|
|
|
از زندگی |
|
شعر فروغ همیشه برای من یک چیز زیبا بوده است، اگر این صفت برای بیان کیفیت شعر فروغ کافی باشد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:36 توسط صبا جاوید
|
در هیات پروانه ای در کافه ای تاریک از لا به لای صندلی ها می شوی نزدیک من حرف هایم قرمز مایل به نارنجی است محصور در کمرنگی ی خط لبی باریک دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم شاید سه ساعت روزها در کافه می مانم سیگار کنتم روی میز از درد می سوزد... این روزها باید کمی هم روسری ها را... آقای صاحب کافه دارد مشتری ها را... شال سفیدم را جلو می آورم شاید اصلا نبینم خنده ی دور و بری ها را... حالا خودم با چای لیمو جشن می گیرم تا حسرت مهمانی جن و پری ها را... از پشت عینک آسمان ابری تر از پیش است شاید بیایی یک دفه...دور و بر "شیش" است اما تو که این کافه را اصلا نمی دانی یک کافه ی بی روزنه پایین تجریش است سیگار کنتم همچنان از درد می سوزد... پروانه ای سر می رسد آهسته و غمگین مثل سلامی زیر لب ...آرام و سر سنگین پر می زند تا روی میزم ...تا ته چاییم با بغضم از توی گلویم می رود پایین پروانه ای که بال بالش مثل تو رنگی است پروانه ای که مثل من در اوج دلتنگی است... از کافه بیرون می زنم ، بی تو ، هوا خوب است از کافه بیرون می زنم بی تو ، هوا خوب است از کافه بیرون می زنم ، بی تو هوا خوب است!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 13:6 توسط صبا جاوید
|
حرفی شبانه بر زبان ماه آمد یک مرد از توی دهان ماه آمد یک ساعتی با من تمامم را قدم زد مردی که با اسب از جهان ماه آمد از اول این کهکشان راه شیری تا آخرش بی وقفه با من راه آمد هی نقشه های آسمانی می کشیدیم دنبال من از چاله توی چاه آمد من مردم و می خواست مثل من بمیرد! بوسیدمش ...آرام شد! کوتاه آمد! http://koo.blogfa.com/8506.aspx
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 22:28 توسط صبا جاوید
|
بعد از ظهر جمعه ی بیست و نهم خرداد سال هفتاد و نه , نصرت رحمانی , شاعر معاصر در محله ی قدیمی پیرسرای رشت دنیا را بدرود گفت. انسان و شاعری که هیچ گاه زندگی و شعرش جدا از هم نبود, به عکس این روزهای ما که اغلب افکارمان راهی جدا از تیپ زندگی مان را می پیماید! نصرت رحمانی زندگی پر تلاطمی داشت : 1308 .تولد دهم اسفند در محله پامنار تهران 1315. تحصیل در دبستان ناصرخسرو تهران 1322. تحصیل در دبیرستان ادیب تهران وو هنر کده نقاشی 1324. چاپ نخستین اشعار در نشریاتی چون روزنامه شهباز 1330.استخدام در وزارت پست و تلگراف و کناره جویی زود هنگام 1333.انتشار کتاب شعر کوچ با مقدمه ی نیما یوشیج 1334.انتشار کتاب شعر کویر 1336.انتشار کتاب شعر ترمه 1337.انتشار رمان خودنگاری مردی که در غبار گم شد 1339. ازدواج با پوران شیرازی 1340.تولد آرش رحمانی 1346.