|
علی امینی نجفی پژوهشگر مسائل فرهنگی
محافل فرهنگی در فرانسه و سراسر جهان برنامه های گوناگونی برای بزرگداشت اوژن یونسکو اعلام کردهاند. او صد سال پیش در ۲۶ نوامبر ۱۹۰۹ در رومانی به دنیا آمد. پدر یونسکو کارمندی رومانیایی بود و مادرش زنی فرانسوی و زندگی یونسکو از کودکی با نابسامانیهای دردناک همراه بود: ناسازگاریها و دعواهای پدر و مادر، زورگوییهای پدر، سرگشتگی میان دو فرهنگ و زبان گوناگون و.. . کودکی و جوانی یونسکو در سایه هول و وحشت دو جنگ جهانی، در سرگردانی میان دو کشور رومانی و فرانسه گذشت. در خلال جنگ جهانی دوم بود که او برای همیشه در فرانسه ماندگار شد پس از جنگ و به دنبال کارهای گوناگون در عالم نشر و آموزش، یونسکو نمایشنامههای کوچک خود را منتشر کرد. دو کار اول او "آوازهخوان طاس" (۱۹۵۰) و درس (۱۹۵۱) به زودی به روی صحنه رفت و شهرت زیادی برایش به ارمغان آورد.
نماینده تئاتر پوچ در سالهایی که در جوامع اروپایی هنوز وحشت و جنون جنگ در خاطرهها زنده بود، نمایشنامههای یونسکو در کنار آثار ساموئل بکت و آرتور آداموف نماینده سبکی شد که "تئاتر پوچ" نام گرفت. در چارچوب تئاتر پوچ، یونسکو با تیزهوشی و شوخطبعی در ارائۀ مضمون، با بیان ساده و روان در پرداخت نمایش، و با زبان زنده و نیشدارش، برجستهترین نمایندهی تئاتر پوچ به شمار رفت. زحمت بیحاصل!
یونسکو گفته است به تئاتر روی آورد زیرا در صحنه نمایش بهتر میتوانست پوچی و بیمعنایی زندگی را نشان دهد؛ این تناقض تراژیک در بشر که به هر تلاشی دست میزند تا برای هستی خود دلیل و معنایی بیابد، اما این تلاش محکوم به شکست است و هرگز به جایی نمیرسد، زیرا در اصل (چنانکه شکسپیر چند قرن پیش گفته بود) اساسا هیچ معنایی وجود ندارد. هر معنایی برای زندگی در ژرفنای گنگی مرگ رنگ میبازد. پوچی و بیمعنایی بنیادین هستی، تنها در تراژدیهای انسانهای بزرگ و خداوار ظاهر نمیشود، بلکه در رفتارها و هنجارهای زندگی روزمره انسانهای عادی هم نمایان است؛ در ابتذال و تکرار صحنههای بیهودهای که بود و نبودشان یکسان است. این تکاپوی نیرومند، اما بیهوده را در بیشتر تکپردهایهای یونسکو میتوان دید: درس، صندلیها، شاه میمیرد، مستأجر تازه و... نمایش اوژن یونسکو در سطحی هموار و ملایم حرکت میکند، اما در لایهی زیرین از هول و اضطراب سرشار است؛ از دلهرههای ناشناخته، از خلأ درونی و تنهایی عمیق انسان مدرن؛ اما یونسکو "دلهره وجود" را نه با بغض و غضب بکت، بلکه در لفافی از طنز و شوخی ارائه میدهد: "باید دیوانهوار بخندیم، چون ما بیچارهها کار دیگری از دستمان بر نمیآید!" راز کرگدنها اوژن یونسکو از تفسیر آثارش پرهیز داشت، و به ویژه از تعریف آنها، حتی در قالب "تئاتر پوچ" مخالف بود. اما او نتوانست مانع از آن شود که مفسران و منتقدان "هیچ" او را هم تفسیر و تأویل کنند. کرگدن احتمالا معروفترین کار یونسکو و بیگمان یکی از مهمترین کارهای نمایشی قرن بیستم است. درباره