تبليغاتX
انجمن شاعران زنده

فروغ شاعره ای جستجوگر :: احمد شاملو

شعر فروغ همیشه برای من یک چیز زیبا بوده است، اگر این صفت برای بیان کیفیت شعر فروغ کافی باشد.

فروغ، تا آن حدی که من می شناسم و به من اجازه می دهد که قضاوت کنم، در شعرش- همچنانکه در زندگی- یک جستجوگر بود. من هرگز در شعر فروغ نرسیدم به آنجایی که ببینم فروغ به یک چیز خاصی رسیده باشد. همچنان که ظاهراً زندگیش هم همینطور بود. یعنی فروغ چیز معینی را جستجو نمی کرد. در شعر او حتا خوشبختی یا عشق هم به مثابه چیزی که دنبالش برویم و پیدایش کنیم مطرح نمی شود. او در زندگی اش هم هرگز دنبال یک چیز خاص نرفت، خواه به وسیلهﻯ شعر، خواه به وسیلهﻯ فیلم و خواه به وسیلهﻯ هر عامل دیگر. من او را همیشه به این صورت شناختم که رسالت خودش را در حد جستجو کردن پایان داد.

من هرگز ندیدم که فروغ چیزی را پیدا کند و آن چیز قانعش بکند. فروغ در شعرش دنبال چه چیزی می گشت؟ این برای من شاید به عنوان عظمت کار فروغ و اهمیت او مطرح بشود. من دلم می خواهد فروغ این طوری باشد. یعنی واقعاً این جوری فروغ را دوست می داشتم. می دیدم آدمی است که فقط جستجو می کند، اما این که چه چیز را جستجو می کند، این شاید برای خود او هم مهم نبود. آیا دنبال انسانیت مطلق می گشت؟ نه! آیا دنبال عشقی می گشت که وسیله ای باشد برای خوشبختی اش؟ نه! برای اینکه حتا دنبال خوشبختی هم نمی گشت. همه چیز را می دید و همه چیز را دوست داشت. حتا بندی را که رخت رویش آویزان می کنند. زندگی از موقعی که خورشید روشنش می کرد برای او قابل پرستش بود با یک عامل وحشت. در حالی که هردوی اینها بود، هیچ کدام آنها هم نبود. او فقط می دید و دوست داشت، اما هیچ چیز خاصی در این زندگی نمی جست. و واقعاً آیا قرن ما چنان قرنی است که ما چیزی بجوییم و چیزی بیابیم؟ تصور نمی کنم. او حداقل به این حقیقت رسیده بود که دنبال چیزی نگردد.
نمی دانم این حرف تا چه حد می تواند از دهان من بیرون بیاید، چون من خودم به عنوان یک شاعر شناخته شده ام. ببینید، من فکر می کنم همیشه یک شاعر، اعم از نقاش یا موسیقی دان و غیره- چون من می خواهم همهﻯ اینها را در کلمهﻯ شاعر خلاصه کنم- همیشه یک آدم خوب و مهربان است. بنابراین اگر بگوییم فروغ دنبال مهربانی و خوبی می گشت، در این صورت او باید می رفت جلوی آینه و به خودش نگاه می کرد. این جستجو از این نظر هست که خط معین و هدف معینی نداشت. شاید واقعاً دنبال چیزی هم می گشت. شاید به دنبال مرغ آبی بود. اما قدر مسلم این است که اسم آن مرغ آبی حتا "خوشبختی" نبود. شاید دنبال یک عروسک می گشت یا یک بازیچه، و یا شاید دنبال یک حقیقت بزرگ می گشت. هیچ کدام اینها را شعر او نشان نمی دهد، و زندگی او لااقل به من نشان نمی دهد. شاید کسانی که نزدیکتر به او بودند و معاشرتهای زیادی با او داشتند، بدانند که او پی جوی چه چیزی بوده است.
ما پس از این که فروغ را به قول اخوان "پریشادخت" می شناسیم، و بعد از آنکه او را یک جسمی می شناسیم که به قول ویکتور هوگو فقط وسیله ای هست برای اینکه روحی به روی زمین و میان ما باقی بماند، آنوقت این حرفها را پیش می کشیم.
کسی که می رقصد به عقیدهﻯ من زیبایی خطوط بدن را در حالات مختلف نه تنها نشان می دهد، بلکه ستایش می کند. فروغ معتقد به روحی در ورای جسم نمی توانسته باشد و خوشبختی را، شاید خوشبختیهای یک کمی جسمیتر را در همین چارچوب زندگی جستجو می کرد و از این لحاظ چقدر واقع بین و حقیقت بین بود و ما این را در شعرش می بینیم، اما همان طور که آن بالرین زیبایی را جستجو می کند در این خطوط، و این خطوط را در حالات مختلف قرار می دهد و آنها را ستایش می کند؛ فروغ زندگی را در حالات مختلف جستجو می کند، برای آتکه ستایش کند و زیباییهای آن را نشان بدهد. ببینید که از زندگی تا مرگ، در یک شعری که معشوق خود را وصف می کند، تن معشوق را وصف می کند. این حالات مختلف را میان دو قطب زندگی و مرگ قرار می دهد و یکی به یکی ستایش می کند. ما نمی توانیم در شعر فروغ به دنبای عشق به آن مفهومی که معمولاً در ادبیات و شعر ما بوده، باشیم. یعنی او دنبال یک مجهول مطلق نبوده است. شاید جستجوی او به این علت بوده که آنچه در بین تولد و مرگ ما ست، و این همه چیز مبتذلی که در زندگی هست نمی توانسته انگیزهﻯ آن عشق بزرگ، و ان عشق عرفانی، باشد. شاید این جستجویی کیهانی بوده است. شاید وقتی فروغ این همه پستی و بیچارگی روزانه را می دیده است، نمی توانسته باور کند که این تن قالب و ظرف آنچنان چیز بزرگی باشد که ما اسمش را عشق می گذاریم و به همین لحاظ او فقط به جستجو می پردازد. او گرد این ظرف می گردد، برای اینکه شاید راهی به آن حقیقت نامعلوم پیدا کند. حقیقتی که عظمتش را می شود حس کرد. شاید او می خواسته بین تن و آن مفهوم عظیم رابطه ای پیدا کند. شاید می خواسته به آن حقیقتی دست پیدا کند که در نظر شاعران پیش از او و ما به صورت روح و عشق عرفانی تعبیر می شده است.
من معتقدم که این جستجو تماماً با توفیق همراه بوده است. درست مثل این است که ما بدون اینکه ظاهراً قصدی داشته باشیم، یعنی قصدی را ارائه بدهیم، می رویم از شهر بیرون و توی صحرا در جهتی یا در جهات مختلف به راه می افتیم. ممکن است که ما اعلام نکرده باشیم که به کجا می رویم و به چه کاری می رویم. اما آیا خود این عمل نمی تواند یک هدف و غایتی باشد؟ یعنی قدم زدن، تفریح کردن و لذت بردن از چشم اندازهای اطراف. من کلمهﻯ جستجو را در شعر فروغ به همین معنی می گیرم.
فروغ جستجو می کند. اما در حالی که به جستجو می رود، ما را با چشم اندازهای گاهی فوق العاده زیبا و اغلب خیلی زیبای شعر خودش آشنا می کند. می بینیم که توی شعرش از زنی حرف می زند که زنبیلی به دست دارد و به خرید روزانه می رود. دیگر از این عالی تر چه چیز را می شود بیان کرد؟ او تمام اینها را به ما نشان می دهد. تمام چیزهایی که در روز بارها از جلو چشم ما می گذرند و ما آنها را نمی بینیم. در حقیقت گردش فروغ بدون هیچ هدف معینی صورت می گیرد و پربارترین گردش ممکن هم هست. تنها نگفته که به کجا می رود. احتمالاً اگر به جایی رسید، چه بهتر!
 
 
 
منبع: مجله فردوسی- اول اسفند ١٣٤٦

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:36 توسط صبا جاوید |

 

در هیات پروانه ای در کافه ای تاریک

از لا به لای صندلی ها می شوی نزدیک

من حرف هایم قرمز مایل به نارنجی است

محصور در کمرنگی ی خط لبی باریک

 

دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم  

شاید سه ساعت روزها در کافه می مانم

سیگار کنتم روی میز از درد می سوزد...

 

این روزها باید کمی هم روسری ها را...

آقای صاحب کافه دارد مشتری ها را...

شال سفیدم را جلو می آورم شاید

اصلا نبینم خنده ی دور و بری ها را...

حالا خودم با چای لیمو جشن می گیرم

تا حسرت مهمانی جن و پری ها را...

 

 

از پشت عینک آسمان ابری تر از پیش است

شاید بیایی یک دفه...دور و بر "شیش" است

اما تو که این کافه را اصلا نمی دانی

یک کافه ی بی روزنه پایین تجریش است

سیگار کنتم همچنان از درد می سوزد...

 

پروانه ای سر می رسد آهسته و غمگین

مثل سلامی زیر لب ...آرام و سر سنگین

پر می زند تا روی میزم ...تا ته چاییم

با بغضم از توی گلویم می رود پایین

پروانه ای که بال بالش مثل تو رنگی است

پروانه ای که مثل من در اوج دلتنگی است...