انتشار کتاب شعر میعاد در لجن 1349. انتشار کتاب شعر حریق باد. چاپ مصاحبه ی معروف نصرت با صادق چوبک در روزنامه آیندگان 1352. مسئولیت صفحه ی ادبی هنری هنر روز در روزنامه ی کیهان. بازداشت یک هفته ای توسط ساواک پس از دستگیری خسرو گلسرخی 1353. مسولیت صفحه ی ادبی شعر روز در مجله ی زن روز 1354. اداره ی ستونی زیر عنوان چهل تکه در کیهان فرهنگی 1366. کوچ به شهر بارانی رشت 1367. انتشار کتاب شعر شمشیر معشوقه قلم 1368. انتشار کتاب شعر پیاله دور دگر زد 1369.انتشار گزیده اشعار به نام در جنگ باد 1374.انتشار مجموعه آثار در کتابی تحت عنوان آوازی در فرجام 1379.مرگ ............... گزیده ای از حرف های نصرت: ما شکست خوردیم در سال 1332.اما هرگز از آرمان های خودمان دل نکندیم. نه در شعرمان و نه در زندگی مان.ما الفبای خواندن را در حزب توده یاد گرفته بودبم. بعد از سال 32 ما از حزب توده سرخوردیم.دیدم حزب یک سراب بوده است اما آن آرمانخواهی در ما ماند و مانده است و می ماند.بعد از 32 عده ای خودشان را فروختند به دستگاه رفتند آن طرف. عده ای هم رفتند بساز و بفروش شدند! ما ماندیم با آرمان های خودمان تا حقیقت و آزادی و عدالت و انسانیت را پاس داریم و شکست خودمان را بسراییم.از یاس خود علیه نظم مستفر حربه ی اعتراض بسازیم. اما شکست سبب آن شد که ما به درون خودمان به کنه وجودمان نگاه کنیم. مثل "کافکا". همین حا بود که از" نیما" جدا شدیم. ما میراث دار" هدایت "بودیم که به ما نزدیک تر بود. از همه آگاه تر و زودتر از همه ی ما مسایل را فهمیده بود. نوشته بود و آن آخر کار هم آخرین اعتراض خود را به صورت خودکشی به چهره ی ما ترکاند. شکست سبب شد که ما ,ما که مبارزان جوان آن دوره بودبم و یکسره در خدمت آرمان های مبارزه, تبدیل شدیم به مشتی آواره ی خیابان ها و می خانه ها و قهوه خانه ها! امید,شاهرودی,سپهری,شاملو,نادر پور,شیبانی در آن فضای درد و یاس و شکست وآوارگی,به تهران سر ریز شدند تا ما شویم( آخر کسی نبود حالمان را بپرسد). درباره ی خودم جایی نوشته ام که" نصرت رحمانی" از جمله بیماری هایی ست که در هر فرن یک نفر به آن مبتلامی شود!ما شاعران ,آدم های دیوانه, یاغی, و به هر حال غیر عادی هستیم و در میان شاعران , پدیده ی "رحمانی" همان طور که گفتم , اپیدمی نا شناخته ای بود. در آن فضای بعد از 32 کسی آمده بود که صدای تازه ای داشت.زبان کوچه و بازار را بکار می برد.مسائل, آدم ها و فضای زندگی شهری مردم عادی و روشنفکران را تصویر می کرد. علیه اخلاقیات حاکم , علیه ریا و دروغ شورش می کرد.از "سقاخانه "ها , کوچه ها ,مساجد و بازار ها و حتی از " شهر نو " تصویر می داد. ازواقعیت هایی که که دیگران یا نمی دیدند یا نمی خواستند ببینند! از زندگی و از مردم و از شکست. از نسلی از دست رفته.شعر من رنگ ملی داشت در آن روزگار.همیشه گفته ام :در هنر باید رنگ ملی , دید جهانی , و تکنیک علمی با هم جمع شوند. هر کدام که نباشند , پای اثر هنری می لنگد. ما نسلی بودبم که یاس و درد و شکست و دربدری و آوارگی کشیده بود.و من صدای این نسل را فریاد زدم... ............................... کنایه نصرت رحمانی آنی تو آن کنایه مرموز که در نهفت عشق روان است دانستن اش ضرور, و گفتن اش محال! تو...,آنی تو از ما گذشت باید به ابر بیاموزیم تا از عطش نمیرد باید به قفل ها بسپاریم با بوسه ایی گشوده شوند
