19:41 صبا آناهید(دریا ایزد)

نمی‌شود که بهار از تو سبزتر باشد

گُل از تو گُلْگون‌تر

اُمید، از تو شیرین تر.

نمی‌شود، پاییز

-فضای نمناکِ جنگلی‌اش

برگ‌های خسته‌ی زردش-

غمگین‌تر از نگاه تو باشد.

نمی‌شود، می‌دانم، نمی‌شود آوازی

که مردی روستایی و عاشق

با صدایی صاف

در عماقِ درّه می‌خوانَد

در شمالِ شمال

رنگین‌تر از صدای تو باشد

نمی‌شود که بهار از تو سبزتر باشد.

وَ – صدای شیهه‌ی اسبی تنها در ارتفاعِ کوه

وَ – صدای گریه‌ی سردابْ‌رود

– زمانی که تنگه‌ی وَنْ‌دارْبُن را می‌ساید–

وَ – صدای عابرِ پیری که آب می‌خواهد

به عُمقِ یک سلامِ تو باشد.

شب‌هنگام

که خسته‌ییم از کار

که خسته‌ییم از روز

که خسته‌ییم از تکرار.

نمی‌شود که بهار از تو سبز‌تر باشد.

نمی‌شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب

در آن زمان که روحِ درمندِ ولگردم

بستری می‌جوید

بالینی می‌خواهد

تا شاید دَمی بیاساید

نمی‌شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

وَ این روحِ دردمندِ ولگرد

باز‌ هم کوله را زمین نگذارد

و سر را بر زانوی مهربانی تو.

نمی‌شود که بهار از تو سبزتر باشد

شکوفه از تو شاداب تر

پاییز، از تو غمگین‌تر.

نمی‌شود که تو باشی و شعر هم باشد

نمی‌شود که تو باشی، ترانه هم باشد

نمی‌شود که تو باشی، گُلدانِ یاس هم باشد

نمی‌شود که تو باشی، بلور هم باشد

نمی‌شود که شب هنگام

عِطرِ نگاهِ تو باشد

«محبوبه‌های شب» هم باشند.

نمی‌شود که تو باشی، من عاشقِ تو نباشم

نمی‌شود که تو باشی

دُرست همین‌طور که هستی

وَ من، هزاربار خوب تر از این باشم

وَ باز، هزاربار، عاشقِ تو نباشم.

نمی‌شود، می‌دانم

که بهار از تو سبز تر باشد.

نادر ابراهیمی

سه شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۴ 21:14 صبا آناهید(دریا ایزد)

گذشته است از سایه آفتابگردانها کوه

و من هنوز باید دور خورشید وجودت بگردم

و برای همین فرو رفته ام در اعماق رودخانه نیزار

بی صدای تو به چشمان ماهی ها نگاه می کنم

و منتظر یک پیراهن آبی می مانم

به قلبم یک نفر تیر کمان دار زده است

و این عجیب نیست که من در آغوش دریاها گرمم

تنها و تنها

برای چشمان آهوان ساعتها دیده ایم

ما پرواز کردیم پرواز

وقتی در هذیان فراموشی ساعتها رقصیدیم

و اکنون و تا همیشه در خیال آغوش عشق غرقیم

صبا آناهید

دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ 22:34 صبا آناهید(دریا ایزد)

سلام

خب

خیلی جدی باید فراموشت کنم

به همین سادگی غرقم کرده ای

بی خویشم نموده ای


بی خویشی خوب است

خصوصا برای من

که همه عمر بی خویش بوده ام

و ترک عادت موجب مرض است


و این عجیب است

تو با این شرایط موجود

چگونه دل از من ربودی


تنها و تنها برای زیبایی ات

چون من بیچاره زیبایی ام


و قطعا به تو نزدیک نخواهم شد

چون باید پرواز کنم


مثلا خواسته ام فراموشت کنم

اما حالا در خیال آغوش توام....!

