theme designer :

x-themes.blogfa.com





 

 

 نوشته: محمد بقائي‌ماكان

انديشمندان و سخن‌شناسان برجسته كه در آثار اقبال انديشه گماشته‌اند او را رومي عصر خوانده‌اند، ولي به اين نظر، نكته‌اي را مي‌بايد افزود كه غالباً از چشم صاحب‌نظران دور مي‌ماند و آن اين است كه او علاوه بر آگاهي‌هاي جلال‌الدين مولوي، هفتصد سال تجربه بعد از وي را نيز با خود دارد. پس از مولوي ديگر شاعر انديشمندي را مهمتر از اقبال نمي يابيم كه تا بدين حد با فلسفه جديد و قديم، با عرفان اسلامي و غيراسلامي، با همه انواع تفكر برآمده از شرق و غرب، مفاهيم اديان مختلف جهان، نظريه‌هاي اجتماعي و سياسي و اخلاقي، تمامي پديده‌هاي نظري و عملي و نيز با بسياري از علوم جديد آشنا باشد. او همه اين آگاهي‌ها را در چرخشت خمخانه ذهن خود به هم آميخت و عصاره‌اي به نام «فلسفه خودي» پديد آورد كه بخش عمده‌اي از آن متأثر از انديشه مولوي است. تأثيرپذيري اقبال را از مولوي مي‌توان به دو قسمت تقسيم كرد. يكي ساختاري و ديگر مضموني. در بخش نخست مي‌‌بايد گفت كه غالب مثنوي‌هاي وي به همان بحري است كه مثنوي مولانا در آن شكل گرفته، يعني رمل مسدس، پانزده غزل از غزل‌هاي اقبال نيز در استقبال از غزل‌هاي مولوي است. او همچنين بسياري از مفردات و تركيبات مستعمل در ديوان كبير و مثنوي معنوي را در آثار خود به كار گرفته كه شرح يكايك آنها بي‌حد مي‌شود.

آنچه در اين مقاله موردنظر است تأثيرات محتوايي و مضموني است و نيز مقايسه‌اي از اين حيث ميان اقبال و مولوي. البته باز اين تذكر كه بر كاويدن آثار عظيم برآمده از اين دو ذهن وقاد نه تنها در حوصله يك مقاله نيست، بلكه از حد يك كتاب نيز فزون‌تر است. بنابراين در اين مقاله به مهمترين مضامين و نكاتي كه اقبال از مولوي برگرفته اشاراتي كوتاه خواهد شد. اقبال در تمامي آثارش، از «اسرار خودي» كه نخستين آنهاست تا «ارمغان حجاز»، دلبستگي شديد خود را به افكار مولوي ابراز مي‌دارد و او را با نام‌هاي مرشد و پير ياد مي‌كند. در آغاز مثنوي «چه بايد كرد» مي‌گويد:

 

پير رومي، مرشد روشن ضمير

كاروان عشق و مستي را امير

منزل‌اش برتــر زماه و آفتاب

خيمه را از كهكشان سازد طناب

از نـي آن نـي‌نــواز پاكـزاد

باز شـوري در نهاد من فتـاد

اقبال تا آنجا از مولانا تأثير پذيرفته است كه مي‌گويد: «فكر من بر آستانش در سجود»

در غزلي باتوجه به تأثيراتي كه از مولوي پذيرفته مي‌گويد:

شعله‌ي درگير زد، بر خس و خاشاك من

مرشد رومي كه گفت، منزل ما كبرياست

كه اشارتي است به غزل معروف مولوي با مطلع:

هر نفس آواز عشق، مي‌رسد از چپ و راست

ما به فلك مي‌رويم، عزم تماشا كه راست

در «جاويدنامه» كه كتابي است به سبك ارداويرافنامه، الغفران، سيرالعباد و كمدي الهي، مولوي را به عنوان راهنماي سفر خيالي خود به دنياي ديگر برمي‌گزيند و اين مبين احترام عظيمي است كه او براي مرشد و مراد خود قائل است و عقل و عشق حقيقي را در او مي‌جويد. بنابراين انتخاب مولوي به عنوان دليل راه در «جاويدنامه» مي‌تواند كنايتي باشد از تركيب عقل و عشق كه آن يك در سيرالعباد راهنماي سنايي است و اين يك در قالب بئاتريس دليل راه دانته در كمدي الهي. نام و ياد مولوي حتي در اشعار آخرين روزهاي حيات اقبال كه در مجموعه ارمغان حجاز فراهم آمده و پس از فوت‌اش انتشار يافت نيز ديده مي‌شود. مولوي، شمس انديشه اقبال است. در يكي از دو‌بيتي‌هاي «ارمغان حجاز» درباره تأثيري كه از وي پذيرفته مي‌گويد:

گره از كار اين ناكاره، واكرد غبار رهــگذر را، كيميا كرد

ني آن ني نــواز پاكبــازي مرا با عشق و مستي آشنـا كرد

او به مثنوي مولانا، اين درياي ناپيداكرانه، شأني همپايه قرآن مي‌دهد. در مثنوي «اسرار خودي» مي‌گويد:

                                            روي خود بنمود پير حق سرشت                                      كاو به حرف پهلوي قرآن نوشت

اقبال در اواخر عمرش كه دچار ضعف بينايي شده بود، فقط دو كتاب مي‌خواند، قرآن و مثنوي. در يكي از مكتوبات‌اش با اشاره به ضعف چشم‌اش مي‌گويد: «مدتي است مطالعه كتاب را ترك كرده‌ام، اگر گاهي چيزي مي‌خوانم فقط قرآن است يا مثنوي مولانا». او در جاي جاي آثارش فوايدي را كه از افكار عرفاني و فلسفي مولوي برگرفته با افتخار بيان مي‌دارد و دلبستگي مريدانه خود را نسبت به وي به صورت‌هاي مختلف اظهار مي‌نمايد. در غزلي مي‌گويد:

بيا كه مي، ز خم پير روم، آوردم

مي سخن، كه جوان‌تر، ز باده عنبي است

اقبال خود را مبلغ و مروج انديشه‌هاي مولوي مي‌داند و رسالت‌اش را در اين مي‌بيند كه با ترويج آراء وي تحرك و پويايي در ميان اقوام شرق، يعني جوامع اسلامي، پديد آورد و حركتي در اينان كه خويشتن را فراموش كرده و آنچه خود دارند از بيگانه تمنا مي‌كنند به وجود آورد. اقبال، عصر خود و عصر مولوي را از بسياري جهات همانند مي‌يابد. در زمان مولوي مردم از خوف مغولان زبون و بي‌جرأت شده بودند و در نتيجه فضايل اخلاقي و معنوي به انحطاط گراييده بود. تهاجم مغولان سبب از بين رفتن قدرت سياسي شرقيان شد. در دنياي امروز نيز مغولان تازه‌اي به دنياي اسلام حمله آورده‌اند كه عبارتند از عقل‌گرايي مفرط و فناوري غرب. اقبال با احساس اين خطر، رسالت خود را در آن ديد كه همچون مولوي به مقابله با اين خطر برخيزد. مولوي چنانكه از «فيه ما فيه» برمي‌آيد، از مغولان در مجالس خود، حتي زماني كه عامل‌شان معين‌الدين پروانه نيز حضور داشت، بد مي‌گفت و مردم را به ايستادگي در مقابل آنها تشويق مي‌كرد، تا با آنان بجنگد و استقلال و هويت ملي خويش را حفظ كنند. اين انديشه يكي از مضامين محوري آثار اقبال است و مثنويهاي «پس چه بايد كرد»، «گلشن راز جديد» و «بندگي نامه» در تأييد همين تفكر مولوي سروده شده است. بنابراين او براي خود همان نقشي را قائل است كه مولوي در 700 سال پيش ايفا نموده بود:

چو رومي، در حرم، دادم اذان من                       از او آموختم، اسرار جان من

به دور فتنــه عصـر كهن، او                              به دور فتنـه عصر روان، من