 

از کافه بیرون می زنم ، بی تو ، هوا خوب است

از کافه بیرون می زنم بی تو ، هوا خوب است

از کافه بیرون می زنم ،

 

                        بی تو هوا خوب است!

 

 

http://koo.blogfa.com/post-45.aspx

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 13:6 توسط صبا جاوید |

 

حرفی شبانه بر زبان ماه آمد

یک مرد از توی دهان ماه آمد

 

یک ساعتی با من تمامم را قدم زد

مردی که با اسب از جهان ماه آمد

 

از اول این کهکشان راه شیری

تا آخرش بی وقفه با من راه آمد

 

هی نقشه های آسمانی می کشیدیم

دنبال من از چاله توی چاه آمد

 

من مردم و می خواست مثل من بمیرد!

بوسیدمش ...آرام شد! کوتاه آمد!

 

http://koo.blogfa.com/8506.aspx 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 22:28 توسط صبا جاوید |

 

 

 

 

 

بعد از ظهر جمعه ی  بیست و نهم خرداد سال هفتاد و نه , نصرت رحمانی , شاعر معاصر در محله ی قدیمی

 پیرسرای رشت دنیا را بدرود گفت.

انسان  و شاعری که هیچ گاه  زندگی و شعرش جدا از هم نبود, به عکس این روزهای ما که اغلب افکارمان راهی جدا از تیپ زندگی مان را می پیماید!

نصرت رحمانی زندگی پر تلاطمی داشت :

1308 .تولد دهم اسفند در محله پامنار تهران

1315. تحصیل در دبستان ناصرخسرو تهران

1322. تحصیل در دبیرستان ادیب تهران وو هنر کده نقاشی

1324. چاپ  نخستین اشعار در نشریاتی چون روزنامه شهباز

1330.استخدام در وزارت پست و تلگراف و کناره جویی زود هنگام

1333.انتشار کتاب شعر کوچ با مقدمه ی نیما یوشیج

1334.انتشار کتاب شعر کویر

1336.انتشار کتاب شعر ترمه

1337.انتشار رمان خودنگاری مردی که در غبار گم شد

1339. ازدواج با پوران شیرازی

1340.تولد آرش رحمانی

1346.انتشار کتاب شعر میعاد در لجن

1349. انتشار کتاب شعر حریق باد. چاپ مصاحبه ی معروف نصرت با صادق چوبک در روزنامه آیندگان

1352. مسئولیت صفحه ی ادبی هنری هنر روز در روزنامه ی کیهان. بازداشت یک هفته ای توسط ساواک پس از دستگیری خسرو گلسرخی

1353. مسولیت صفحه ی  ادبی شعر روز در مجله ی زن روز

1354. اداره ی ستونی زیر عنوان چهل تکه در کیهان فرهنگی

1366. کوچ به شهر بارانی رشت

1367. انتشار کتاب شعر شمشیر معشوقه قلم

1368. انتشار کتاب شعر پیاله دور دگر زد

1369.انتشار گزیده اشعار به نام در جنگ باد

1374.انتشار مجموعه آثار در کتابی تحت عنوان آوازی در فرجام

1379.مرگ

...............

گزیده ای از حرف های نصرت:

ما شکست خوردیم در سال 1332.اما هرگز از آرمان های خودمان دل نکندیم. نه در شعرمان و نه در زندگی مان.ما الفبای خواندن را در حزب توده یاد گرفته بودبم. بعد از سال 32 ما از حزب توده سرخوردیم.دیدم حزب یک سراب بوده است اما آن آرمانخواهی در ما ماند و مانده است و می ماند.بعد از 32 عده ای خودشان را فروختند به دستگاه رفتند آن طرف.  عده ای هم رفتند بساز و بفروش شدند! ما ماندیم با آرمان های خودمان تا حقیقت و آزادی و عدالت و انسانیت را پاس داریم و شکست خودمان را بسراییم.از یاس خود علیه  نظم مستفر حربه ی اعتراض بسازیم. اما شکست سبب آن شد که ما به درون خودمان به کنه وجودمان نگاه کنیم. مثل "کافکا". همین حا بود که از" نیما" جدا شدیم. ما میراث دار" هدایت "بودیم که به ما نزدیک تر بود. از همه آگاه تر و زودتر از همه ی ما مسایل را فهمیده بود. نوشته بود و آن آخر کار هم آخرین اعتراض خود را به صورت خودکشی به چهره ی ما ترکاند.

شکست سبب شد که ما ,ما که مبارزان جوان آن دوره بودبم و یکسره در خدمت آرمان های مبارزه, تبدیل شدیم به مشتی آواره ی خیابان ها و می خانه ها و قهوه خانه ها!

امید,شاهرودی,سپهری,شاملو,نادر پور,شیبانی در آن فضای درد و یاس و شکست وآوارگی,به تهران سر ریز شدند تا ما شویم( آخر کسی نبود حالمان را بپرسد).

درباره ی خودم جایی نوشته ام که" نصرت رحمانی" از جمله بیماری هایی ست که در هر فرن یک نفر به آن مبتلامی شود!ما شاعران ,آدم های دیوانه, یاغی, و به هر حال غیر عادی هستیم و در میان شاعران , پدیده ی "رحمانی" همان طور که گفتم , اپیدمی نا شناخته ای بود. در آن فضای بعد از 32 کسی آمده بود که صدای تازه ای داشت.زبان کوچه و بازار را بکار می برد.مسائل, آدم ها و فضای زندگی شهری مردم عادی و روشنفکران را تصویر می کرد. علیه اخلاقیات حاکم , علیه ریا و دروغ شورش می کرد.از "سقاخانه "ها , کوچه ها ,مساجد و بازار ها و حتی از " شهر نو " تصویر می داد. ازواقعیت هایی که که دیگران یا نمی دیدند یا نمی خواستند ببینند! از زندگی و از مردم و از شکست.

از نسلی از دست رفته.شعر من رنگ ملی داشت در آن روزگار.همیشه گفته ام :در هنر باید رنگ ملی , دید جهانی , و تکنیک علمی با هم جمع شوند. هر کدام که نباشند , پای اثر هنری می لنگد. ما نسلی بودبم که یاس و درد و شکست و دربدری و آوارگی کشیده بود.و من صدای این نسل را فریاد زدم...

...............................

کنایه

                                       نصرت رحمانی

 

آنی تو

آن کنایه مرموز

که در نهفت عشق روان است

دانستن اش ضرور,

و گفتن اش محال!

                        تو...,آنی تو

 

از ما گذشت

باید به ابر بیاموزیم

تا از عطش نمیرد

 

باید به قفل ها بسپاریم

با بوسه ایی گشوده شوند

بی رخصت کلید
 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:24 توسط صبا جاوید |

 

نویسنده: یوهان ولفگانگ فون گوته

مترجم: محمود حدادی

چاپ اول زمستان 1386

نشر ماهی؛ قطع جیبی

220 صفحه، 2400 تومان

«ورتر» داستان ِ زندگی ِ جوانی عاشق‌پیشه به همین نام است. "ورتر" نقاش است. او به نیتِ پیدا کردن ِ جایی امن و طبیعتی آرام برای کارش، به یک آبادی پا می‌گذارد. در آن‌جا عاشق ِ دختری به نام "لوته" می‌شود که نامزد ِ کسی دیگر است. نامزدها هم‌دیگر را دوست دارند. لوته با ورتر مهربان است و احساسات ِ وی را بیش‌تر و بیش‌تر برمی‌انگیزد. عشق و شوریدگی ِ ورتر او را وادار به گریز از آن محل می‌کند؛ ولی دلش تاب نمی‌آوَرَد. به مأوای معشوق برمی‌گردد و آشفته‌تر از پیش، لوته را دوست می‌دارد. دختر که حالا شوهر کرده، ناچار او را پس می‌زند. ورتر تنها راه ِ نجات ِ خود را مرگ می‌پندارد و خودکشی می‌کند.

به گفته‌ی "توماس مان": «بخش بزرگی از این کتاب با واقعیت در انطباقی کامل، و بازنوشت دقیق و بی‌کم و کاست آن است.»

گوته در ژوئن 1772 در مجلس رقصی، با دختری 19 ساله به نام شارلوت بوف و نامزدش آشنا می‌شود. گوته گفته که بی‌درنگ عاشق این دختر شده، و او را دنبال می‌کند. از آن پس تا مدتی روابط این دو چیزی بین رد و قبول در نوسان بوده است. شارولت با گوته روراست بوده و به وی می‌گوید که امیدی به عشق و ادامه‌ی رابطه‌شان نیست. در سپتامبر همان سال، گوته بدون خداحافظی شارلوت را ترک می‌گوید. ارتباط بین این ماجرا و رمان ِ ورتر آشکار است. نویسنده «ورتر» را در 24 سالگی نوشت و یک‌شبه مشهور شد.

رمان در فرم نامه‌نگاری ارائه شده. نامه‌های ورتر به دوست‌اش "ویلهلم" رمان را شکل داده است. در اواخر ِ داستان، این نامه‌ها قطع می‌شوند و سخنانی از قول ِ ناشر، خطاب به خواننده عرضه شده تا ما بدانیم سرگذشت ورتر در آستانه‌ی مرگ و اندکی پس از آن به کجا انجامیده است. پس بخش اعظم کتاب توسط راوی اول شخص، یعنی ورتر روایت شده؛ و در پایان، راوی ِ سوم شخص، اطلاعات تکمیلی را اضافه کرده است.

