theme designer :

x-themes.blogfa.com






برهنه شديم

و ديگر رازي بين ما نيست.  

 

نگاه كرديم

             و از شانه‌‌ي هم گذشتيم

نگاه كرديم

             و دچار شديم

نگاه كرديم

گذشتيم.

 

آنجا كجاست ؟

كه آدم را دست‌هايش مي‌لرزد

پاهايش سست مي‌شود

دلش مي‌لرزد.

آن‌ طرف روشنايي

پشت تاريكي‌

آنجا كجاست؟

نامش را نمي‌دانم

اما بعضي‌ها مي‌گويند: " عشق " .

هنوز راه مي‌روي

نگراني

پيشاني‌ات ديوار چين است

موهايت اسبان وحشي عربي

مثلت تنهايي مي‌شوي

همه چيز را مي‌بلعي

همه‌ نيمكت‌ها

همه‌ زنبق‌ها

در آخر خود را نيز مي‌بلعي

...

( امّا من براي اينكه اين شعر تلخ‌ باشد

و دوستانم ابراز همدردي كنند

نمي‌توانم از تو بگذرم)

 

 آرام باش قرار من

ديگر مجالي براي گفتن نيست

مجالي براي شعر خواندن

بهانه آوردن

آرام باش اقيانوس دلتنگم

زمان ايستاده است

تو هنوز راه مي‌روي؟

 □

برهنه شديم

و ديگر رازي بين ما نيست.

 ما

من و تو

از شب گذشتيم

و چهره مرگ را ديديم

كه چقدر مضحك بود!

بيا به شانه‌هاي یکدیگر اعتماد کنیم

و كمي نفس بكشيم

پيش از آنكه آفتاب بیدار شود.

شنبه بیستم شهریور 1389 0:56 |- صبا آناهید -|


ϰ-†нêmê§