در آغاز مثنوي «چه بايد كرد» مي‌گويد:

سپاه تازه برانگيزم از ولايت عشق

كه در حرم، خطري از بغاوت خرد است

اقبال از مولوي آموخته است كه جوامع بشري جز با عشق، فعال و پويا نمي‌شوند. اين همان عشقي است كه اقبال در كتاب بازسازي انديشه ديني آن را «راه حياتي» مي‌نامد. طريقي كه به تصاحب و تسخير عالم مي‌انجامد و در قرآن به «ايمان» تعبير شده است. يكي ديگر از نكاتي كه اقبال از مولوي آموخت اين است كه انسان واقعي بايد پيوسته در طلب آرمان‌هاي انساني باشد، كه پويايي و تلاش سرلوحه آن است. او در كتاب «سونش دينار»، ضمن خاطرات خود مي‌گويد: «زماني كه در اروپا مشغول تحصيل بودم روزي در اتاقم، ضمن مطالعه مثنوي مولوي، رسيدم به اين بيت كه:

                                                  يار دارد دوست، اين ديوانگي                                         كوشش بيهوده، به از خفتگي

ناگهان چنان منقلب شدم و فرياد كشيدم كه همسايه‌ام آمد و گفت: چه اتفاقي افتاد؟ چرا فرياد مي‌كشي؟ شعر را برايش ترجمه كردم و گفتم: آرزو و اميدم اين است كه مردم شرق و مسلمانان كه اين همه به تن‌آساني خو كرده‌اند،‌ اين‌چنين فكر كنند. چرا ما با داشتن متفكران و معلماني همچون مولانا بايد روزگاري چنين تأسف‌آور داشته باشيم؟ اقبال نيز همين انديشه را در آثارش دنبال مي‌كند و رمز حيات را در تلاش و كوشش يا به اصطلاح وي در «تپيدن» مي‌داند 

رمز حيات جوئي؟ جز در تپش نيابي

در قلزم آرميدن، ننگ است آب جو را

در غزلي مي‌گويد:

زندگي سوز و ساز، به ز سكون دوام

فاخته شاهين شود، از تپش زير دام

و در غزلي ديگر:

تپيدن و نرسيدن، چه عالمي دارد

خوشا كسي كه، به دنبال محمل است هنوز

اين انديشه، حضور خود را در همه سروده‌هاي اقبال مدام نشان مي‌دهد، از همين رو است كه مثنوي «اسرار خودي»، با اين ابيات معروف مولانا آغاز مي‌شود:

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسان‌ام آرزوست

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت

شير خدا و رستم دستانم آرزوست

انسان آرماني اقبال كسي است كه صفات شاهين و شاهباز را دارد، زيرا داراي مناعت طبع است، با متانت است، از صيد ديگري ارتزاق نمي‌كند، زندگي آزاد دارد و از همين رو آشيانه نمي‌سازد، بلندپرواز است، تنهايي را دوست دارد و سرانجام اينكه نگاه نافذي دارد. مولوي نيز در يكي از معروف‌ترين غزل‌هايش خود را به شاهباز تشبيه مي‌كند:

باز سپيد حضرت‌ام، تيهو چه باشد پيش من

تيهو اگر شوخي كند، چون باز بر تيهو زنم

مولوي و اقبال، هر دو «آدم» را آن گونه باور دارند كه قرآن توصيف مي‌كند و او را كمال مطلوبي مي‌دانند كه نوع بشر بايد سعي در شناخت‌اش داشته باشد. آدم در قرآن نمودي از بشريت در جوهر اصلي آن و مثال اعلاي انسان است. نظر هر دوي آنان در مورد تقدير يكسان است. به عقيده آنان، تقدير به اين معنا نيست كه افعال هر فردي از پيش تعيين شده باشد، بلكه قانون زندگي است. هر دوي آنان متفكراني پويا و تكامل‌طلب هستند. به نظر هر دوي آنان نه فقط آدم، بلكه كل عالم از اسفل به اعلي مي‌رود و براي پيشرفت انسان هيچ محدوديتي وجود ندارد. آدمي با نيروي طلب و با اخلاص در عمل نه تنها به دنياهاي تازه‌اي دست مي‌يابد، بلكه مي‌تواند آنها را بسط دهد. هر دو تلاش را زندگي، و بي تحركي را مرگ و نيستي مي‌دانند. هر دو معتقدند كه رسيدن به جاودانگي به ميزان تلاشي بستگي دارد كه مصروف آن مي‌شود. هر دو با زمينه‌هاي تفكري كه تا پيش از آنان به وجود آمده بود كاملاً آشنايي داشته و بر آن بودند تا مفاهيم متناقض را بدان اميد كه ميان‌شان هماهنگي ايجاد يا كشف كنند به سطح بالاتري از تفكر بكشانند. هر دو با آن كه در قلمرو عقل حضور دارند، ترجيح مي‌دهند كه ماوراي عقل را هم تجربه كنند، هر دو شاعراني جهاني‌اند، شعر هر دو فلسفي و عرفاني است، هر دو به جاي خودانكاري و نفي خودي درصدد تقويت آنند، به واسطه همين شباهت‌هاست كه اقبال خود را مريد و پيرو مولوي مي‌شمارد، ولي پيروي او از نوع تقليدهاي معمولي نيست، او مريدي است كه در درياي انديشه مرادش، عميقاً غوطه خورده است.

منبع

یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 11:17 |- صبا آناهید -|


 

می روی و دوباره می آیی ؟ شاید آری کسی چه می داند !

من صبورم تو هم شکیبایی ؟ شاید آری کسی چه می داند !

 

مثل چای از دهن ، دهن از چای ، یک زن از اتفاق می افتد

عطر نوستالوژیک هر چایی  ؟ شاید آری کسی چه می داند !

 

توی کافه و پشت تلوزیون ، توی گوشم صدات می پیچد

کارمند صدا و سیمایی ؟!! شاید آری کسی چه می داند !

 

سانسورت می کنند از جنگل ، مثل دست وزارت پاییز 

مثل صد تا درخت رویایی؟ ! شاید آری کسی چه می داند !

 

در خیابان به محض یک لبخند ، قلبم ازچال گونه ات افتاد

اتفاق عزیز هرجایی ! شاید آری کسی چه می داند ؟

 

مهربانی شبیه شعر فروغ ، باید اینجا معرفی کنم ات

قد صد تا چراغ زیبایی ، شاید آری کسی چه می داند ؟!

 

روز های بنفش را باید هی صبوری کنم که برگردی

یک غروب کبود می آیی ، شاید آری کسی چه می داند !

 

وبلاگ آخرین نسخه حوا هستم

یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 11:10 |- صبا آناهید -|


 

 

زل می زنی به زنی که جهانش جهنم است

ظلمی زنی به جهانم روا نکرد 

قشلاق شهوتم به بدنزار سبزه ات

ای  ماه استوایی و خورشید قطبی ام

 بر من مبار و باز مگو عاشقانه است

 این "من"  به خشکی یک اشک فانع است

 بر چاک سینه ات به طرب  سینه چاک ها

 بر تاب پیکرت به طلب پیچ و تاب ها

 تو در جفنگ قافیه دشوار می شوی

 باید تو را به  "سپیدی"  ،  "غزل"  کنم

 در مطلع رکیک نفسهای من بمان

 عشق چریکی و عرفان چرکی ام

 

شب کولی

یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 2:13 |- صبا آناهید -|


 

سلام خدمت ماه تی تی

خب اینجا انجمن شاعران زندس دیگه

قیصر امین پورم زندس

راستی آدرس وبلاگتو بذار گلی

یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 2:4 |- صبا آناهید -|


 

اگرچه ابر سیاهم نبود باران ساز

برای ماه تو ای ماه بود زیرانداز

 

همیشه فرق  میان من و تو بود ولی

شبیه ِ فرق ِ میان شروع با آغاز

 