در پایان ِ کتاب مقاله‌ی خوبی از "توماس مان" در تحلیل ِ «ورتر» آمده که به نکات جالبی اشاره کرده. از جمله درباره‌ی فرم این رمان، چنین آمده:

«اگرچه در آغاز قرار بود نمایش‌نامه باشد ولی پیدا بود که در این قالب توفیقی دست نمی‌دهد. پس نوع ادبی مناسب‌تری مطرح شد که عناصر نمایش و تغزل و روایت را یک‌جا داشت، و آن رمان ِ نامه‌نگارانه بود. سبکی که ریچاردسون و روسو پایه‌گذارش بودند.»

روایت ِ شاعرانه و بریده بریده، چیزی است که در قالب ِ رمان‌های آن دوره نمی‌گنجیده است. پرش‌ها و قطع‌هایی که در شعر رخ می‌دهد، در روایت ِ پیوسته‌ی داستانی جایگاهی نداشته. همچنین خطابه‌سرایی چندان با رمان سازگار نیست. آوردن ِ خطابه در داستان، کاری دشوار است، چرا که ’داستان‘ باید روایت شود و مجالی برای پراکنده‌گویی و رهاکردن ِ ’وقایع‘ نیست. به این دلایل، نویسنده فرم ِ نامه را مناسب تشخیص داده و البته این شگرد، در آن دروه موفق بوده؛ ولی نمی‌توان امروز هم آن را درست و بی‌نقص شمرد.

گرایش به آثار کلاسیک در آثار گوته عجیب نیست. هرچه نباشد او خود یک کلاسیک است. گوته عاشق «اودیسه‌«ی "هومر" بوده و مکرر می‌گوید که ورتر مشغول خواندن اودیسه است. این گرایش به شعر، به‌ناچار در آثار او هم رخ می‌نماید. او «فاوست» را در قالب شعر نگاشته است. در ورتر هم مکرر در مکرر ما با توصیفاتی شاعرانه مواجه می‌شویم. حتی در بخشی از کتاب، شعرهایی از "اُسیان" شاعر انگلیسی عینا نقل شده، که وجودش در این متن، چندان هم خوشایند نیست. روش ِ گوته در روایت ِ این داستان چنین است:

در یک نامه، وقایعی که برای ورتر اتفاق افتاده روایت می‌شود. در نامه‌ی بعدی، راوی یکسره داستان و وقایع را رها می‌کند و در وصف یا ستایش ِ طبیعت یا معشوق داد ِ سخن می‌دهد. این شیوه در بخش عمده‌ی کتاب به تناوب ادامه می‌یابد. هر قدر هم نویسنده در این کار مهارت داشته باشد، باز او دارد چیزی خارج از داستان را به متنی داستانی تحمیل می‌کند. و این نقص عمده‌ی «ورتر» از نظر ِ امروزی‌هاست.

این رمان را یک اثر رمانتیک دانسته‌اند. نشانه‌های رمانتیسیسم در محتوا و ساختار این داستان بدین شرح است:

ـ توصیفات ِ رمانتیک

موقعیت‌ها یا صحنه‌های داستان، به صورت مفصل و احساساتی تصویر می‌شوند. بخش‌های خطابه‌مانند ِ متن نیز حاوی ِ بخشی از این توصیفات‌اند. بخش اعظم ِ این نوشته‌ها، جنبه‌ی داستانی ِ بسیار ضعیفی دارند، و به اصطلاح، در ارگانیسم ِ داستان چندان نقشی ندارند. نبودشان ضربه‌ای به داستان وارد نمی‌کند. هر چند باید گفت، قسمتی از این توصیفات، بخشی از شخصیت‌پردازی ِ ورتر، و همچنین فاش‌کننده‌ی دنیای حاکم بر این داستان است.

ـ کنش‌های رمانتیک

رمانتیک‌ها چندان به دنیای بیرون و واقعیاتِ عینی کاری ندارند. اساسا ترجیح احساسات درونی بر عقل، و فاصله‌گیری از واقعیت است که آن‌ها را رمانتیک می‌کند. چون واقعیت موافق ِ طبع‌شان نیست، هر چیزی را ناخودآگاه و با مغالطه، موافق ِ درون ِ خود تعبیر می‌کنند و این نوع زندگی را، طبیعی‌تر و موفق‌تر می‌دانند. اگر هم با دلایل ِ محکم، بطلان ِ عقیده‌شان را ثابت کنی، آن وقت کلا زیر ِ همه‌چیز می‌زنند و ارزش زندگی را انکار کرده و دم از مرگ می‌زنند. این تضاد ِ بنیادی ِ مرام ِ اینان است. حتی ضربه‌ی قاطعی چون مرگ هم نمی‌تواند واقعیت را به ایشان تفهیم کند.

ورتر عاشق دختری‌ست که خوشبخت است. این دختر، زوج ِ موافق ِ خود را یافته و ابدا ملالی ندارد. با این حال ورتر بر اساس ِ عقاید و احساسات ِ رمانتیک‌اش او را کاملا خوشبخت نمی‌داند و برای او خوشبختی ِ بیش‌تری را آرزو می‌کند! ظاهر ِ قضیه این است که ورتر خوشبختی ِ معشوقش را می‌خواهد؛ اما او ناخودآگاه نفع ِ خود را می‌طلبد و ناچار است این نفع‌طلبی را در لفاف ِدیگری بگنجاند. پس شروع می‌کند به مغالطه و خیالبافی:

«وقتی به چشمان او نگاه می‌کنم، خوشم! ولی ببین، تلخکامم از آن که آلبرت ظاهرا آن اندازه که امید داشت، خوشبخت نیست. و می‌پندارم اگر من بودم... جمله‌های ناتمام را دوست ندارم، و با این حال در این‌جا ابزار بیانی جز این نمی‌یابم و با این وجود فکر می‌کنم حرف دلم به کفایت روشن باشد.»

قضیه البته روشن است. ورتر دارد برای ِ شوهر ِ لوته دل می‌سوزاند که زیاد خوشبخت نیست؛ و راه حل هم این است: اگر من بودم...

ـ افکار رمانتیک

«من این داوری‌ام را رک و راحت با تو در میان می‌گذارم، چون می‌دانم در جوابم بسا تأیید کنی اساسا آدم‌هایی خوشبخت‌ترند که بچه‌وار، فارغ از غم فردا زندگی می‌کنند... این آدم‌ها مخلوقاتی خوشبخت‌اند، و جز این قماش، کسانی هم که روی کسب و کار حقیرشان یک اسم دهن‌پرکن می‌گذارند و دنبال سود خود دویدن را با منت ِ تمام کاری کارستان در راه رفاه جامعه جا می‌زنند ــ خوشا به حال آن‌ها که این عشوه‌ها را بلدند!...»

این هم در وصف آدم ِ رمانتیکی که از آزادی و خوشبختی، برداشتی عرفانی و درونی دارد:

«یک چنین انسانی خاموشی پیشه می‌کند و به دنیای عواطف پناه می‌برد و خوشبخت است، چرا که انسان است. و هر اندازه هم که در قید و بند باشد، در کُنْهِ دلْ احساس شیرین آزادی را نگاه می‌دارد و می‌داند هر وقت خواست، در خود می‌بیند ترک ِ این سیاهچال [دنیا] کند.»

و این هم قضاوت ِ نهایی این تیپ آدم درباره‌ی زندگی:

«تنها من نیستم که رنج می‌کشم. همه‌ی انسان‌ها امیدشان به ناامیدی می‌کشد و از انتظارشان جز فریبی به جا نمی‌ماند.»

***

«ورتر» در 1774 منتشر شده. عصری که ادبیات هنوز در قید ِ رئالیسم‌ نیست. این رمان بسیاری از ویژگی‌های رمانتیسیسم را در خود دارد:

«فرار به رؤیا، فرار به گذشته، به تخیل. فرار از رشد ِ آزادی دروغین و رشد سرمایه‌داری... پناه بردن به احساسات... آزردگی از محیط ِ موجود...»*

جذابیت ِ این رمان، نه در وقایع ِ تکراری و پیش ‌پا افتاده‌اش، بلکه در همان نگاه ِ متناقض و معترض ِ ورتر به زندگی است. این نگاه، صرفا برخاسته از رمانتیسم نیست؛ بخشی ناگزیر از واقعیت ِ زندگی ِ انسان است. مربوط به دیروز و امروز نیست؛ پیشینه‌ای کهن در فرهنگ گذشته دارد. شکست از واقعیت ِ بیرونی، و پناه بردن به دنیای ِ درون، این خصیصه‌ی برجسته‌ی رمانتیک‌ها، راه ِناگزیر و ناخودآگاه ِانسان برای بقاست؛ گیرم که غیر منطقی باشد. با همین نگاه ِ استعاری می‌توان گفت: ادبیات، فرار ِ رمانتیک ِ نویسنده از کوبندگی ِ واقعیت ِ زندگی است. شاید به همین دلیل، عامه‌ی مردم، همیشه، شاعر و نویسنده را موجودی رمانتیک ـ به معنای عام ِ کلمه ـ می‌دانند. و همچنین به همین دلیل است که آثاری از نوع ورتر علی‌رغم ضعف‌های‌شان، جذابیت خود را در طول زمان حفظ می‌کنند.