این اثر تفسیرهای سیاسی گوناگونی ارائه شده است. اثر داستان مقاومت شخصیتی را نمایش میدهد که حاضر نیست مانند دیگران، به کرگدن بدل شود. این اثر را میتوان در برداشتی کلی انتقاد از "همسانسازی" دانست. نظامهای تامگرا یا توتالیتر مایل هستند بر مردمی همسان و یکدست و قابلمحاسبه حکومت کنند. این نظامها میکوشند انسانهای مستقل را از میان بردارند و فردیتهای متمایز آنها را در دیگ "وحدت" ذوب کنند. یونسکو که خود در جوانی به اردوی چپ گرایش داشت، در کرگدن آشکارا بدبینی خود را نسبت به جنبش توده و "حرکت عوام" ابراز میکند. ناتوانی زبان گفتاری
نوآوری اوژن یونسکو در عرصۀ گفتار نمایشی، بیگمان پیشرفتی انقلابی در هنر تئاتر پدید آورد. در نمایشهای یونسکو زبان کارکرد سنتی خود را از دست داد و با ابعادی تازه به کار رفت. زبان صرفا برای ادای مقصود و مفهوم نیست، برعکس چه بسا مانعی در ارتباط و تفاهم است.
یونسکو گفتار را به مشتی نمایه و کلیشه قراردادی کاهش داد، که مردم بیتأمل به زبان میآورند. آدمها حرف میزنند چون عادت کردهاند چیزی بگویند، نه برای آنکه مفهومی را بیان کنند. شخصیتهای "آوازهخان طاس" در گفت و گو از هیچ منطقی پیروی نمیکنند و در واقع تنها پرت و پلا به هم میبافند. نمایشنامهنویس محبوب قرن اوژن یونسکو از نویسندگانی بود که در زمان حیات به اوج شهرت و افتخار رسید، جوایز بسیاری دریافت کرد و وارد "آکادمی فرهنگ فرانسه" شد. یونسکو به خاطر بیماری و کهولت پس از ۶۵ سالگی اثر مهمی منتشر نکرد. او در ۲۸ مارس ۱۹۹۴ در پاریس درگذشت. حدود دو سال پیش روزنامه "لوموند" در گزارشی خبر داد که آثار یونسکو امروزه بیش از هر نویسنده دیگری در صحنههای جهان حضور دارد. او یک بار در دهه 1350 خورشیدی به ایران سفر کرد و بیشتر آثار نمایشی او به زبان فارسی ترجمه شده است؛ از جمله کرگدن و تشنگی و گشنگی که نخستین بار توسط جلال آل احمد و علی اصغر خبره زاده به فارسی برگردانده شد. سال گذشته کرگدن برای چندمین بار و این بار به کارگردانی فرهاد آئیش و با بازی مهدی هاشمی در ایران به روی صحنه رفت. حمید سمندریان نیز این نمایشنامه را در سال 1351 با بازی عزت الله انتظامی، پرویز صیاد و مهدی فخیمزاده در تهران کارگردانی کرد. via BBCPersian.com | صفحه نخست on 11/26/09
گردآوری، خلاصهسازی و ترجمهی شهاب مباشری
1883 – كازانتزاكيس در ماه فوريه در هراكليون كرت كه بعدا به تصرف امپراتوری عثمانی درآمد، به دنيا آمد. پدرش، ميهاليس، در تجارت محصولات كشاورزی و شراب دست داشت و از اهالی بربری بود كه اينك موزهی كازانتزاكيس در آنجا قرار دارد. بعدها، ميهاليس الگوی شخصيت «ميهاليس خان» در داستان «آزادی يا مرگ» شد.
1889 – تلاشهای اهالی كرت برای بازيابی آزادی كرت از سلطهی تركها ناكام ماند. خانوادهی كازانتزاكيس برای شش ماه به يونان رفتند.
در عكس نيكوس جوان ايستاده در كنار خواهراناش و همهگی بالای سر مادرشان ديده میشوند.