برای آبی این آسمان ِ بیهووده

قفس چه با در بسته قفس چه با در باز

 

نگاه ! حسرت کرکس نمی خورد طاووس

همیشه نیست پریدن علامت پرواز

 

به چشم مردم ما آیه می شود عاجز

به چشم مردم ما عطسه می شود اعجاز

 

دلم گرفت از این کاخ های متروکه

از این جماعت کوتاه و سایه های دراز

 

وبلاگ ادیسه

یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 2:2 |- صبا آناهید -|


 

در همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند

شانه ای لرزید، باران ها به دنیا آمدند

 

توی گلدان زمین انسان گلی دلتنگ بود

گل تبسم کرد ، گلدان ها به دنیا آمدند

 

گیسویی آشفت، اندوه غریبان تازه شد

شانه ای خم شد، پریشان ها به دنیا آمدند

 

بعد باران آمد و دنبال زلف ما دوید

بال وا کردیم،  توفان ها به دنیا آمدند

 

حسرتی خشکید، باغ فطرتی بیدار شد

حیرتی گل کرد، عرفان ها به دنیا آمدند

 

دیده وا کردیم دیدیم آسمان در چشم ماست

چشم را بستیم مژگان ها به دنیا آمدند

 

پیش تر از ما و من اویی به نام عشق بود

این و آن مردند تا " آن" ها به دنیا آمدند

 

کفر و عصیان بر مدار خشم و شهوت می تنید

با دعای عشق،  ایمان ها به دنیا آمدند

 

آدمی در غار تنهایی به دوری فکر کرد

 دور دوری  بود  دوران ها به دنیا آمدند

 

خانه ها دلتنگی حواست، پشت کوچه ها

آدمی گم شد، خیابان ها به دنیا آمدند

 

من به دنبال کسی می گردم از روز نخست

از همان صبحی که  انسان ها به دنیا آمدند

 

از : علیرضا قزوه

 

منبع

دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 21:39 |- صبا آناهید -|


 

سلام عشق قدیمی ! سلام آقای ِ ...

چقدر حس قشنگی است این که جا پای ِ -

شما شبی بگذارم اگرچه می دانم

شما بزرگترید از تمام دنیای ِ -

غریب و کوچک من ... نه! نمی شود یکبار

کمی مماس شود بال من و پرهای ِ ...؟!!

همیشه من ته دره ولی شما انگار

همیشه دورتر از من ، درست بالای ِ ...

که ... نقطه چین بگذارم چقدر حرفم را ...

چقدر گریه کنم هی تمامِ شب های ِ ...

نمی شود به شما گفت « دوســ... » من آخر

بگو چکار کنم تا کمی دلت جای ِ ...  

 

فاطمه حق وردیان

 

منبع

جمعه بیست و دوم مرداد 1389 19:28 |- صبا آناهید -|


 

از خشکی‌هایش دل بریده‌ام

مرا به آب جهان بمیران

تا مرگ زندگی کند    در رگ‌های مکنده‌ای

که از روی راین می‌گذرند

هی ببوسمت

و پرنده‌ها

روی مرزهای شورشی تن‌ات    با صدای شکسته‌ بخوانند

توی دهانم

تخم‌گذاری کن

که از حلق من

به این خلق مشت‌های رو‌به‌هوا

تنها    تاریخی شکسته‌بسته دیده‌ام

 

مرا به آب بمیران

انگار

کله‌خری‌هایم را کوک کرده‌اند

درست راس ساعتی که صدای سوسک‌ها

به‌سکسکه می‌افتد

و آب زیرزمین کورمان را مست می‌کند

و خراب زندگی‌مان را برمی‌دارد

هیچ کتابی از آسمان

این زمین نمور را

از کوری عبور نخواهد داد

مرا به آب بمیران

شر‌شر شور قطره‌ها را   روی صدایت دوست دارم

دوست دارم توی شیار‌های شک‌برانگیزت

تو

مثل خواب بعد از شکنجه می‌چسبی به تن

و طبال‌ها

کنار کودکی‌ام تمرگیده‌اند به‌‌کوبشی

که راحتم نمی‌گذارد و تا امروز

کولی‌ام کرده‌ است

دیگر بس است

برای حلقم کمی آب

کمی خواب

کمی پرنده با صدای بسته

کمی باز

از مرز بگذریم

رمز عبور

در رگ‌های من است

 

 

                                روجا چمنکار

جمعه پانزدهم مرداد 1389 10:49 |- صبا آناهید -|


 

زندگینامه




تصویر
قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .

در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال تاکنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال دارد.

در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.
اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.

در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مى‏آید که شاعر در این منظومه 28 صفحه‏اى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مى‏گیرد. سال 69 برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان »گزیده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مى‏شود. »
"آینه ‏هاى ناگهان" تحول کیفى و کمى امین‏پور را بازتاب مى‏دهد؛ در این مرحله امین‏پور به درک روشن‏ترى از شعر و ادبیات مى‏رسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشه‏اى مى‏دهد که در ساختارى نو عرضه مى‏شود. آینه ‏هاى ناگهان، امین‏پور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مى‏کند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مى‏شود.

در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امین‏پور با عنوان "آینه ‏هاى ناگهان 2"منتشر مى‏شود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتاب‏هاى درسى به عنوان نمونه ‏هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مى‏آید.

در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه ‏هایى مى‏شود که زمزمه لب‏هاى پیر و جوان مى‏گردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امین‏پور نشان مى‏دهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و... به دست چاپ مى‏سپارد که در سال 78 به بازار مى‏آید. "گل‏ها همه آفتابگردانند" جدیدترین کتاب امین‏پور نیز در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپ‏هاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبه‏رو شد.

دکتر قیصر امین ‏پور در سال 1382 علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد ، و هم‏اکنون ضمن عضویت در فرهنگستان زبان و ادبیات فارسى؛ در دانشگاه تهران و الزهرا تدریس می کند وبه کارهاى پژوهشى مشغول است.

ویژگی سخن




تصویر
قیصر امین پور پیش از آنکه به عنوان شاعر کودک و نوجوان به شمار آید در جامعه ادبی امروز به خاطر ویژگی های شعری اش شناخته شده است و شعرهای عمومی اش بیشتر از شعرهای کودکانه و نوجوانانه اش بر سر زبانهاست. از نیمه ی دوم دهه شصت بود که قیصر امین پور به ثبات زبان و اندیشه در شعرش دست یافت. هر چند جامعه ادبی او را به عنوان یک ادیب آکادمیک و استاد دانشگاه می شناسد ولی حوزه ادبیات کودکان و نوجوانان هنوز قیصر را از آن خود می داند. دو دفتر "به قول پرستو" و "مثل چشمه- مثل رود" آوازه خوبی دارند.

در طلیعه دفتر "به قول پرستو" شاعر با طرح چند پرسش ارتباط خود را با مخاطب آغاز می کند:

چرا مردم قفس را آفریدند؟ ----- چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پر شکستند؟----- چرا آوازها را سر بریدند؟




قالبهای مورد علاقه همین پور عبارتند ار:چهارپارهغزلدو بیتی- قالب نیمایی- مثنوی

ویژگی های شعری


الف: مضمون بکر

هوشیاری و دقت نظر امین پور از او شاعری مضمون یاب و نکته پرداز ساخته است. مضمون یابی و نکته پردازی او از نوعی نیست که وی را از واقعیت ها دور ساخته و نازک اندیشی های معما گونه را به ذهن و زبانش راه دهد. (مثل شاعران سبک هندی)

ویژگی زبان او در عین سادگی و روانی، از زیبایی چشمگیری برخوردار است.

مثلاً شعرهای لحظه سبز دعا- حضور لاله ها- لحظه شعر گفتن

ب: اندیشه های نو

یک تفکر سنتی در این مورد بر این باور است که هر چه بوده، گذشتگان و دیگران سروده و نوشته اند. پس آنچه سروده و نوشته می شود، تازگی و طراوت ندارد و دست کم تفسیری از آثار آنان است. اما پاسخی دیگر هست که می گوید: همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز و به خلق و کشف مدام هنری باور دارند.