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:24 توسط صبا جاوید
|
نویسنده: یوهان ولفگانگ فون گوته مترجم: محمود حدادی چاپ اول زمستان 1386 نشر ماهی؛ قطع جیبی 220 صفحه، 2400 تومان «ورتر» داستان ِ زندگی ِ جوانی عاشقپیشه به همین نام است. "ورتر" نقاش است. او به نیتِ پیدا کردن ِ جایی امن و طبیعتی آرام برای کارش، به یک آبادی پا میگذارد. در آنجا عاشق ِ دختری به نام "لوته" میشود که نامزد ِ کسی دیگر است. نامزدها همدیگر را دوست دارند. لوته با ورتر مهربان است و احساسات ِ وی را بیشتر و بیشتر برمیانگیزد. عشق و شوریدگی ِ ورتر او را وادار به گریز از آن محل میکند؛ ولی دلش تاب نمیآوَرَد. به مأوای معشوق برمیگردد و آشفتهتر از پیش، لوته را دوست میدارد. دختر که حالا شوهر کرده، ناچار او را پس میزند. ورتر تنها راه ِ نجات ِ خود را مرگ میپندارد و خودکشی میکند. به گفتهی "توماس مان": «بخش بزرگی از این کتاب با واقعیت در انطباقی کامل، و بازنوشت دقیق و بیکم و کاست آن است.» گوته در ژوئن 1772 در مجلس رقصی، با دختری 19 ساله به نام شارلوت بوف و نامزدش آشنا میشود. گوته گفته که بیدرنگ عاشق این دختر شده، و او را دنبال میکند. از آن پس تا مدتی روابط این دو چیزی بین رد و قبول در نوسان بوده است. شارولت با گوته روراست بوده و به وی میگوید که امیدی به عشق و ادامهی رابطهشان نیست. در سپتامبر همان سال، گوته بدون خداحافظی شارلوت را ترک میگوید. ارتباط بین این ماجرا و رمان ِ ورتر آشکار است. نویسنده «ورتر» را در 24 سالگی نوشت و یکشبه مشهور شد. رمان در فرم نامهنگاری ارائه شده. نامههای ورتر به دوستاش "ویلهلم" رمان را شکل داده است. در اواخر ِ داستان، این نامهها قطع میشوند و سخنانی از قول ِ ناشر، خطاب به خواننده عرضه شده تا ما بدانیم سرگذشت ورتر در آستانهی مرگ و اندکی پس از آن به کجا انجامیده است. پس بخش اعظم کتاب توسط راوی اول شخص، یعنی ورتر روایت شده؛ و در پایان، راوی ِ سوم شخص، اطلاعات تکمیلی را اضافه کرده است. در پایان ِ کتاب مقالهی خوبی از "توماس مان" در تحلیل ِ «ورتر» آمده که به نکات جالبی اشاره کرده. از جمله دربارهی فرم این رمان، چنین آمده: «اگرچه در آغاز قرار بود نمایشنامه باشد ولی پیدا بود که در این قالب توفیقی دست نمیدهد. پس نوع ادبی مناسبتری مطرح شد که عناصر نمایش و تغزل و روایت را یکجا داشت، و آن رمان ِ نامهنگارانه بود. سبکی که ریچاردسون و روسو پایهگذارش بودند.» روایت ِ شاعرانه و بریده بریده، چیزی است که در قالب ِ رمانهای آن دوره نمیگنجیده است. پرشها و قطعهایی که در شعر رخ میدهد، در روایت ِ پیوستهی داستانی جایگاهی نداشته. همچنین خطابهسرایی چندان با رمان