1897- 1898 – جنبشی ديگر در كرت به ثمر نشست. نيكوس را به خاطر ايمنی به جزيرهی ناكسوس فرستادند و در آنجا نيكوس به مدرسهی مبلغان فرانسوی رفت و همان سرآغاز عشق او به زبان فرانسه شد.
در اين مدرسهی فرانسوی ... از آنجا كه من كرتی بودم و كرت در آن زمان با تركان میجنگيد، وظيفهی خود دانستم تا مايهی سرافكندهگی سرزمينام نشوم. مسؤوليت داشتم كه شاگرد اول بشوم. ... از تمام همكلاسیهايم جلو زدم. نه، من نه، بلكه كرت!
1902 – نيكوس تحصيلات دبيرستاناش را در هراكليون به انتها رساند و عازم آتن شد تا حقوق بخواند.
با يادآوری روزهای دانشجويیام در آتن قلبام میشكند. هرچه نگاه میكردم، چيزی نمیديدم. دنيا، پوشيده از مه غليظ اخلاق و انديشههای وهمآلود و ابتذالگرايی، از ديدگاه من پنهان بود. جوانی تلخ و نفرتبار است. چيزی سرش نمیشود. تا به خودت بجنبی، جوانی از دست رفته است ...
1906 – پيش از اتمام تحصيل، كازانتزاكيس مقالهی «بيماری قرن»، داستان «مار و سوسن» را منتشر كرد و هم چنين نمايشنامهی «روز بر میآيد» را نگاشت.
1907 – «روز بر میآيد» برندهی يك جايزهی نمايشی میشود و در آتن به مرحلهی اجرا میرسد و بحث و جدل بسياری را سبب میشود. يك باره نام كازانتزاكيس جوان بر سر زبانها میافتد و معروف میشود. شغل روزنامهنگاری را در پيش میگيرد. در ماه اكتبر، تحصيلات تكميلیاش را در پاريس آغاز میكند و در آنجا به روزنامهنگاری و ادبيات جدی ادامه میدهد.
1908 – در پاريس پای سخنان هانری برگسون نشست، نيچه را خواند و داستان «ارواح شكسته» را به انتها رساند.
يك روز كه در كتابخانهی سنت ژنويو روی كتابی خم شده بودم، دختری به سوی من آمد. كتابی در دست داشت كه عكسی در آن بود. دستاش را پايين صفحه قرار داده بود كه اسم او را بپوشاند. در حالی كه روی من خم گشته و با شگفتی مرا مینگريست، به عكس اشاره كرد و پرسيد: "اين كيه؟" شانه بالا انداختم و جواب دادم: "از كجا بدانم؟" - عكس توست! مو نمیزند. به پيشانی، ابروان پرپشت، چشمان فرورفته نگاه كن. تنها تفاوت اين است كه او سبيل بزرگ و فروآويختهای دارد و تو نداری. ... در حالی كه میكوشيدم دست دخترك را از روی اسم پس بزنم، گفتم: "خوب، كيه؟" - او را بهجا نمیآوری؟ اولين بار است كه او را میبينی؟ «نيچه» است! نيچه! اسماش را شنيده بودم، اما هيچ يك از كتابهايش را نخوانده بودم. ... دخترك گفت: "همينجا باش!" و با دو رفت. چند لحظهای بعد، با «زرتشت» برگشت. با گشادهرويی گفت: "بگير! اين كتاب به ذهن تو استواری میبخشد و به آن غذا میرساند _ اگر ذهن داشته باشی و گرسنه باشد!" آن لحظه يكی از سرنوشتسازترين لحظات زندهگیام بود. بر اثر دخالت دانشجويی گمنام، سرنوشتام در كتابخانهی سنت ژنويو دامی برای من گسترده بود. «ضدمسيح»، آن سلحشور آتشين و غرقه به خون، آنجا در انتظارم بود. ابتدا غرق در وحشتام كرد ...
1909 – وی رسالهی دانشگاهیاش را در بارهی نيچه به انتها رساند و نمايشنامهی «سركارگر» را نوشت. همان سال از طريق ايتاليا به كرت بازگشت و رسالهاش را منتشر كرد. نمايشنامهی تكپردهای «كمدی» را نوشت و مقالهی «آيا علم ورشكسته شده است؟» را نيز.