قیصر یکی از شاعرانی است که در این زمینه تلاش خوبی را سرگرفت.

در قطعه "راه بالا رفتن" این نوگرایی در مضمون و اندیشه دیده می شود.

ج: زبان امروزی

امین پور در شعرهایش می کوشد از زبان امروزی در نهایت سلاست و روانی استفاده کند و رعایت کامل قوانین بکار گرفتن فرهنگ کنایات و اصلاحات به جمعیت زبان او کمک می کند. او در شعر "بال های کودکی" بیش از هر شعری فرهنگ زبانی توده مردم را وارد کرده است.

د: گوناگونی موضوعات

موضوعات برگزیده او ،عام و متعلق به نوجوانان و مردم است و تازگی و طراوت خوبی دارند و این فعالیت و حجم ذهنیت او را نشان می دهد.

هـ: وزن

یکی از راههای ارتباط با کودکان و نوجوانان در شعر استفاده از وزن ریتمیک و واژه های موزون و خوش آهنگ است و امین پور از این اوزان و نیز دیگر اوزان برای عام در شعرهایش به تنوع استفاده کرده است.

نمونه شعر


خلاصه خوبیها برای امام خمینی، از کتاب تنفس صبح



تصویر
لبخند تو خلاصه خوبیهاست ----- لختی بخند خنده گل زیباست

پیشانیت تنفس یک صبح است ----- صبحی که انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور کبوترها----- هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین کمان عشق اهورایی----- از پشت شیشه دل تو پیداست

فریاد تو تلاطم یک طوفان----- آرامشت تلاوت یک دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن----- ای آن که ارتفاع تو دور از ماست


قصیر امین پور، در حوزه ی شعر کودک و نوجوان نامی آشناست ولی مانند بعضی از شاعران، در حوزه ی شعر کودک مکث چندانی از خود نشان نداد و بیشتر توجه خود را به نوجوانان معطوف داشت. نمونه آثار او در بخش شعر نوجوان: مثل چشمه، مثل رود(1368)- به قول پرستو(1375)- تنفس صبح(1363)- در کوچه انقلاب (1363)

راز زندگی: از کتاب به قول پرستو- نشر زلال- چاپ اول 1375

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!


آثار

1- تنفس صبح
2- در کوچه آفتاب
3- مثل چشمه ، مثل رود
4- ظهر روز دهم
5- آینه‏ های ناگهان
6- گل‏ها همه آفتابگردانند
7- گزینه اشعار « مروارید »
8- بی بال پریدن
9- طوفان در پرانتز
10- به قول پرستو « مجموعه شعر نوجوان »
11-سنت و نو آوری در شعر معاصر

 

منبع

چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 0:37 |- صبا آناهید -|


 

غنيمت دستانم در آهن آلات سياه و سخت

واژه‌هاي گم شده بودن از شعر

و حرف‌هايي كه ديگر هرگز نمي‌آيند

و كسي درست مثل واژه‌هاي مرده اين شعر بر نمي‌خيزد

و ميل دل انسان گاهي به سوي پايين است

از حجم وسيع اين‌همه خش خش دندانم درد مي‌گيرد

و واژه پر فروغ  " تو" را هم خاموش مي‌كنم

دستم به سوي سگك كمربندت مي‌رود

صدايي مي‌گويد توقف كن

خطي پررنگ شعله مي‌كشد از هستي

مثل نشستن عرقي سرد در چشمان منتشر

دوباره سوگ تني سرد در وداع هراسان

و پله پله فرو مي‌غلتيم

و اين زايش مجدد يك غول است

و جيغ جيغ سرد حيات است براي رنگ

 

" صبا آناهید"

 

دوشنبه یازدهم مرداد 1389 22:10 |- صبا آناهید -|


ϰ-†нêmê§