سازگار نیست. آوردن ِ خطابه در داستان، کاری دشوار است، چرا که ’داستان‘ باید روایت شود و مجالی برای پراکندهگویی و رهاکردن ِ ’وقایع‘ نیست. به این دلایل، نویسنده فرم ِ نامه را مناسب تشخیص داده و البته این شگرد، در آن دروه موفق بوده؛ ولی نمیتوان امروز هم آن را درست و بینقص شمرد. گرایش به آثار کلاسیک در آثار گوته عجیب نیست. هرچه نباشد او خود یک کلاسیک است. گوته عاشق «اودیسه«ی "هومر" بوده و مکرر میگوید که ورتر مشغول خواندن اودیسه است. این گرایش به شعر، بهناچار در آثار او هم رخ مینماید. او «فاوست» را در قالب شعر نگاشته است. در ورتر هم مکرر در مکرر ما با توصیفاتی شاعرانه مواجه میشویم. حتی در بخشی از کتاب، شعرهایی از "اُسیان" شاعر انگلیسی عینا نقل شده، که وجودش در این متن، چندان هم خوشایند نیست. روش ِ گوته در روایت ِ این داستان چنین است: در یک نامه، وقایعی که برای ورتر اتفاق افتاده روایت میشود. در نامهی بعدی، راوی یکسره داستان و وقایع را رها میکند و در وصف یا ستایش ِ طبیعت یا معشوق داد ِ سخن میدهد. این شیوه در بخش عمدهی کتاب به تناوب ادامه مییابد. هر قدر هم نویسنده در این کار مهارت داشته باشد، باز او دارد چیزی خارج از داستان را به متنی داستانی تحمیل میکند. و این نقص عمدهی «ورتر» از نظر ِ امروزیهاست. این رمان را یک اثر رمانتیک دانستهاند. نشانههای رمانتیسیسم در محتوا و ساختار این داستان بدین شرح است: ـ توصیفات ِ رمانتیک موقعیتها یا صحنههای داستان، به صورت مفصل و احساساتی تصویر میشوند. بخشهای خطابهمانند ِ متن نیز حاوی ِ بخشی از این توصیفاتاند. بخش اعظم ِ این نوشتهها، جنبهی داستانی ِ بسیار ضعیفی دارند، و به اصطلاح، در ارگانیسم ِ داستان چندان نقشی ندارند. نبودشان ضربهای به داستان وارد نمیکند. هر چند باید گفت، قسمتی از این توصیفات، بخشی از شخصیتپردازی ِ ورتر، و همچنین فاشکنندهی دنیای حاکم بر این داستان است. ـ کنشهای رمانتیک رمانتیکها چندان به دنیای بیرون و واقعیاتِ عینی کاری ندارند. اساسا ترجیح احساسات درونی بر عقل، و فاصلهگیری از واقعیت است که آنها را رمانتیک میکند. چون واقعیت موافق ِ طبعشان نیست، هر چیزی را ناخودآگاه و با مغالطه، موافق ِ درون ِ خود تعبیر میکنند و این نوع زندگی را، طبیعیتر و موفقتر میدانند. اگر هم با دلایل ِ محکم، بطلان ِ عقیدهشان را ثابت کنی، آن وقت کلا زیر ِ همهچیز میزنند و ارزش زندگی را انکار کرده و دم از مرگ میزنند. این تضاد ِ بنیادی ِ مرام ِ اینان است. حتی ضربهی قاطعی چون مرگ هم نمیتواند واقعیت را به ایشان تفهیم کند. ورتر عاشق دختریست که خوشبخت است. این دختر، زوج ِ موافق ِ خود را یافته و ابدا ملالی ندارد. با این حال ورتر بر اساس ِ عقاید و احساسات ِ رمانتیکاش او را کاملا خوشبخت نمیداند و برای او خوشبختی ِ بیشتری را آرزو میکند! ظاهر ِ قضیه این است که ورتر خوشبختی ِ معشوقش را میخواهد؛ اما او ناخودآگاه نفع ِ خود را میطلبد و ناچار است این نفعطلبی را