1910 – مقالهاش با عنوان «به خاطر جوانیمان»، و در ادامهی مباحث زبانشناسانه و فرهنگیاش، به گشودن راهی به سمت افتخار نوين يونان با اصرار بر جَستن از بند تحسين فرهنگ يونان بوستان پرداخت. كازانتزاكيس و گالاتهآ آلكسيو، يك نويسنده و روشنفكر هراكليونی، در آتن زندهگی با هم را بیآن كه ازدواج كنند، آغاز كردند. ناناش را با ترجمهی متون فرانسوی، آْلمانی، انگليسی و يونانی باستان در میآورد.
1911 – نيكوس با گالاتهآ ازدواج كرد.
1912 – وی فلسفهی برگسون را با ارائهی سخنرانیها و نشر مقالات به يونان معرفی كرد. زمانی كه شعلهی نخستين جنگ بالكان برافروخت، داوطلبانه به ارتش پيوست و در دفتر اختصاصی نخستوزير، ونيزلوس، مشغول به كار شد.
1914 – او به همراه آنجلوس سيكليانوس شاعر، سفری به كوه آتوس كرد و در آنجا چلهنشينی كردند. همان وقت دانته و بودا را خواند و به همراه سيكليانوس به خيال بنيانگذاری دين تازهای افتاد. در اين سال، برای گذران زندهگی با همياری گالاتهآ به نوشتن كتابهايی برای كودكان روی آورد.
... يك روز نور تابيدن گرفت. آن روز، در كبفيسيا، با مرد جوانی همسن و سال خودم ديدار كردم كه او را دوست میداشتم و احتراماش مینهادم. او در زمرهی آدمهای انگشتشماری بود كه حضورشان را دلپذيرتر از غيبتشان میيافتم. فوقالعاده خوشسيما بود و اين را میدانست. شاعر بزرگ غزلسرا بود و اين را میدانست. شعری بلند و عالی سروده بود كه بارها و بارها آن را میخواندم. ... از همان لحظهای كه اين مرد جوان را ديدم، احساس كردم كه افتخار نژاد بشر است. در دم با هم دوست شديم. ... بعدها كه به تر شناختماش، به او گفتم: "آنجلوس! بزرگترين فرق ميان من و تو اين است كه تو فكر میكنی رستگاری را يافتهای و همين فكر نجاتات میدهد، من فكر میكنم كه رستگاری وجود ندارد و همين مايهی نجاتام میشود."
كوه مقدس را میگشتيم، و هر چه بيش تر در فضای آن دم میزديم، قلبمان بيشتر آتش میگرفت و در تب و تاب میافتاد. چه تصميمهايی میگرفتيم و ... از صومعهای به صومعهی ديگر كه میرفتيم چه سبكبال از روی سنگها میپريديم و نه تنها در تخيل خويش بلكه در تمامی تنمان، احساس میكرديم بال فرشتهگان مددكار ماست. ... مدت چهل روز در كوه مقدس گشته بوديم. عاقبت، هنگامی كه شب سال نو به قصد عزيمت به دافنه برگشتيم، در قلب زمستان، در باغی كوچك و محقر، درخت بادامی به شكوفه نشسته بود. بازوی دوستام را گرفتم و به درخت بادام اشاره كردم. گفتم: "آنجلوس! در طول زيارت، دلهايمان را پرسش های ظريف آزار داده است و حالا جواب را بنگر!" دوستام ديده به درخت بادام پرشكوفه گردانيد و ... لحظهای دراز، بی آن كه كلامی بر زبان آورد، بر جای ماند. سپس در حالی كه به آهستهگی حرف میزد، گفت: "بر لبانام شعری جاری میشود، شعركی!" دوباره به درخت بادام نگريست: به درخت بادام گفتم خواهر! با من از خدا بگو! و درخت بادام شكوفه داد.