سه‌شنبه 28/ 3/ 1387

--------------------------------------------------------------------

*‌ این عبارات ِ ناپیوسته، برگرفته از «مکتب‌های ادبی»، نوشته‌ی "رضا سید حسینی" است.http://kapookoore.blogspot.com/2008/06/blog-post_17.html

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:24 توسط صبا جاوید |

جهان ملک خاتون، شاعری از قبیله ی جسارت :: پیرایه یغمایی

اکنون شاید در حدود ۶۰۰ سال از زمان جهان ملک خاتون – شاعره ی قرن هشتم- می گذرد، به زنان شاعر پیش از او که کم و بیش اشعاری از آنها باقی مانده؛ از قبیل رابعه قزداری و مهستی گنجوی کاری نداریم، چرا که اگر در مقام مقایسه برآییم، شعرهای رابعه بسیار شورمند تر از شعر های اوست، و نیروی خیال هم در شعر مهستی قابل قیاس باجهان ملک خاتون نیست.
آنچه این نوشتار را به پیش می راند، فقط جسارت او در قرن هشتم است که در آن زمان های دور و دیر وی بر آن واداشته که شعر هایش را ثبت و ضبط کند و از آنها دیوانی فراهم آورد و صد البته که او این سد را با دشواری بسیار شکسته است. و دیگر این تأسف که چرا بعد از اینکه او این دشوار را از پیش پا برداشته، شاعره های بعدی، از او پیروی نکرده اند، راه او را ادامه نداده اند و باز هم همچنان در پرده و حجاب شعر سروده اند و تا دوران فعلی هیچیک از آنان اقدام به جمع آوری اشعار خود نکرده و دیوانی از خود برای آیندگان به میراث نگذاشته اند.


بیشتر زبان شناسان بر این باورند که زبان فارسی یکی از زبان های شگفت انگیز و آهنگین جهان است و پر واضح است که چنین زبانی می تواند شاعران بسیاری را در دامان خود بپروراند و با اینکه در میان این شاعران، تعداد شاعران زن هم کم نبوده، اما معلوم نیست که چرا از آنان رد پایی روشن و در خور اعتنا باقی نمانده و چرا کتاب های تاریخ ادبیات و تذکره های شاعران را انبوهی از مردان شاعر پر کرده اند؟
با نگاهی دوباره به تاریخ شعر فارسی از آغاز در می یابیم که تعداد زنان شاعر _ آنان که کم و بیش به آوازه ای رسیده اند، بسیار اندک و به قولی انگشت شمار است. در این میان فقط می توان به رابعه و مهستی نخستین شاعره ها اشاره داشت و بعد با فاصله ی بسیار از عالمتاج فراهانی( ژاله قائم مقامی۱۲۳۳ شمسی) نام برد، سپس به پروین (۱۲۸۵) زسیدو بعد هم ازقرةالعین(۱۲۹۲)یاد کرد و حساب بعد از آنهم که به دوره ی جدید شعر فارسی می رسیم، دیگر جداست.
تردیدی نیست که در این میان، زنان شاعر دیگری هم بوده اند اما یا از آنها چیزی باقی نمانده ،یا بجز دو سه خطی از یک غزل ناقص یا دوسه تک بیتی چیزی باقی نمانده که اگر هم نمی ماند سنگین تر بود و راستش را بخواهید از رابعه و مهستی هم بجز یکی دو غزل و یا تعدادی رباعی چیزی در دست نیست. از شعر های شور انگیز طاهره هم، با اینکه با زمان امروز چندان فاصله ای ندارد بجز مجموعه ای مخدوش چیزی ضبط نشده، چرا که در مورد اشعاری که به قرةالعین منسوب است، نظرهای مختلفی داده شده و بعضی از تذکره نویسان شعرهای او را به شاعرانی از قبیل«صحبت لاری»، «ام هانی»، «عشرت شیرازی» و دیگران نسبت داده اند و اصلا ً چرا راه دور برویم از شمس کسمایی هم که از پیشگامان شعر نو به حساب میآید و مرگش در سال ۱۳۴۰ خورشیدی اتفاق افتاده، بجز چند قطعه ی پراکنده در اینجا و آنجا چیزی باقی نمانده و به روایتی دیوانش گم شده است.
باز جای شکرش باقی است که از پروین اعتصامی مجموعه ی کاملی برای ما به میراث رسیده، هر چند که به نقل قول از دکتر محمد جواد شریعت: « پدر پروین تا قبل از ازدواج با طبع دیوان شاعره ی عزیز ما موافقت نمی فرمود، زیرا اختمال می داد که در این مورد سو ءتعبیر شود و طبع دیوان را تبلیغی برای به دست آوردن شوهر کنند.»(۱)
و جای شکر بیشتر هم اینکه پژمان بختیاری فرزند خلف ژاله اقدام به جمع آوری اشعار مادر نموده و آنها را از آسیب های زمان حفظ کرده است. البته جا دارد که در اینجا درودی جانانه به روان حبیب یغمایی، مدیر ماهنامه یغما فرستاد، زیرا هم او بود که پژمان را به این کاربرانگیخت. درباره ی تاریخچه ی آن روایت است که پژمان بختیاری که یکی از همکاران و همراهان ماهنامه ی یغما بوده، روزی در دفتر مجله ی یغما شعری از مادر می خواند، حبیب یغمایی با پافشاری از او می خواهد که چندی از اشعار مادر را که تا آن زمان جایی به چاپ نرسیده بوده، در اختیار ماهنامه ی یغما بگذارد. پژمان می پذیرد و به این ترتیب قصیده ی«شوهر» در یغما/ آذرماه ۱۳۴۳، و قطعه ی «پس از مرگ شوهر» در یغما/بهمن ماه ۱۳۴۳ و شعر «تصویر هستی» دریغما/ اسفند ۱۳۴۳ چاپ می شوند و خوانندگان را بسیار شگفت زده کرده و وادار به نوشتن نامه های ستایش آمیز می کند، چنانکه حبیب یغمایی در این مورد می نویسد:
« اشعار ژاله سخت مورد پسند و ستایش دانشمندان واقع شده و حق هم همین است. تصور می رود که پژمان بعضی از کلمات قصیده ی «شوهر» را تغییر داده از جمله به نظر می رسد که مصراع اول این قصیده بوده است هم بستر من طرفه شوهری است نه همصحبت من و امکان دارد چند بیتی را هم حذف کرده باشد که اگر این حدس صائب باشد، خوب نکرده است.»
اما از جمله خوانندگانی که به ستایش برمی خیزند دکتر باستانی پاریزی و نیز شخصی به نام محمد جواد شریعت است که قطعه شعری بدین مضمون می سراید:
دوش خواندم ز نامه ی یغما
چامه ای نغز و شعر چون شکری
لفظ و معنی ز غایت خوبی
هر یکی بود بهتر از دگری
لفظ در حد اعتدال و کمال
معنی اش سوی ذوق و عشق دری
چامه ای سخت استوار چنانک
خوبی اش را نبود حد و مری
وین عجب بین که چامه ای چونان،
بود از بانوی لچک به سری
شعری از بانویی، ولی خواهم
از یکی مرد همچو آن اثری
بود از «ژاله» مادر «پژمان»
که او شاعری است با هنری
کاش «یغما» همیشه اینسان بود
گرچه اینگونه هست بیشتری
شاد بادا همیشه «یغمایی»
که کند یاد صاحب ِ نظری
خوان یغمای او بود جاوید
که ورا هست نیک ما حضری
رحمت حق به مادر پژمان
که بدین خوان نهاد نقل تری
پس از آن پژمان با توجه به استقبال خوانندگان و نیز اصرار حبیب یغمایی اقدام به چاپ دیوان شعر مادر می کند.
و اما علت اینکه چرا از دیگر زنان شاعر مجموعه ای در دست نیست و چرا احساس شاعرانه ی زنانه در غبار زمان به فراموشی کشیده شده، این است که در آن زمان ها که مردان به سادگی می توانستند در میدان شعر و شاعری بتازند و از تمامی احساسات رزمی و بزمی خود به آشکار سخن بگویند، بازگویی احساسات شاعرانه برای زنان غیر مجاز و ناپسند شناخته می شده و سرکوب می گردیده و اگر زنی شعری می سروده به فساد ذهنی محکوم می شده است. بنابراین زنان شاعر پیشه ای که از این موهبت الهی برخوردار بودند، بجای آنکه بر خود ببالند، احساس گناه می کردند و چون به حال درونی خود راه می یافتند و شعری می سرودند، یا آن را پنهان و معدوم می کردند و یا اینکه آن را پشت تخلص های محقرانه ای از قبیل ضعیفه، کنیزه، عاجزه، افسرده، ملولی ، حجابی، عفتی، کمینه، بی نشان و خلاصه از این دست تخلص ها، مدفون می ساختند که سراینده به درستی شناخته نشود.
این است که سراسر تذکره های زنان، از قبیل « از رابعه تا پروین» پر است از اینگونه نام های عاریتی محقرانه و یکی، دو بیتی که به هر کدام از این نام های نامشخص منسوب است که درنگ به روی این مسأله می تواند کاملا ً موقعیت زن شاعر و بطور کلی موقعیت زن را در آن دوران آشکار سازد. از این گذشته بسیاری از این بیت های پراکنده هم فاقد زنانگی شاعرانه است، زیرا بعضی از این شاعران برای پنهان کردن حال و هوای زنانه، دست به سرودن شعر های مردانه زده، بدینگونه که خود را مرد پنداشته و معشوق خود را زن.
مثلا ًشاعره ای با تخلص «همدمی» خود را در مقام مجنون و معشوق را لیلی می انگارد و می گوید:
مجنون صفت از عشق بتان زار و نزارم/ دیوانه ی لیلی صفتانم چه توان کرد؟

