|
شاعران جاویدان | ||
|
ممنون که مثل لیلیِ دیوانه نیستی
در آرزوی کشتن پروانه نیستی معنای عشق با تو قشنگ است چون که تو دنبال صبر بیش ز پیمانه نیستی عشقی که عقل را به تبسم درآورد در فکر قرن هفتم و میخانه نیستی یک شاخه گل برای تو انگار عالمی است مشتاق کوه و قله ی ویرانه نیستی اینجا کنار من تو هم احساس می کنی موضوع یک رمان غریبانه نیستی ناز و نیاز عشق بماند برای شعر من دوست دارمت تو که بیگانه نیستی
موضوعات مرتبط: شعر فارسی [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 14:3 ] [ صبا آناهید ]
می زنی از فاجعه بیرون عشق به اوج تو رسیده ست زلف درازت شب قطبی ست و تن تو برف سپیدش از دل برف ات زده بیرون پوزه ی مرطوب دو خرگوش من به دو خرگوش زدم چنگ پس دو کبوتر شده جستند می روی از فاجعه بالا مثل هوا در منی اما یخ زده چون بهمن تبریز داغ چو مرداد جنوبی می زند آتش لبت آنگاه حلقه ی بازوی سپیدت ******* پنجره برخاسته از خواب من به تو خیره تو به پرده
موضوعات مرتبط: شعر فارسی [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 18:32 ] [ صبا آناهید ]
به جرم این که دلم آه هست و آهن نیست کسی به جز تو درین روزگار با من نیست
نه یک.. نه ده.. که تو را صدهزار بافه ی مو دریغ ازین که مرا صدهزار گردن نیست!
تو را چنان که تویی، هیچ شاعری نسرود "زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس زن نیست" ١
(مخاطبان عزیز! این زنی که می شنوید، فرشته ای ست.. که البته پاک دامن نیست که دست هر کس و نا کس دخیل دامن اوست ولی رسالت او مستجاب کردن نیست طنین در زدن اش منحصر به این فرد است که هیچ طنطنه ای این قدر مطنطن نیست)
- خوش آمدی! بنشین! آفتاب دم کردم.. که "چای دغدغه ی عاشقانه ی" من نیست ٢ زمانه ای شده خاتون! که هفت خوان از نو پدید آمده اما یکی تهمتن نیست به دور هرکه بچرخی به دورت اندازد اگرچه قصه ی ما قصه ی فلاخن نیست
تو را به خانه نیاورده ام گلایه کنم شب است و وقت برای گلایه کردن نیست بیا ازین گله ها بگذریم و بگذاریم زمان نشان بدهد دوست کیست.. دشمن کیست..
از دفتر چلّه ی تاک _ علیرضا بدیع
١- وامی از زنده یاد حسین منزوی ٢- وامی بی بهره از حسن صادقی پناه!
موضوعات مرتبط: شعر فارسی [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 16:44 ] [ صبا آناهید ]
بگذار قفل ها و کلید ها کار خودشان را کنند ما چرا باور کنیم درهای بسته ی بین خودمان را؟ چرا به جای گریستن به تنهایی اعتقاد نیاوریم؟ نگاه کن گنجشک های مست پشت پنجره زندگی را با خود از این شاخه به آن شاخه می برند تو اما روی کاناپه بست نشسته ای و می گذاری کوچه هایمان به بن بست برسند بی خیال با کاموا های آبی ات دریا می بافی من آن طرف نگاهت دست و پا می زنم در خودم عینک آوردم تعارف کردم به تو و سعی کردم خودم را به درشت نمایی بزنم تو اما همچنان دریا می بافی که مرا غرق کرده باشی
موضوعات مرتبط: شعر فارسی [ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 0:27 ] [ صبا آناهید ]
اگر نمی بوسمت از دهانی می ترسم که مال خودم نباشد ما به خوشبختی مزمنی دچاریم که نمی شود حواس انگشت ها را از آن پرت کرد دلهره آمیز است این حرف و حرف هایی که به چشم و دهان تو مربوط می شود باور کن جنایت محض بود سلام که نمی شود از کنارت به سلامت گذشت با این وجود اجتناب ناپذیر بود دوست داشتنت بی خود خودت را جای پنجره ها جا نزن چشم هایی که از تماشا خسته است مرگ را از خواب تشخیص نمی دهد لطف کن چشم هایت را در معرض اتهامات من نگیر راست بایست و سینه ام را نشانه برو دوست دارم همیشه قهرمان باشی
موضوعات مرتبط: شعر فارسی [ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 0:18 ] [ صبا آناهید ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||