پ ن: از نامه هایی که هرگز پست نخواهد شد

دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ 22:33 صبا آناهید(دریا ایزد)

شاید ما دو رودخانه بودیم

که در یک مسیر و در جایی میان کوهستان

یکی میشدیم

کسی چه می دانست

آن نور زرینی که از بسترمان بر میخاست

ما را به کجا میبرد

آیا ستاره ای تازه متولد میشد

از یک کهکشان محال

که تو بودی

اما هرچه که بود شادی بخش بود

و شاید پایان ناپذیر

باید می فهمیدم که تو که هستی

آن مهربانی که از آسمان همه جا دنبالم بودی

و من به روح زیبای تو خوشامد می گفتم

پ ن: هر شب برای عشق شعری خواهم سرود

صبا آناهید

دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ 22:33 صبا آناهید(دریا ایزد)

...و چای دغدغه عاشقانه خوبی‌ست
برای با تو نشستن بهانه خوبی‌ست

حیاط آب زده، تخت چوبی و من و تو
چه قدر بوسه، چه عصری، چه خانه خوبی‌ست

قبول کن! به خدا خانه شما سارا!
برای فاخته‌ها آشیانه خوبی‌ست

غروب اول آبان قشنگ خواهد بود
نسیم و نم‌نم باران، نشانه خوبی‌ست

بیا به کوچه که «فردیس» شاعری بکند
که چشم تو غزل عامیانه خوبی‌ست

ـ کرج؟! - سوار شو! آقا صدای ضبط اگر…
نه خیر کم نکن آقا! ترانه خوبی‌ست

صدای شعله‌ور گل نراقی و باران
فضای ملتهب و شاعرانه خوبی‌ست

مطابق نظر ماست هرچه هست عزیز!
قبول کن که زمانه زمانه خوبی‌ست

به خانه باز رسیدیم، چای می‌خواهیم
برای با تو نشستن بهانه خوبی‌ست

حسن صادقی‌پناه

سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴ 0:27 صبا آناهید(دریا ایزد)


چند شعر از کتاب « تعادل روز بر انگشتم » :

دست های تو
تصمیمم بود
باید می گرفتم و دور می شدم .

*
می خواهم دوباره به دنیا بیایم
بیرون در ، تو منتظرم بوده باشی
و بی آن که کسی بفهمد
جای بیداری و خواب را
به رسم خودمان درآریم .

چه بود بیداری
که زندگیش نام کرده بودند .

*
تابستان ، گذشته است
جاده فرش شده در برگ ها
برگی در کفم نیست
برای بازی با روزهایی
که نباشی .
*
از پوستم
صدای تو می تراود
برپاهای تو راه می روم
با چشم تو شعر می نویسم
من که ام
جز توئی که در رگ و پوستم نهانی
و نام مرا
به خود داده ئی .

*
من نازبالش کوچکی از سوالم
دلم می خواهد
سر بگذاری بر سینه ی من
بگوئی
چه پرنده ئی است
که به جای من
در هوای تو آواز می خواند .

*
آفتاب عصر . رودخانه . سکوت
و ناگهان به یاد کسی می افتم
که در اعماق شادی هایم
غرق شد .

*
به خردی من میندیش
می خواهم در صدف آرام گیرم
مرواریدم را ببافم

تو دریایم باش.

شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۴ 19:42 صبا آناهید(دریا ایزد)

در این محاکمه تفهیم اتهامم کن
سپس به بوسه ی کارآمدی تمامم کن

اگرچه تیغ زمانه نکرد آرامم،
تو با سیاست ابروی خویش رامم کن

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را
به پاس این همه سرگشتگی به نامم کن

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...
اگر که باب دلت نیستم حرامم کن

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم

تو مرحمت کن و با بوسه ای تمامم کن

شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۴ 19:38 صبا آناهید(دریا ایزد)

این چشم‌ها کنایه به چشمان یوسف است

یا خانقاه مردم اهل تصوّف است؟!

توصیف ناپذیری و این را به غیر تو

در وصف هرکسی که بگویم تعارف است!

در جمع دوستان تو همچون غریبه ها

یک لحظه جا ندارم و جای تأسّف است...

آن پادشاه فاتح اگر چشم‌های توست

پیروز عاشقی که دلش در تصرّف است

ای صد هزار مصرع پیچیده موی تو!