یا شاعره ای به نام «حیات یزدی» در قرن دهم چون مجنون و فرهاد به دنبال عشق لیلی و شیرین است: 
صحبت شیرین لبی، لیلی عذاری کرده ام پیدا/ در این ایام خوشحالم که یاری کرده ام پیدا
به یاد لعل شیرین می کنم چون کوه کن جایی/ چو فرهاد از برای خویش کاری کرده ام پیدا

و شاعره ای دیگر به نام «سلطان» معشوق خود را به صورت حوری بهشتی متجلی می کند:
با خیال تو و کوی تو نخواهیم بهشت/ حور چون تو و چون کوی تو کی هست بهشت؟
بعضی از زنان هم که شور شاعرانه داشتند، اما جسارت زنانه نداشتند، شعر را به شعار بدل کردند و به شعر های میهنی و اخلاقی روی آوردند و ندای آزادی و درس اخلاقیات سر دادند:
ایرانیان که فر کیان آرزو کنند / باید نخست کاوه ی خود جستجو کنند
مردی بزرگ باید و عزمی بزرگ تر / تا حل مشکلات به نیروی او کنند (نیم تاج سلماسی)
ای دل غمین برخیز،کن ثنای آزادی/تا کنم همی جولان در فضای آزادی (مهر تاج رخشان)

اما ناگهان در این میانه، در قرن هشتم زنی ظهور می کند به نام جهان ملک خاتون که سرشار است از روانی شاعرانه. او بی اعتنا به همه ی آنچه که در دوره ی خود با آن روبروست، سراسر عمرش را شعر می سراید و شعر می سراید و شعر می سراید ... و از آنجا که می داند بعد از او ممکن است این سروده ها انکار شود و یا از میان برود و یا چون از آن زنی است به دور ریخته شود، در سال های پایانی زندگی اش بر آن می شود که آنها را با دست خود گردآوری کند. از این رو اشعار خود را که مجموعه ای از قصیده و قطعه و ترجیع بند و غزل و رباعی است، ظاهرا ً با هراس و پوزش و عذر خواهی از این جسارتی که مرتکب می شود، اما در باطن با عزمی استوار و پابرجا،با استناد به شاعری فاطمه زهرا «ان النساء راحین خلقن لکم / و کلکم تشتهی شم الریاحی» و نیز با آوردن یک رباعی از عایشه مقربه که شاید منظور همان رابعه سمرقندی باشد و نیز تأکید بر شاعری قتلغ ترکان و دخترش پادشاه خاتون، به قول خودش ملزم به این جسارت( جسارت جمع آوری اشعارش) می گردد، و آثارش را در دفتری گرد می آورد که:
که گر اهل دلی روزی بخواند
به آتش، آتش دردی نشاند
وجودی عاقل از وی پند گیرد
دل داناش آسانی پذیرد
بخشی از پوزش خواهی او را از دست یازیدن به این کار با هم مرور می کنیم: 

«نزد ارباب علم و خداوندان عقل و ادب واضح و لایح باشد که اگر شعر فضیلتی خاص و منقبتی برخواص نبودی، صحابه ی کبار و علمای نامدار در طلب آن مساعی مشکور و اجتهاد موفور به تقدیم نرساندندی، اما چون تا غایت به واسطه ی قلت مخدرات و خواتین عجم مکرر در این مشهود شد، این ضعیف نیز برحسب تقلید شهرت این قسم را نوع را نقصی تصور می کرد و عظیم از آن مجتنب و محترز بودمی، اما به تواتر و توالی معلوم و مفهوم گشت که که کبری خواتین و مخدرات نسوان هم در عرب و هم در عجم به این فن موسوم شده اند، چه اگر منهی بودی جگر گوشه ی حضرت رسالت، خاتون قیامت، فاطمه زهرا رضی الله عنها تلفظ نفرمودی به اشعار ...»
جهان ملک خاتون فرزند جلال الدین مسعود شاه اینجو، از سلاله ی خواجه رشیدالدین فضل الله و غیاث الدین محمد وزیر و به قولی نسب او از سوی مادر به خواجه عبدالله انصاری عارف و شاعر معروف می رسد. به روایتی مادر وی سلطان بخت نام داشته و به روایت دیگر سلطان بخت نام زن پدر او بوده که جهان ملک با او احساس همدلی و نزدیکی بسیار می کرده، اما اساسا ً این موضوع از آن جهت دارای اهمیت است که جهان ملک بخاطر احساس همدلی با«سلطان بخت»  نامی، این اسم را به روی فرزندش گذاشته که این فرزند در نوجوانی از دست می رود. ضربه ی این مرگ آنچنان سنگین می نماید که شاعر تا سال های سال سوگوار و غمگین بر جای می ماند و مرثیه های سوزناک می سراید:

دردا و حسرتا که مرا کام ِ جان برفت
وان جان نازنین جوان، از جهان برفت
بلبل بگو که باز نخواند میان باغ
کان روی همچو گل ز در ِ بوستان برفت
ای دل بگو به منزل جانان تو کی رسی؟
کارام جان من ز پی کاروان برفت
«سلطان بخت» ِ من به سر تخت وصل بود
آخر چرا به بخت من او ناگهان برفت؟ 

در مرثیه ی مؤثر و جانگداز دیگری، مادرانه از ژرفای جان می گرید و می گوید:

گلبن روضه ی دل، سرو گلستان روان
غنچه ی باغ طرب، میوه ی شایسته ی جان
طفل محروم ِ شکسته دل بیچاره ی من
کام نادیده به ناکام برون شد ز جهان
گر کنم گریه مکن عیب که بی یوسف مصر
چشم یعقوب بود روز و شب از غم گریان
این چه زخمی است که جز گریه ندارد مرهم؟
این چه دردی است که جز ناله ندارد درمان؟ 

آنچه از تذکره ها بر می آید جهان خاتون بانویی بوده است حساس، خوش گفتار، نژاده و دارای جوهره ی شاعرانه و افزون بر این زیبایی معنوی از زیبایی ظاهر هم به نحوی چشمگیر بهره مند بوده و دل آرام و خوش چهره می نموده است. چنانکه خود در پیرانه سری غزلی می سراید و در آن با حسرت از زیبایی و جوانی از دست رفته یاد می آورد:

رخی داشتم چون گل اندر چمن
قدی داشتم راست چون سرو ناز
دو ابرو که بودی چو محراب دل
که جان ها ببستند در وی نماز
دو چشمم به نوعی که نرگس به باغ
یقینش به دیدار بودی نیاز
دو گیسو که بودی بسان کمند
به دستان دو راهم  بُدی جمله ساز
صبا گر گذشتی به راهم دمی
به گوشم سخن نرم گفتی به راز
دو لب همچو شکر، دو رخ همچو گل
به درد دل عاشقان چاره ساز