در لفاف ِدیگری بگنجاند. پس شروع میکند به مغالطه و خیالبافی: «وقتی به چشمان او نگاه میکنم، خوشم! ولی ببین، تلخکامم از آن که آلبرت ظاهرا آن اندازه که امید داشت، خوشبخت نیست. و میپندارم اگر من بودم... جملههای ناتمام را دوست ندارم، و با این حال در اینجا ابزار بیانی جز این نمییابم و با این وجود فکر میکنم حرف دلم به کفایت روشن باشد.» قضیه البته روشن است. ورتر دارد برای ِ شوهر ِ لوته دل میسوزاند که زیاد خوشبخت نیست؛ و راه حل هم این است: اگر من بودم... ـ افکار رمانتیک «من این داوریام را رک و راحت با تو در میان میگذارم، چون میدانم در جوابم بسا تأیید کنی اساسا آدمهایی خوشبختترند که بچهوار، فارغ از غم فردا زندگی میکنند... این آدمها مخلوقاتی خوشبختاند، و جز این قماش، کسانی هم که روی کسب و کار حقیرشان یک اسم دهنپرکن میگذارند و دنبال سود خود دویدن را با منت ِ تمام کاری کارستان در راه رفاه جامعه جا میزنند ــ خوشا به حال آنها که این عشوهها را بلدند!...» این هم در وصف آدم ِ رمانتیکی که از آزادی و خوشبختی، برداشتی عرفانی و درونی دارد: «یک چنین انسانی خاموشی پیشه میکند و به دنیای عواطف پناه میبرد و خوشبخت است، چرا که انسان است. و هر اندازه هم که در قید و بند باشد، در کُنْهِ دلْ احساس شیرین آزادی را نگاه میدارد و میداند هر وقت خواست، در خود میبیند ترک ِ این سیاهچال [دنیا] کند.» و این هم قضاوت ِ نهایی این تیپ آدم دربارهی زندگی: «تنها من نیستم که رنج میکشم. همهی انسانها امیدشان به ناامیدی میکشد و از انتظارشان جز فریبی به جا نمیماند.» *** «ورتر» در 1774 منتشر شده. عصری که ادبیات هنوز در قید ِ رئالیسم نیست. این رمان بسیاری از ویژگیهای رمانتیسیسم را در خود دارد: «فرار به رؤیا، فرار به گذشته، به تخیل. فرار از رشد ِ آزادی دروغین و رشد سرمایهداری... پناه بردن به احساسات... آزردگی از محیط ِ موجود...»* جذابیت ِ این رمان، نه در وقایع ِ تکراری و پیش پا افتادهاش، بلکه در همان نگاه ِ متناقض و معترض ِ ورتر به زندگی است. این نگاه، صرفا برخاسته از رمانتیسم نیست؛ بخشی ناگزیر از واقعیت ِ زندگی ِ انسان است. مربوط به دیروز و امروز نیست؛ پیشینهای کهن در فرهنگ گذشته دارد. شکست از واقعیت ِ بیرونی، و پناه بردن به دنیای ِ درون، این خصیصهی برجستهی رمانتیکها، راه ِناگزیر و ناخودآگاه ِانسان برای بقاست؛ گیرم که غیر منطقی باشد. با همین نگاه ِ استعاری میتوان گفت: ادبیات، فرار ِ رمانتیک ِ نویسنده از کوبندگی ِ واقعیت ِ زندگی است. شاید به همین دلیل، عامهی مردم، همیشه، شاعر و نویسنده را موجودی رمانتیک ـ به معنای عام ِ کلمه ـ میدانند. و همچنین به همین دلیل است که آثاری از نوع ورتر علیرغم ضعفهایشان، جذابیت خود را در طول زمان حفظ میکنند. سهشنبه 28/ 3/ 1387 -------------------------------------------------------------------- * این عبارات ِ ناپیوسته، برگرفته از «مکتبهای ادبی»، نوشتهی "رضا سید حسینی" است.http://kapookoore.blogspot.com/2008/06/blog-post_17.html