1915 – دوباره كازانتزاكيس به همراهی سيكليانوس يونان را سياحت كرد. در يادداشتهای روزانهاش از هومر، دانته و برگسون به عنوان سه معلم بزرگاش ياد میكند و در ديرنشينیاش كتابی مینويسد كه اينك گم شده است. چه بسا در كوه مقدس مفقود شده باشد. در يادداشتهای روزانهاش، اين شعار را كه از انديشهی دناته برگرفته تكرار میكند: «انسان چهگونه خود را نجات میدهد» و در همان اوراق، نمايشنامههای «مسيح»، «اوديسه» و «نيكيفوروس فوكاس» را مینگارد. برای امضای قراردادی برای تقطيع درختان كوتاه آتوس در ماه اكتبر عازم تسالونيكی میشود و در آنجا نيروهای فرانسوی و انگليسی را كه برای نبرد در جبههی سالونيكا حين جنگ جهانی اول آماده میشدند، ديد. در همان ماه، ضمن خواندن تولستوی، به اين باور رسيد كه دين اهميت بيشتری از ادبيات دارد و استوار شد تا انديشهی تولستوی را از آنجا كه متوقف مانده بود، پی گيرد.
via شکسته فریاد by shekastefaryad on 10/25/09
هفتهی گذشته باید برای جمعی از دوستان که در حلقهای مطالعاتی گرد هم آمدهاند، کنفراسی در باب نسبت عشق و فلسفه ارائه میدادم. پیش از این، تأمل و مطالعهی چندانی در این مورد نداشتم و تنها منبع دم دستی که در اختیارم بود، شمارهای از مجلهی توقیفشدهی «مدرسه» بود که پروندهای در باب عشق و دوستی داشت. دو سه کتاب، از جمله «هنر عشق ورزیدن» اریک فروم و «ضیافت» افلاطون را هم گیر آوردم و تقریباً کل هفته را به قول جوانهای امروز «لاو میترکنوندم»، البته به شیوهی نظری! از مجموع مطالبی که خواندم، موارد زیر بیشتر از همه ذهنم را مشغول کرد: 1. فمینیستها عموماً با پدیدهی عشق مشکل دارند و آن را ابزاری در دست مردان برای تثبیت موقعیت برتر خود نسبت به زنان میدانند. طیفهای رادیکال آنها حتی تمایلات جنسی را برآمده از اقتضائات و تحمیلات جامعه میدانند که میتوان با تغییر مناسبات و تعاملات موجود در جامعه، از شرّ آن خلاص شد و وقتی تمایل جنسی زحمت را کم کرد، عشق نیز که چیزی جز جست و جوی مؤدبانه و رمانتیک سکس نیست، رفع شر خواهد کرد. 2. راسل عشق را به معنای کشش به سمت زیبایی یا فضیلت میداند و معتقد است معیارهای هردو را جامعه در ذهن فرد مینشانند. او عشق را هم برای مرد و هم برای زن ویرانگر تلقی میکند، زیرا بر این باور است که تلاش انسان برای «در خور عشق» بودن، زایندهی رقابت و حسادت و نفرت و نزاع در جامعهی انسانی است. 3. خشونت همیشه زاییدهی نفرت نیست. گاهی عشق نیز خشونت میزاید. اساساً ماهیت عشق، خشن و دردآلود و رنجگستر است. انسان عاشق هم خود مشمول خشونت عشق میشود و هم ممکن است معشوق را گرفتار این خشونت کند. آدم وقتی عاشق میشود، به دامنهی درد رنجهایش افزوده میشود، زیرا از آن پس رنجهای معشوق را نیز رنج خود مییابد. تلاش برای دفع و رفع عوامل رنج معشوق و ناکامیهایی که در این راه پیش میآید باز هم بر دامنه و گسترهی رنجهای عاشق میافزاید. اما خشونت عشق گاهی ممکن است معشوق را نیز گرفتار کند. این امر زمانی اتفاق میافتد که عاشق احساس کند آنچه دلخواه معشوق است با آنچه به مصلحت او است ناسازگار افتاده است. در این صورت، اگر استدلال و اقناع و یا شیوههای ترغیبی اثر نکرد، عاشق ممکن است برای اجبار معشوق به انجام آنچه به مصلحت اوست یا بازداشتن او از آنچه به مصلحتش نیست، دست به خشونت بزند و معشوق را بیازارد. اما آیا تضمینی وجود دارد که عاشق مصلحت معشوق را بهتر از او تشخیص میدهد؟ خشونت عاشق علیه معشوق ممکن است برخواسته از این باشد که عاشق تصویر درستی از واقعیات دنیای خارج از ذهن خود و تواناییهای ذهنی و عملی معشوق ندارد. خشونتهایی که از عدم تشخیص مصلحت واقعی معشوق یا ناآگاهی از اوضاع و احوال واقعی حاکم بر ذهن و ضمیر معشوق ناشی میشود، به سرعت رابطهی عشقی میان عاشق و معشوق را به رابطهی مبتنی بر نفرت تبدیل میکند. زیرا معشوق رفته رفته از خشونتهای عاشق دلزده و خسته و بیزار میشود و از سوی دیگر عاشق از رام نشدن و به راه نیامدن معشوق. این وضعیت را اگر در سطح کلانتر و در رابطهی میان حاکمان مدعی عشق به مردم و مردم تحت سلطهشان در نظر بگیریم، میتوانیم نفرتهای پرشماری را که در تاریخ بشری روییدهاند و چهبسا آغازی عاشقانه داشتهاند، تحلیل کنیم. 4. در ادبیات کتبی و شفاهی عاشقانه که از داستانها و افسانهها و حکایتهای عشقی برجای مانده است، آن کس که نقش اصلی نمایش را بر عهده دارد و محور داستان است، عاشق (مرد) است و معشوق (زن) همیشه در حاشیه و بی تحرک و کم جنب و جوش تصویر میشود. تنها نمودی که زن در این داستانها دارد خط و خال و زلف و کمند و قد و بالا است و گاه خندهای و کرشمهای و نازی و خرامشی. هر چه صفت نیکو و پسندیده است، اعم از ایثار و صبر و تواضع و مهربانی و وفاداری و دلیری از آن مرد عاشق است و هرچه صفت نکوهیده از بی وفایی و بد عهدی و کبر و خود پسندی و جفاپیشگی و حتی قتل و غارت، از آن معشوق: در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا/سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت. آیا در دوران جدید، جابجایی این نقشها و بیرون آمدن زنان از نقش کسلکنندهی معشوقی و وارد شدنشان در دنیای پر فراز و فرود و پر سوز و شور عاشقی ممکن نیست؟ این اتفاق دست کم در لایههایی از جامعه در حال رخ دادن است اما هنوز بازتابی در ادبیات نیافته است. اما سؤال اینجاست که آیا شیوهها و بهانههای عاشقی زنان نیز همان رنگ و بوی عشقورزی مردانه را دارد؟ آیا در ادبیات عشق زنانه نیز مدار سخن بر قد و بالا و زلف و کمند یار میچرخد؟ آیا محتمل نیست که در دنیای عشق زنانه، خصال باطنی و ویژگیهای اخلاقی و برجستگیهای انسانی معشوق قدر بینند و بر صدر نشینند؟ پیشبینی خود من این است ادبیات عشق زنانه صفا و ژرفا و وزانت بیشتری خواهد داشت.
اي همسفرم ، آينه ات غم دارد اين قبض بدان بسط مسلّم دارد از كوچهء دل بگو كجا كوچ كنيم اين كوچه هنوز هزار مريم دارد
پسرک اهل غزل بود غزل هم می گفت
گرچه هـرگز نپذیـرفـت کــه عاشق شده است عـــاشـقـت بـــود و از روز ازل هـم می گفت
_چشـم هــای تـو خدای من و مـولای من اسـت_ این سخن حرف اهوراست ،هبل هم می گفت
دخترک حرف نـزن تـابـلـوی تـاریــخ شـدیــم قـصّه ی مـن و تو را تـاج محـل هـم می گـفت
چشم تو گفت که مرده است دگرعشق بـه من چشـم هـــای همه ی اهـل محـل هـم می گفت. حجت عسکری
|