اینگونه که به نظر می رسد، جهان ملک در زندگانی خویش دو بار همسر گرفته. بار نخست به همراه همسر خود راهی کرمان و مقیم آنجا شده است که خود در قطعه ای به روشنی اعتراف می کند مدتی را که در کرمان بوده، به تکرار روز و شب گذرانده. وی پس از از دست دادن فرزند دلبندش سلطان بخت و نیز درگذشت همسرش (که هویت این همسر نخستین مشخص نیست)، دوباره به شیراز بر می گردد و چون در شیراز هم پدر و مادر خود را از دست داده و دیگر خویشاوندی نزدیک جز عمویش« شیخ ابو اسحاق اینجو» برایش نمانده، به او پناهنده شده و به دربار او می رود. و این شیخ ابو اسحاق اینجو، همان است که حافظ بارها در شعر ش از او به نیکی یاد کرده و او را ستوده است، چرا که او سلطانی بسیار ادب دوست و شعر پرور و شاعر نواز و دربار او همواره محل آمد و رفت و نشست و برخاست شاعران بزرگی چون حافظ بوده است.
پر واضح است جهان خاتون هم که به شعر عشق می ورزیده، به این نشست های شاعرانه جذب شده و در این شب های شعر- البته از پشت پرده- شرکت می کرده و هماورد حافظ گردیده ، بطوریکه در دیوان وی بسیاری از غزل هاست که به تأثیر حافظ سروده شده و بسیاری از غزل ها هم هست که در پاسخ حافظ سروده شده و پیداست که میان جهان ملک خاتون و حافظ داد و ستد هایی شاعرانه بوده است. از این رو بعضی از اندیشمندان از جمله روانشاد سعید نفیسی، جهان خاتون را همان شاخ نبات حافظ دانسته اند. همان زنی که حافظ به او عشق می ورزیده و در شعرش عاشقانه از او نام برده و ما هم هنگام تفأل از دیوان حافظ او را به شاخ نباتش سوگند می دهیم و می گوییم:
حافظ! قسم به شاخ نباتت به من بگو/ او کی به سیل اشک ره خواب می زند؟
در این نشست های شاعرانه، بجز شاعران ،امیران و وزیران نیز حضور داشتند که یکی از آنان خواجه امین الدین جهرمی، وزیر ابواسحاق بود که شاه او را بسیار گرامی می داشت.
خواجه امین الدین پس از چندی شیفته ی احساسات پر شور و روان پر مایه و سخنوری پر مایه ی جهان خاتون می شود او را به همسری از عمویش خواستگاری می کند، اما جهان خاتون به این همسری تن در نمی دهد. امین الدین در درخواست خود پافشاری می نماید و سرانجام با پا در میانی شاه ابواسحاق، و بعد از درنگ و ناز بسیار، جهان ملک خاتون این وصلت را می پذیرد و بخشی از زندگانی خویش را در کنار وی سپری می نماید.
یکی از شاعران نام آوری که در این مجالس شاعرانه حضور می یافته،عبید زاکانی شاعر طنز پرداز همدوره ی جهان ملک است، که دو بار به حقارت این زن، زبان هرزه می گشاید و به کژ راهی، طنز را با یاوه گویی اشتباه می گیرد. یک بار هنگامی که از شعر او سخن به میان می آید و عبید شعرهای او را که سرشار از عشق و زنانگی است، به بیراهه قضاوت می کند. این موضوع در تاریخ ادبیات دکتر صفا جلد سوم بدینگونه عنوان شده است:« مطایبه ی دیگری از عبید درباره ی جهان خاتون و زنانه بودن اشعارش در تذکرة الشعراء دولتشاه آمده است که از نقل عین آن معذورم و مفهوم آن چنین است که اگر روزی غزل های جهان را به هند برند روح خسرو با حسن دهلوی خواهد گفت که این سخن از شرم زن برآمده است! این اظهار نظر عبید که البته با لحن طیبت ادا شده درست است، زیرا بیشتر غزل های جهان در ذکر احساسات عاشقانه ی زنانه ی اوست و حتا در چند غزل ، شاعر از مردی بی وفا گله کرده است.» (تاریخ ادبیات دکتر صفا/ جلد سوم/ بخش ۲/ص۱۰۴۸)
دیگر بار هنگام همسری اش با خواجه امین الدین جهرمی که عبید رباعی بسیار زشتی با کاربرد جناس در  کلمه ی «جهان» می سرایدکه عرق شرم بر پیشانی می آورد که صد البته با این هجو گویی زننده بیشتر به حیثیت شاعرانه ی خویش آسیب رساند و نه به مقام جهان ملک خاتون که این زن همواره در جایگاه بالا بلند خویش ایستاده است.(۲)
در مورد بخش پایانی زندگی جهان خاتون تاریخ ادبیات ها چیزی به دست نمی دهند، اما آنچه مسلم است، این است که با بر افتادن اعتبار آل اینجو – چنانکه رسم روزگار است، جهان خاتون هم به رنج و بدبختی و تنگدستی و بی کسی گرفتار می آید و فرومایگان بویژه زنان حسود از هیچگونه ظلم و ستمی به وی پرهیز نمی کنند، چنانکه خود در شعری، به زنی دون صفت که به او ستم بسیار روا داشته، نفرین می فرستد و او را بجای «خاتون»، « خاکِ تون» می خواند (خاک تون به معنای خاک در آتشدان گرمابه ها و محل هایی از این دست)

بی نسق شد جهان ز مردم دون
خاک در چشم مردم دون باد!
خاک ِ تون است او، نه خاتون است
خاک ِ تون در دو چشم خاتون باد!
وانکه از غصه جان من خون کرد،
دلش از جور چرخ پر خون باد!
اخترش تیره باد و طالع نحس
عشرتش تلخ و بخت وارون باد!

در شعر دیگری که در زمان تنهایی و تنگدستی خود سروده، می گوید با اینکه قناعت گزیده ام و در کنار مدرسه ی ویرانه ای گوشه نشین شده ام، باز نمی دانم چرا این مردم دست از سرم بر نمی دارند و به آزارم می پردازند:
به کنج مدرسه ای کز دلم خراب تر است،
نشسته ام من مسکین و بی کس و درویش
هنوز از سخن خلق رستگار نی ام،
به بحر فکر فرو رفته ام ز طالع خویش
دلم همیشه از آن روی پر ز خوناب است،
که می رسد نمک جور بر جراحت ریش
مرا نه رغبت جاه و نه حرص مال و منال
گرفته ام به ارادت قناعتی در پیش
ندانم از من ِخسته جگر چه می خواهند
چو نیست با کم و بیشم ، حکایت از کم و بیش

در مورد شعر جهان ملک خاتون باید گفت که شعر این شاعر بخاطر داد و ستدها و همنشینی های شاعرانه ای  که با حافظ داشته، از نظر ساختمان بیرونی( از قبیل وزن، ردیف، قافیه) و نه از نظر درونمایه ی فلسفی، بسیار زیر تأثیر غزل های حافظ است. برای نمونه می توان به موارد زیر اشاره داشت:

حافظ: یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور/ کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
جهان ملک:ای دل ار سر گشته ای از جور دوران غم مخور/ باشد احوال جهان افتان و خیزان غم مخور   

حافظ : ما ز یاران چشم یاری داشتیم/ خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
جهان ملک: ما تو را دلدار خود پنداشتیم/وز تو چشم مردمی ها داشتیم  

حافظ: تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود/ سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
جهان ملک: تا مدار فلک و دور زمان خواهد بود/ دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود

حافظ: کسی که حسن خط دوست در نظر دارد/ محقق است که او حاصل بصر دارد
جهان ملک:کسی که شمع جمال تو در نظر دارد/ ز آتش دل پروانه کی خبر دارد

حافظ:ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر/ زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
جهان ملک:ای صبا بویی از آن زلف پریشان به من آر/مژده ای زان گل سیراب به سوی چمن آر
و از این دست نمونه ها که بسیار است.
از جهت درونمایه، مهم ترین ویژگی شعر جهان ملک خاتون زنانه بودن آن است. شعر جهان ملک بی هیچ پرده پوشی آنچه را که احساس حکم می کند، به رشته ی کلام در می آورد و چون این احساس از روی روانی زنانه و شیدا عبور دارد، سرشار از شور و شیدایی است و گو اینکه در آن زمان ها ، باز گو کردن احساسات زنانه برای زنان، بسیار دور از ذهن و به بهای ننگین شدن شاعر تمام می شده ، اما جهان خاتون توجهی به آن نداشته و بیان حال درونی خود را مقدم بر سخن درشت دیگران می دانسته است، چنانکه در غزلی می گوید:
گر مدعی به منعم هر لحظه بر سر آید،
در وسع من نباشد، از یار دل بریدن 

در غزلی دیگر سیری ناپذیری خود را از عشق و عیش در نهایت سادگی اعلام می دارد:
بیا که بی رخ خوبت نظر به کس نکنم
بغیر کوی تو جای دگر هوس نکنم
دلا مرا به جهان تا که جان بود در تن
ز عشق سیر نگردم، زعیش بس نکنم 
 

یا در غزلی دیگر با بی پروایی بسیار فقط پیراهن را حجاب میان خود و دلدار می بیند و رازگونه معشوق را به برهنگی بدن ها دعوت می کند:
در میان من و تو پیرهنی مانده حجاب/با کنار آی .... که آن هم ز میان برخیزد
(فروغ فرخزاد هم با زبانی مدرن تر این مضمون را در مثنوی عاشقانه ی خود بیان کرده است: ای تشنج های لذت در تنم/ ای خطوط پیکرت پیراهنم)
کلام جهان ملک در بیان احساسات آنقدر بی دغدغه است که گزارش ساده ترین چیزهایی که بر او می رود، در شعرش وارد می شود، مثلا ً بیخوابی شب های دراز زمستانی، یا زشتی معشوق:
شب های دراز تا سحر بیدارم
نزدیک سحر، روی به بالین آرم
می پندارم که دیده بی دیدن دوست
در خواب رود .... خیال می پندارم 

آن دوست که آرام دل ما باشد
گویند که زشت است، بهل تا باشد
شاید که به چشم کس نه زیبا باشد،
تا باری از آن ِ من ِ تنها باشد

بطور کلی شعرجهان ملک خاتون ساده و بدور از تصنع است و خواننده فقط گاهگاهی با بعضی از اصطلاحات در آن بر می خورد و این نه از آن جهت است که شاعردر مورد آنها درنگ کرده باشد بلکه همان اصطلاحاتی است که در آن روزگار معمول بوده است، از جمله رویش سرو در کنار جویباریا بطور کلی آب( که اصلا ً از خصوصیات درخت سرو است که در کنار آب می روید).
جهان ملک از این ویژگی استفاده کرده و در بیت زیر، قامت سرو معشوق را در کنار جویبار اشک خود نشانده است:
دایم خیال قد تو در دیده ی من است
زیرا که جای سرو بود در کنار ما
البته این زمینه را حافظ و عبید و نیز شاعران پیش از آنها هم در شعر به کار برده اند.به عنوان نمونه می توان به دو بیت از حافظ اشاره داشت:
قد تو تا بشد از جویبار دیده ی من/ به جای سرو جز آب روان نمی بینم
چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک/ تا سهی سرو تو را تازه به آبی دارد 