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:24 توسط صبا جاوید
|
اکنون شاید در حدود ۶۰۰ سال از زمان جهان ملک خاتون – شاعره ی قرن هشتم- می گذرد، به زنان شاعر پیش از او که کم و بیش اشعاری از آنها باقی مانده؛ از قبیل رابعه قزداری و مهستی گنجوی کاری نداریم، چرا که اگر در مقام مقایسه برآییم، شعرهای رابعه بسیار شورمند تر از شعر های اوست، و نیروی خیال هم در شعر مهستی قابل قیاس باجهان ملک خاتون نیست.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:17 توسط صبا جاوید
|
http://asar.name/1980/06/hamza-kuti-about-jamal-juma.html
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 2:37 توسط صبا جاوید
|
پژوهشگر: نیلوفر کسری چکیده: در حرمخانه سلطنتی نیز انیسالدوله قلیانها را جمع کرد. هنگامی که شاه مطلع شد و علت آن را پرسید، انیسالدوله گفت : به دلیل آنکه حرام شده آن را جمع کردیم. شاه متغیر شد و گفت چه کسی حرام کرد؟. انیسالدوله گفت: همان کسی که ما را بر تو حلال کرده است! شاه متغیر شده و چیزی نگفت و برگشت و به فاصله چند روز امتیاز رژی را ملغی نمود. بدین ترتیب انیسالدوله ملکه و سوگلی ناصرالدین شاه با وجود قرار گرفتن در محیط بسته حرمسرا از همراهی و همکاری با مردم خودداری ننمود و به ایفای نقش مهمی در پیروزی نهضت تنباکو پرداخت. در یکی از سفرهای ناصرالدین شاه به روستای امامه از قرای لواسان او با دختری دهقانزاده آشنا برخورد کرد که اسمش فاطمه بود. وی با وجود صغر سن به سوالات شاه جوابهای مناسب داد. هوش و درایت دختر مورد توجه ناصرالدین شاه قرار گرفت و او را با خود به حرمسرا برد و به سوگلی محبوبش جیران سپرد. طی سالیان بعد پس از مرگ جیران، کلیه اموال او به فاطمه داده شد و در سفر سلطانیه (1276ق) به عقد پادشاه درآمد. هوش و درایت این تازه وارد قدرت و نفوذش را در حرمخانه سلطنتی افزایش داد و طینت پاکش او را به کسب لقب انیسالدوله رهنمون ساخت. بنابه گفته اعتمادالسلطنه یکی از مورخان آن عصر وی زنی پاکدل بود و در مواقع ضروری غضب شاه را فرو مینشاند و همواره از بیچارگان حمایت میکرد و خود را دور از مردم نمیدانست. در هر حال مورد توجه و علاقة شاه واقع شد و سوگلی مخصوصش گشت. به طوری که انیسالدوله زن حرمسرای شاهی بود که مفتخر به دریافت نشان حمایل آفتاب 1 گشت. این نشان در فرنگ به ملکهها اعطا میگشت و چون او جشن تولد مفصلی برای شاه ترتیب داده بود که خارج از حد تصور بود، شاه این نشان را به او بخشید. از آن به بعد اداره امور حرفخانه شاهی و برقراری حفظ و تعادل زنان اندرونی و ادارة آنان برعهده انیسالدوله قرار گرفت. علاوه بر این، مسئولیت پذیرایی از کلیه میهمانان خارجی زن در کلیه مراسم جزو وظایف انیسالدوله قرار گرفت. او حتی در پارهای از مسائل مملکتی مورد مشورت شاه قرار میگرفت و عرایض مردم را به عرض شاه میرسانید و وساطت آنان را مینمود. 2 |