تبليغاتX
انجمن شاعران زنده

 

اي همسفرم ، آينه ات غم دارد

اين قبض بدان بسط مسلّم دارد

از كوچهء دل بگو كجا كوچ كنيم

اين كوچه هنوز هزار مريم دارد

 

 

http://www.baghebaran.blogfa.com/8709.aspx

+ تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:50 نويسنده دریا جاوید |
 

گرچه هـرگز نپذیـرفـت کــه عاشق شده است

عـــاشـقـت بـــود و از روز ازل هـم می گفت

 

_چشـم هــای تـو خدای من و مـولای من اسـت_

این سخن حرف اهوراست ،هبل هم می گفت

 

دخترک حرف نـزن تـابـلـوی تـاریــخ شـدیــم

قـصّه ی مـن و تو را تـاج محـل هـم می گـفت

 

چشم تو گفت که مرده است دگرعشق بـه من

چشـم هـــای همه ی اهـل محـل هـم می گفت.

                                                   حجت عسکری

 

http://www.medadesorkh.mihanblog.com/

+ تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:41 نويسنده دریا جاوید |
 

من عاقبت به سادگي تو را شكست مي دهم

تقاص اين شكست را هر آن چه هست مي دهم

و با خيال ديدنت اگر چه قهر كرده ام

براي آشنا شدن دوباره دست مي دهم

تو گفتي آشنا شدن چه كار پست و مضحكي است

ببين  چه عاقلانه دل به كار پست مي دهم

اگر دليل رفتنت دو دست خالي من است

به جاي دست خالي ام دو چشم مست مي دهم

و آخرين سخن همين به روح عشقمان قسم

من عاقبت به سادگي تو را شكست مي دهم

 

دست هاي خالي

امشب دو دست خالي من را به دل نگير

شرمنده بي خيالي من را به دل نگير

هي نور و آب ولي ميوه ي دلم نرسيد

در فصل تازه كالي من را به دل نگير

بر دوش چشم صبورت چه قدر سنگينم

بر گردنت وبالي من را به دل نگير

در امتحان عشق تو رد شد دلم ولي

اين نمره هاي عالي من را به دل نگير

اكنون كه رد پاي تو خالي ز جاده است

ترديد احتمالي من را به دل نگير

اين دل دوباره سوي تو آمد ولي بيا

امشب دو دست خالي من را به دل نگير

 

نوشتار

 

ببخشید شعراشو عجله ای انتخاب کردم.

 

+ تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 7:15 نويسنده دریا جاوید |
 

فعلا

این شعر زیبا رو بخونید تا من فکری برای بلاگفا کنم که اجازه درج هیچ اسکریپتی رو نمی ده

صبح اول صبح خوب نیست آدم فحش بده

وگرنه بهش می گفتم ....

+ تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 7:11 نويسنده دریا جاوید |
 

بيژن نجدي

یه حبه‌ی قند
خودشو انداخت توی لیوان بلند و بلور
باز شد
ذره ذره تنش بوی چای گرفت
چه صبح تلخ!
چه صبح سوخته و سرد
کنار لیوانی پر از باغ‌های چای
و چقدر گریستیم من و تو
در آنکارا
توکیو
هاید پارک مه گرفته لندن
به خاطر لاهیجان.

مي‌گويند تمام واژه‌ها، صداها، رنگ‌ها و تصويرهای داستان‌ها و شعرهاي بيژن نجدی ته‌لهجه‌ی گيلکی دارد و طعم ماهي و بوي كلوچه‌ مي‌دهد. و اگر نبود لاهيجان و آب و هوا و طبيعتش، هيچ‌گاه با بيژن نجدي شاعر رو‌به‌رو نبوديم:

دستي از من
در آغوش آب
دستي، دور گردن باران است

البته لاهيجان فقط بر شكل آثار نجدي مؤثر نبوده است، و محتواي نوشته‌هاي اين شاعر را هم تحت تأثير قرار داده است. شايد بيژن نجدي بهترين نماينده‌ي طبيعت در شعر معاصر ايران باشد؛ شاعري كه تمام تلاشش پيوند انسان با طبيعت است و گسترش سبزي اين طبيعت:

به كوير خواهم رفت
با سطلي از باران لاهيجان
پيراهني سوغات خواهم برد
از مخمل سبز برنج براي خواهرم شن‌زار

گويي شعرهاي بيژن نجدي در هيچ‌ كجا جز لاهيجان نمي‌توانست «اتفاق» بيفتد. و سرزمين بي‌دريا او را مثل ماهي قرمز داخل تنگ، مردني مي‌كرد. گياهان گيلان، بيژن نجدي را براي زنده ماندن استتار كرده بود.
اما حيف كه دير شناخته شد و زود از ميان رفت. بيژن نجدي وصيت كرده بود در شيخان لاهيجان به خاكش بسپرند؛ جايي كه شيخ زاهد گيلاني آرام گرفته است:

با خانه‌ها و خیابان‌‌ها
کوچه‌ها و میدان‌هاش
در آغوش من است لاهیجان
ایستاده‌ام بر مزار شیخ زاهد گیلانی
بوی باغ‌های چای را می‌مالم به تنم
شاخه‌های درخت انار
بر شانه‌های من است
انگار برگ‌پوش شده‌ام
در خرقه‌ای گیاهانه
زنبیلی پر از پیله‌های ابریشم
دور می‌شود بر استخوان کتف یک گیله مرد
و پروانه‌ای در پیله‌ي من
این شهر پیر می‌شود
با رؤیای ابریشم
استخر لاهیجان
استخر و افسانه
استخر و میعادگاه مرغابی عاشق
ملحفه‌ای‌ست آبی و خیس
روی تن برهنه مهتاب
نبض کارخانه‌های برنج
آهسته می‌زند روی مچ دست‌های من
با همین دست‌هاست که می‌گویم
- سلام همشهری
و بوی کلوچه می‌دهد
هر دهاني كه مي‌گويد: «علیک سلام»
از خدا پنهان نیست
چرا پنهانش کنم از تو
آقا شیخ زاهد گیلانی!
سیاهپوش قهوه‌خانه‌ای هستم
که در مسیر راه کمربندی
دور لاهیجان روزی مرد.
همین طور سیاه‌پوش آینه‌ای
که جیوه‌اش روزی ریخت
سیاهپوش قالیچه‌ای
که در مغازه سمساری است
بله آقا، آه، آقا
آقا شیخ زاهد گیلانی.

مرتبط:
محمدعلي سپانلو؛ شاعر تهران
محمد حقوقي؛ شاعر اصفهان

 

 

http://gurab.blogfa.com/

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:0 نويسنده دریا جاوید |