ایهام در شعر، که دربعضی از شعر های جهان ملک به چشم می خورد.(ایهام صنعتی است که یک کلمه را با دو معنا یا بیشتر در شعر به کار برند) به عنوان نمونه کلمه ی«باری» که در رباعی زیر از جهان ملک به سه معنی به کار رفته:
تا بر درت ای دوست مرا باری نیست،
مشکل تر از این بر دل من باری نیست
گر نیست تو را شوق ، مرا ، باری هست
ور هست تو را صبر ، مرا ، باری نیست ...
بیت زیر و ایهام در کلمه ی پیچاندن:
در مصراع اول به معنی پذیرش، اجازه ی ورود؛ در مصراع دوم به معنی باری که حمل می شود و در مصراع سوم و چهارم به معنی حتما ًو بی گمان
یا پیچاندن در بیت زیر با دو معنی: پیچاندن نامه(= تومار کردن،لوله کردن و در اصل خماندن نامه) ۲ – پیچاندن(= سرگشته داشتن. چنانکه مسعود سعد می گوید:کارم همه بخت بد بپیچاند/ در کام زبان همی چه پیچانم)
بر مثال نامه بر خود چند پیچانی مرا
چون قلم تا کی به فرق سر بگردانی مرا

کاربرد صفاتی که کمتر به کار گرفته شده اند، مثل صفت «بی نظیر» در مورد معشوق:
خوبان روزگار بدیدم به چشم سر
آن بی نظیر در دو جهانش نظیر نیست
کاربرد واژگان برخلاف قانون معتاد( = خلاف آمد عادت)
خلاف آمد عادت یا آشنایی زدایی شگردی شگفت انگیز در شعر و بطور کلی هنر است، در میان شعرای زبان فارسی حافظ به صورت توانمندی خلاف آمد عادت را در شعرهای خود به کار می گیرد:
روزی که چرخ از گِل ما کوزه ها کند،/زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن
اینجا در حالی که انتظار فعل«مکن» می رود، چون زنهار همیشه باید با فعل نفی یا نهی بیاید، خواننده بافعل«کن» روبرو می شود و احساس غرابت و شگفتی می کند. در مورد جهان ملک خاتون هم می توان به بیت زیر اشاره داشت
کدام درد بگویم که از جفا چه نکرد
به حال زار دلم جور بی شمار جهان
عادت بر این است که همیشه کلمه ی جفا با فعل مثبت بیاید (جفا کردن) اما در بیت مورد نظر با فعل منفی آمده و نتیجه ی مثبت از آن گرفته شده.  

کاربرد شخصیت های اسطوره ای در شعر:
خوش باش و شادی و غم دنیا عدم شمر
رستم ز پی چه وا زد و کاووس کی چه برد؟

کاربرد نمادهایی از قبیل چهار عنصر(آتش،خاک،باد،آب) در یک بیت، بر اساس چگونگی حالات عاشقانه:
بر مثال نامه بر خود چند پیچانی مرا
چون قلم تا کی به فرق سر بگردانی مرا
ز آتش دل همچو خاکی چند بر بادم دهی
وز دو دیده در میان آب بنشانی مرا 

از دیوان جهان ملک خاتون دو نسخه در کتابخانه ی ملی پاریس محفوظ است و چه بهتر که آنجاست، چرا که میراث ملی ما را دیگران بهتر از خود ما حفظ می کنند.  از این دو، نسخه ی suppl.۷۳۶  که از مجموع نسخ خطی فارسی کتابخانه ی مذکور است، تحت نظر خود شاعر کتابت شده است و آن دیگر به نشانیsuppl.۱۱۰۲ از مجموع نسخ خطی فارسی این کتابخانه، از روی نسخه ی نخستین نوشته شده است.
دویست و بیست(=۲۲۰) غزل از این دیوان به همت هانری ماسه شرق شناس پر آوازه به فرانسه برگردان شده و فرانسویان بعد از خواندن این اشعار احساس شاعرانه ی جهان ملک خاتون را به شاعره ی خودشان مارسلین دبوردو – والمور Valmore Marceline Desbordes ۱۷۸۶ - ۱۸۵۹  نزدیک یافته و جهان ملک خاتون را مارسلین ایرانی نامیده اند. (۳)
و اینک با نام جاودانگی نوشتار را با یکی از غزل های زیبای این شاعر به پایان می بریم:
 

پیش روی تو دلم از سر جان برخیزد
جان چه باشد؟ ز سر هر دو جهان برخیزد
گر گذاری قدمی بر سر خاک عاشق،
از دل خاک سیه رقص کنان بر خیزد
چند در خواب رود بخت من شوریده
وقت آن است که از خواب گران برخیزد
فتنه برخیزد و آن گلبن نو بنشیند
سرو بنشیند و آن سرو روان بر خیزد
در میان من و تو پیرهنی مانده حجاب،
با کنار آی .... که آن هم ز میان برخیزد
گر کنم شرح پریشانی احوال جهان
ای بسا نعره که از پیر و جوان بر خیزد 

پا نوشت ها:
۱ - پروین ستاره ی ادب آسمان ایران/ دکتر محمد جواد شریعت/مؤسسه ی انتشاراتی مشعل/ ص۱۶
۲ - وزیرا! جهان قحبه ای بی وفاست
تو را از چنین قحبه ای ننگ نیست؟
برو .... فراخی دگر را بخواه
خدای «جهان» را «جهان» تنگ نیست (لطایف عبید زاکانی با تصحیح و مقدمه ی عباس اقبال/ انتشارات اقبال)
آیا زنان باید از عبید گلایه ای داشته باشند که در ۶۰۰ سال پیش این رباعی را می سراید، در حالی که هنوز هم که هنوز است، نویسندگان پرآوازه ی ما با کتاب هایی که بر آنها چاپ های متعدد می خورد بگونه ای دیگر در حقارت زنان رستاخیز می کنند. مثلا ً نویسنده ای چون م.ف.فرزانه  از مادر صادق هدایت(خانم زیورالملوک) بهانه می گیرد که چرا فقط کلفت های پیر و زشت را انتخاب می کرده تا صادق هدایت نتواند کلفت بازی کند و غرایز جنسی اش را خاموش نماید و نهایتا ً دارای گره های روانی بشود و سرانجام خود را بکشد. آیا اینگونه اندیشیدن در مورد یک قشر اجتماع – کلفت ها- که نام شان بیان کننده ی سرنوشت شان است،(کلفت به معنی رنج، زحمت) و نیز اینگونه برخوردهای فرویدییسم در مورد نویسنده ای که خط زندگی اش یک خط معمولی نبوده و از یک قدرت شگفت انگیز خلاقه برخوردار بوده ، در نوجوانی روی به متافیزیک آورده، از جوانی با نویسندگانی چون جیمز جویس گره خورده و اصلا ً دارای ساختمان ذهنی دیگر گونه و فرهنگ درونی متعالی است، سلامت است؟ باید از جناب فرزانه پرسید پس چرا افراد دیگری که در آن خانه زندگی می کرده اند، هیچیک به این عارضه گرفتار نیامده اند؟ نویسنده در صفحات دیگر داستان های کلفت بازی خود را با رقیه و بتول و ملیحه و دیگر زنان بدبختی که  به نام کلفت و بخاطر یک لقمه نان به خانه ی آنها پناهنده می شدند با آب و تاب شرح می دهد و ضمن پرداختن به این مسأله می خواهد که نتیجه ای مثبت و مساعد را به دوش خواننده آوار کند.(صادق هدایت در تار عنکبوت/ انتشارات فروغ / سال ۲۰۰۴) امثال «فرزانه» ها را باید به داستان واقعی «رفعت» ،جلد اول کتاب تهران قدیم، صفحه ی ۳۸۱  نوشته ی جعفر شهری ارجاع داد، تا بخوانند و ببینند که این طبقه وقتی زخمی بشوند، چگونه انتقام می گیرند. رفعت دختر بچه ای ده، دوازده ساله ای بود که به نام کلفت از روستا به تهران آمد و در خانه ی شخص متمولی مشغول به کار و پس از مدتی توسط ارباب و پسرش آلوده شد و خانم خانه پس از باردار شدن وی، او را بی انصافانه از خانه بیرون انداخت، رفعت هم پس از مدتی که برای یک دلاله کار کرد و پول و پله ای به هم زد، خانه ی فسادی دایر نمود و شکارچی دختران و زنان طبقه ی اعیان و اشراف شد و بدین ترتیب انتقام خود را از اشراف زادگان بی شرم گرفت. البته  پرداختن به این موضوع (کلفت و کلفت بازی – که از محقرترین چهره های خوار داشت زنان است) گنجای بیشتری می طلبد که اکنون در حوصله ی این نوشتار نیست و در آینده پیشکش خوانندگان گرامی خواهد شد.
۳ – Sainte Beuve در مورد مارسلین گفته است:« صدای این بانو پر از سوز و غم است که تا پایان عمر باید خاطره ی وی را به خاطر داشت.