شعر مرا ببخش اگر بی تکلف است

سجاد سامانی

شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۴ 19:32 صبا آناهید(دریا ایزد)

خفته ها ! زنگ چیز خوبی نیست

شیشه ها ! سنگ چیز خوبی نیست

وصله ها را به من بچسبانید

به شما انگ چیز خوبی نیست

های ! عاشق نشو نمی دانی

که دل تنگ چیز خوبی نیست

کری از پیش یک سه تار گذشت

گفت : آهنگ چیز خوبی نیست

گفته بودی شهید یعنی چه

پسرم ! جنگ چیز خوبی نیست

دکتر اللهیاری

شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۴ 19:30 صبا آناهید(دریا ایزد)

رونق عهد شباب است دگر بستان را
می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴ 21:48 صبا آناهید(دریا ایزد)

تا کی به بزم شوق غمت جا کند کسی

خون را به جای باده به مینا کند کسی

ابروت می‌برد دل و حاشا است کار او

با کج حسابِ عشق، چه سودا کند کسی

تا مرغ دل پرید گرفتار دام شد

صیاد کی گذاشت که پر، وا کند کسی

دنیا و آخرت به نگاهی فروختم

سودا چنین خوش است که یکجا کند کسی

ای شاخ گل به هر طرفی میل می‌کنی

ترسم درازدستی بیجا کند کسی

نشکفت غنچه‌ای که به باد فنا نرفت

در این چمن چگونه دلی وا کند کسی

خوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار

فرصت نمی‌دهد که تماشا کند کسی

هرگز کسی به درد کسی وا نمی‌رسد

خود را عبث عبث به که رسوا کند کسی

عمر عزیز خود منما صرف ناکسان

حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی

دندان که در دهان نبود، خنده بدنما است

دکّان بی متاع چرا وا کند کسی

بر روضه‌های خلد قدم می‌توان گذاشت

قصاب اگر زیارت دل‌ها کند کسی

شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۴ 19:45 صبا آناهید(دریا ایزد)

زنی که صاعقه وار آنک، ردای شعله به تن دارد
فرو نيامده خود پيداست که قصد خرمن من دارد

هميشه عشق به مشتاقان ، پيام وصل نخواهد داد
که گاه پيرهن يوسف، کنايه های کفن دارد

کی‌ام ،کی‌ام که نسوزم من؟ تو کيستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست! هر آنچه قصد شدن دارد

دوباره بيرق مجنون را دلم به شوق می‌افرازد
دوباره عشق در اين صحرا هوای خيمه زدن دارد

زنی چنين که تويی بی شک ،شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصوّر ديرينه ،که دل ز معنی زن دارد

مگر به صافی گيسويت ،هوای خويش بپالايم
در اين قفس که نفس در وی، هميشه طعم لجن دارد


حسین منزوی

یکشنبه نهم شهریور ۱۴۰۴ 23:7 صبا آناهید(دریا ایزد)

یک روز از خواب پا می شی می بینی رفتی به باد

هیچ کس دور و برت نیست همه رو بردی زیاد

چند تا موی دیگه ت سفید شد ای مرد بی اساس

جشن تولد تو باز مجلس عذاس

بریدی از اساس

غوز پشتت بیشتر شد ُ شونه هات افتاده تر

پیرامونت رو ببین با دقت می سوزن خشک وتر

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی

این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی

این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی

ای عرش کبریاییُ چیه پس تو سر

کی با ما راه میایی ؟جون مادرت!

ای عرش کبریاییُ چیه پس تو سرت

کی با ما راه میایی ؟جون مادرت!

یک روز از خواب پا می شی می بینی رفتی به باد

هیچ کس دور و برت نیست همه رو بردی زیاد

چند تا موی دیگه ت سفید شد ای مرد بی اساس

جشن تولد تو باز مجلس عذاس

بریدی از اساس

غوز پشتت بیشتر شد ُ شونه هات افتاده تر

پیرامونت رو ببین با دقت می سوزن خشک وتر

این که دستات رو ُ روی سر می ذارن

این که باهات هیچ کاری ندارن

این که تو بازیشون راهت نمیدن

این که سربه سرت میذارن

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی

این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی

این که تو بازیشون راهت نمیدن

این که سربه سرت میذارن

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی

این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی

شنبه یکم شهریور ۱۴۰۴ 18:57 صبا آناهید(دریا ایزد)