مأخذ:
پژمان بختیاری/دیوان کامل شعر/ نشر پارسا/تهران ۱۳۶۸
پروین، ستاره ی آسمان ادب ایران/دکتر محمد جواد شریعت/مؤسسه انتشاراتی مشعل/چاپ اول،زمستان۶۶
جهان ملک خاتون/ دکتر ذبیح الله صفا/ تاریخ ادبیات /جلد سوم(۲)/از ص۱۰۴۵ تا۱۰۵۶
سرو در بوستان ادب فارسی/دکتر بهرام گرامی/فصلنامه ی ره آورد/شماره ی ۵۶
صادق هدایت در تار عنکبوت/م.ف.فرزانه/انتشارات فروغ/چاپ اول،پاییز ۲۰۰۴
ماهنامه یغما/حبیب یغمایی/ سال ۱۷/شماره های دی،بهمن،اسفند
هماورد حافظ/ پوران فرخزاد/نیمه های نانمام/کتابسرای تندیس/تهران چاپ اول

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:17 توسط صبا جاوید |



1)هندوانه ات بخشنده است محبوب من!

انگشتانم پروانگان اند
که آتش نمی گیرند
مگر بر قندیل های تنت.

انگشتانم ماهیان اند
که واژگون
به سوی جنوبت شنامی کنند.

انگشتانم پرندگان شب اند
که فرود نمی آیند
مگر بر پنیرک نخل هایت.

انگشتانم کاروان های اعراب اند
که پابرهنه وبی جَمَل
برشکمت راه می روند.

انگشتانم در تو فرورفته اند
وعسل ات سرریزمی زند
ای جام قَمَر!

2)ماهی سرخ شده

دجله ماهیان را سرفه می کند
وآسیاب سرگیجه گرفته است.
پیازپسرعموی گل است
زیرچاقو برتواندوهگین می شویم
تره ها گل های مادرم هستند
که پدرم هرناهاری میل می کند.
من ونی تؤامان ایم
هر دو نالان وتنها.
برف هایی بر پنجره
برف هایی در خانه ی من
ودر سرم یکی چشم انداز:
روغنی داغ شده در ماهیتابه
صابونی بر دستشویی
ومادرم که درهم ها را
از ماهی شبوط جدامی کند
وبر درمنزل نوشته ای است:
پیازهمچون حقیقت است
آن راخُرد می کنیم
وبرایش گریه سر می دهیم.

3)من فنجان توام

من فنجان توام
که به هر جرعه در دستم می گیری.
گفت وگوی خموشت
با دهان حواس پرتم رو به روی دهانت
آن آزمندبر نفس هات
که با چای به تموج می افتند
وجز به تو بازشان نمی گرداند.
هر روز صبح تنهایم می گذاری
انتظاری میان تهی بر میز
ومن دست بر کمرگاه
با یگانه چشم خود
به بالا می نگرم.

4)زمستان پنبه زن ابرها

زمستان پنبه زن ابرهاست
وپاییزآرایش گر درختان.
خانه ام در برابردید همگان قراردارد
و دوستان بر مژه هایم سُرمی خورند
وبه قدرتوانایی خویش
ستاره گرد می آورند
هنگامی که به سوی تختگاه می روند.
پدرم باغبان همسایگان است
که درختان را
تنها بر کناره ی دیوارهاشان می کارد
وسیب ها را می گذارد
تا بالای دیوارها بر آیند
وازمیان پرچین کودکان راتماشاکنند.
پاییز زرگری کوچه گرد است
که برگ ها را بر پیاده روها سکه می زند
وزمستان پنبه زنی ساده دل
که پنبه های سردش
بر بام خانه ها پریشان است.

5)سخن امیر

تمام زورق های لذت وشادی
بر روی اشکی روان
به خموشی می گرایند.

تمام آب دریا
برای قانع کردن
لک لک های مهاجر
کفایت نمی کند.

وتمام آنچه از کتاب ها دانستم
وتمام آنچه که آموختم
سکوت زنی درکنارم
محومی کند.


به‌سوی دیگر آثار حمزه کوتی در اثر

 

http://asar.name/1980/06/hamza-kuti-about-jamal-juma.html




 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 2:37 توسط صبا جاوید |

 

پژوهشگر: نیلوفر کسری

چکیده: در حرمخانه سلطنتی نیز انیس‏الدوله قلیانها را جمع کرد. هنگامی که شاه مطلع شد و علت آن را پرسید، انیس‏الدوله گفت : به دلیل آنکه حرام شده آن را جمع کردیم. شاه متغیر شد و گفت چه کسی حرام کرد؟. انیس‏الدوله گفت: همان کسی که ما را بر تو حلال کرده است! شاه متغیر شده و چیزی نگفت و برگشت و به فاصله چند روز امتیاز رژی را ملغی نمود. بدین ترتیب انیس‏الدوله ملکه و سوگلی ناصرالدین شاه با وجود قرار گرفتن در محیط بسته حرمسرا از همراهی و همکاری با مردم خودداری ننمود و به ایفای نقش مهمی در پیروزی نهضت تنباکو پرداخت.

در یکی از سفرهای ناصرالدین شاه به روستای امامه از قرای لواسان او با دختری دهقان‌زاده آشنا برخورد کرد که اسمش فاطمه بود. وی با وجود صغر سن به سوالات شاه جوابهای مناسب داد. هوش و درایت دختر مورد توجه ناصرالدین شاه قرار گرفت و او را با خود به حرمسرا برد و به سوگلی محبوبش جیران سپرد. طی سالیان بعد پس از مرگ جیران، کلیه اموال او به فاطمه داده شد و در سفر سلطانیه (1276ق) به عقد پادشاه درآمد. هوش و درایت این تازه وارد قدرت و نفوذش را در حرمخانه سلطنتی افزایش داد و طینت پاکش او را به کسب لقب انیس‏الدوله رهنمون ساخت. بنابه گفته اعتمادالسلطنه یکی از مورخان آن عصر وی زنی پاکدل بود و در مواقع ضروری غضب شاه را فرو می‏نشاند و همواره از بیچارگان حمایت می‏کرد و خود را دور از مردم نمی‏دانست. در هر حال مورد توجه و علاقة شاه واقع شد و سوگلی مخصوصش گشت. به طوری که انیس‏الدوله زن حرمسرای شاهی بود که مفتخر به دریافت نشان حمایل آفتاب 1 گشت. این نشان در فرنگ به ملکه‏ها اعطا می‏گشت و چون او جشن تولد مفصلی برای شاه ترتیب داده بود که خارج از حد تصور بود، شاه این نشان را به او بخشید. از آن به بعد اداره امور حرفخانه شاهی و برقراری حفظ و تعادل زنان اندرونی و ادارة آنان برعهده انیس‏الدوله قرار گرفت. علاوه بر این، مسئولیت پذیرایی از کلیه میهمانان خارجی زن در کلیه مراسم جزو وظایف انیس‏الدوله قرار گرفت. او حتی در پاره‏ای از مسائل مملکتی مورد مشورت شاه قرار می‏گرفت و عرایض مردم را به عرض شاه می‏رسانید و وساطت آنان را می‏نمود. 2


انیس‌الدوله در اعیاد و میهمانیها در حالیکه نیمتاج بر سر و غرق در نشانها و جواهراتی بود که شاهان کشورهای خارجی برایش فرستاده بودند از زنان اعیان و اشراف و شاهزادگان پذیرایی می‏نمود. 3


اما همین زن قدرتمند هنگامی که مردم ایران در برابر امتیاز رژی مخالفت کرده و علما تنباکو را تحریم نمودند در مبارزه مردمی علیه سیستم استبدادی شرکت کرد و با وجود دستورات اکید شاه با ایمان کامل به مخالفت با امتیاز تنباکو پرداخت. در آن زمان زنان به پیروی از علما در صف اول مبارزات قرار گرفته بودند و با روبنده‏های سفید، پیچه و چادر در جلوی صف تظاهرکنندگان قرار داشتند. آنان یا علی و یا حسین گویان به بستن دکاکین تنباکوفروشی می‏پرداختند و کلیه آلات و ادوات آن را نابود می‏ساختند و با صدای بلند می‏گفتند: ای شاه باجی، شاه باجی سبیلو، ای لا مذهب ما تو را نمی‏خواهیم، ای خدا می‏خواهند دین ما را ببرند، علمای ما را بیرون کنند و عقدمان را فرنگیان ببندند، اموات ما را فرنگیان دفن کنند و بر جنازه ما فرنگیان نماز بخوانند. 4 شدت این تظاهرات به حدی بود که در بسیاری از شهرها تعدادی از تظاهرکنندگان دستگیر و زندانی شدند. در تهران دستور تیراندازی صادر شد و عده‏ای کشته و جمعی مجروح بر جای ماند.


به دنبال این جریانات مبارزه منفی شروع شد و مردم با وجود تعلق خاطری که به مصرف توتون و تنباکو داشتند مغازه‏های خود را بستند و تمامی قلیان‏ها را برچیدند و نه تنها در شهر بلکه در اندرون شاهی نیز هیچ کس لب به دخانیات نمی‏زد. تمام قهوه‏خانه‏ها و ادارات دولتی استعمال توتون